۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

زندگی می کنیم - ۶


                                                                            فصل ۶

                                                                       برخورد نزدیک

     ویلای شادی اینا درست بعد از شَله های پیست شمشک واقع شده بود. نزدیک ۲۰ روز بود که همه خدا خدا می کردن زودتر به تعطیلیای آخر اسپند برسن تا بتونن قبل از عید یه دل سیر هم دیگه رو ببینن و بعدش هم که تا سیزده به در قرار بود درگیر خونه و خونواده هاشون بشن. نزدیک یه ماه بود که آرمان و سیاوش هم دیگه رو ندیده بودن. درست از ۲ شب پیش از ولنتاین. قرار گذاشته بودن واسه شب عشاق دو تایی برن رستوران سیماسیم و بعدش هم برن خونه سیاوش تا شب رو با هم بگذرونن، اما اتفاق اعصاب خورد کنی کل برنامه شون رو بهم زد. شیوا، دوست دختر سابق و نیمه وقت سیاوش یه روز مونده به ولنتاین به سیاوش اس ام اس میده که میخواد خودکشی کنه و دیگه نمی تونه به این دوری ها ادامه بده. سیاوش با بی میلی تمام میره پیشش و بعد از ۳ ساعت بغل کردنش و اجازه دادن واسه این که هر چقدر میخواد زار بزنه، از پیش شیوا میاد و به خیال خودش اون رو مجاب کرده که نه سیخ رو بسوزونه و نه کباب. اون شب اونقدر حالش بد میشه که اصن تا فرداش نمی تونه با آرمان صحبت کنه و آرمان هم که می بینه اوضاع اینجوریه، بهش خیلی دوستانه پیشنهاد میکنه که روز ولنتاین فقط با هم تلفنی حرف بزنن و چون سیاوش دل و دماغ نداره، هم دیگه رو نبینن.سیاوش دقیقاً نیمه فوریه یه سفر کاری سه هفته ای به هنگ کنگ داره و اینجوری میشه که اونا همدیگه رو واسه مدت درازی نمی بینن تا دورهمی ویلای شادی اینا.
    «پس کی میاد این سیاوش حرومزاده آخه؟ همیشه دیر میکنه حیوون!» شادی در حالی که سینی پر از جوجه رو داره میبره به سمت باربیکیوی تو تراس و همینطور حرص میخوره این حرفا رو رو به آرمان میگه.
«وایسا بیام کمکت بابا» آرمان میدوه سمت تراس تا درش رو واسه شادی باز کنه. «میاد دیگه، الان اس داد گفت ۱ ساعته رسیده تهران، دم در پارکینگشون بود داشت میومد»
«هوی هوی هوی، این کار مردونه است، من خودم می کنم. نمی خواد سینی رو از دستم قاپ بزنی خوشگل پسر.»
آرمان که عادت به تیکه شنیدن از شادی داره با خنده شیطنت آمیزی می گه: «شیطونه میگه در و ببندم یهو له شی لاشا لاشی!»
«بچه ها! بچه ها! آروم باشین، خونواده رد میشه اینجا. کنترل کنین خودتونو الان من میام کمک شادی واسه کار مردونه اش.» رائیتی که داره به مامان بابای شادی که دارن میان توی ویلا اشاره میکنه، سینی گوجه ها رو از روی کانتر اُپن ور میداره و سریع میره سمت وقوع درگیری. محمدرضا، دوست پسر رائیتی از دور داد میزنه و به آرمان می گه که اون دخترای خل و چل رو ول کنه و بره پیش اون و رها تا یه پای دیگه هم پیدا کنن و یه دست حکم بزنن. تو همین اثنا بنفشه و حمید هم میرسن و با استقبال پر شکوه شادی و رائیتی از پشت شیشه تراس روبرو میشن. بنفشه دوست صمیمی شادیه و دوست پسرش حمید هم پسر زیاده از حد شوخ و البته خیلی جذابیه که بنفشه تازگی باهاش دوست شده. هر دو با همه، جز با رائیتی که قبلاً هم دیده بوده اونارو، سلام گرمی می کنن و خودشون رو معرفی می کنن. مامان بابای شادی یواش یواش بند و بساطشون رو جمع میکنن و بعد از خدافظی با همه، برمیگردن تهران تا بچه ها راحت باشن.
سیاوش دقیقاً سر ناهار میرسه. همه هوش می کنن ولی آرمان که خیلی دلش واسه سیاوش تنگ شده، بی اختیار میدوه سمت در و محکم سیاوش رو بغل میکنه و چند ثانیه محکم تو آغوشش فشارش میده و یواش گردنش رو میبوسه. بعد هم شادی که میبینه به عنوان میزبان وظیفه داره به سیاوش خوش آمد بگه میاد و همین کار رو عیناً تکرار میکنه و در ضمن به شوخی به آرمان میگه: «چقدر گی!». آرمان میخنده و میگه: «خفه شو بابا! ۳ هفته است ندیده امش، دلم تنگیده واسش خب» تمام این مدت حمید چشم دوخته به رفتارا و حرکات آرمان بعد از دیدن سیاوش.
بعد از ناهار همگی تصمیم می گیرن پانتومیم بازی کنن. بعد از چند دست که چیزای بی مزه ای مثه «قضیه حمار» و «کنفوسیوس» رو بازی میکنن، نوبت میرسه به ایده های خنده دار تر و کمی بی ادبی شادی: «آیت الله فاکر»، «شهید باکری» و «پاملا اندرسون». موضوعها با پیشنهاد رائیتی تخصصی تر میشن و محدود به دانسته های بنفشه و شادی و رائیتی و خاطرات قدیمی دوران دبیرستان و به همین خاطر بقیه هم از ادامه بازی صرف نظر میکنن. بنفشه که اصرار داره با حمید باشه راضیش میکنه که اون هم بیاد که گروهشون چهارتایی شه و حمید هم سریع قبول میکنه ولی شادی به شوخی و البته به زور  به بنفشه میگه که دوست پسرش رو باید قرض بده به اون واسه بازی. رائیتی و بنفشه حمید رو صدا میکنن تا موضوع رو در گوشش بگن و ازش میپرسن چیزی در این باره میدونه یا نه، چون مطمئنن که شادی خوراکش همچین چیزیه و میتونه جوابش رو بده.
    موضوع «چفت شدگی» اِ. شادی و رائیتی هر دو دیوانه کتابای هری پاتر بودن و از نوجوونیشون با هم دیگه همه کتاباش رو می خوندن و حتی این واسشون انگیزه ای شده بود تا کلاس زبانای فشرده برن تا بتونن کتابارو به انگلیسی بخونن تا از بقیه دنیا عقب نمونن و نخوان منتظر ترجمه شدنش بشن. حمید به رائیتی و بنفشه اطمینان میده که خوب یادشه داستان چی بوده و میره به سمت شادی که داره بنفشه و رائیتی رو تهدید می کنه که اگه موضوع خیلی سخت باشه، پدرشونو در میاره.
    در این حین سیاوش و آرمان کنار هم نشستن و دارن واسه هم از اتفاقایی که این مدت افتاده تعریف میکنن و رها و محمدرضا هم تخته بازی می کنن ولی همه حواسشون به پانتومیم بچه هاست. حمید سعی میکنه چفت رو از طریق نشون دادن در یا دو تا چیزی که تو هم چفت میشن به شادی بفهمونه. ولی شادی اصلاً حواسش نیست و هر چیزی میگه جز چیزی که به در و سفت یا چفت شدن مربوط باشه. بعد حمید حالیش می کنه که موضوع مربوط به کتابای هری پاتره. ولی باز هم کاری نمیتونه از پیش ببره. سعی میکنه کلمه رو به اشتباه به سه بخش تقسیم کنه و به شادی میگه بخش اول رو که نفهمیده بیخیال شه. بخش دوم هم که «شده» هستش و غیر قابل توضیح. حمید یه کم فکر می کنه و بعد نگاهش میفته به آرمان و سیاوش که چیک تو چیک هم نشستن و مشتاقانه به حرفای هم گوش میدن. چشماش برقی از شیطنت میزنه و به شادی یه نگاهی مرموزی میندازه و با انگشتاش عدد سه رو نشون میده. شادی میگه: «بخش سوم؟ خب بخش سوم» حمید با سرش میگه آره و بعد با شیطنت به سیاوش و آرمان نگاه می کنه و هی با دستش اونا رو نشون میده و به لبای شادی اشاره میکنه، انگار بخواد بگه: «تو به اینا چی میگی؟» شادی چند ثانیه گزینه هایی مثه «سیاوش؟»، «آرمان»، «پسر» و «دوست» رو می گه تا این که حمید روی دوست وای میسته و هی دستاش رو دور هم می چرخونه، ینی: «داری نزدیک میشی». شادی یهو یه خنده بلندی می کنه و داد میزنه «فهمیدم! گِی؟ اینا خیلی گِی ان؟» حمید بهش می فهمونه که نزدیک شده، شادی خیلی سریع میگه: «گی؟ مثه تو زندگی؟» حمید که انگار یه ساعته داشته واسه یه کار خیلی سخت زور میزده، نفس بلندی میکشه و خودش رو میندازه رو کاناپه ینی «آره». تو این چند ثانیه که از گفتن واژه گِی توسط شادی تا رسیدنش به جواب گذشت، آرمان چند لحظه رفت تو یه عالم دیگه. وسط حرف زدنش با سیاوش بود، داشت بهش میگفت که چقدر سر ترکیدن لوله شوفاژ اتاقش اذیت شده و خنده های قشنگ سیاوش رو می دید که بهش میگفت «عزیزم ای کاش پیشت بودم». آخ که چقدر دلش این لبخند رو میخواست، دوست داشت میتونست همون لحظه ببوسدش. سیاوش هم تو حال مشابهی بود: می دید که آرمان چجور با شور و شوق داره واسش از چیزای بی اهمیتی میگه که مطمئن بود اگه تنها بودن و می تونست راحت اون رو تو آغوش بگیره و بهش چیزای قشنگتری بگه، هرگز اونارو تعریف نمی کرد. از این که آرمان با حواس پرتی و کلی غلطای تابلو حرف میزد لذت می برد و تو دلش داشت قربون صدقه اش می رفت و آرزو می کرد می تونست همون جا رو کاناپه بیفته روش و دو تا دستش رو محکم بگیره و اسیرش کنه و بعد غرقه بوسه اش کنه.
     همه این فکرا، همه این تو خود بودنای اون دو تا، تموم این لحظه های مسخره ولی عزیز با مکث چند ثانیه ای شادی قبل از گفتن کلمه «گِی» و چرخیدن سر همه به سمت اون دو تا، مثه یه سری حباب خیلی بزرگ که می ترکن و قشنگ صداشون رو می تونی بشنوی، نابود شدن و انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سر سیاوش.
     آرمان وضعیت عجیب تری داشت. هیچی نمی شنید، ماتش برده بود و همه چی واسش آروم می گذشت، به شادی نگاه کرد که داره مثه همیشه می خنده و بلند با خنده هاش اعلام می کنه که داره «شوخی » می کنه. به حمید نگاه کرد که هیچ شرارتی ازش نمی بارید و فقط واسه بامزه شدن بازی این کار رو کرده بود. به بنفشه و رائیتی نگاه کرد که انگار از شوخی اون دو تا کمی خجالت کشیده بودن. چشمش به رها و محمدرضا افتاد که لبخند نامفهومی می زدن که معلوم می کرد نفهمیدن چی شده. چقدر از همه شون متنفر بود. چقدر دوست داشت همون لحظه می مرد. چقدر دوست داشت همون جا لبای سیاوش رو می بوسید و داد میزد دوسش داره و بعد باز هم می بوسیدش. اونقدر می بوسیدش که بقیه بیان و اون رو از سیاوش جدا کنن. آخر سر، عدسی چشمش رو به سختی چرخوند سمت سیاوش تا ببینه اون تو چه حالیه.
    «ماشالا گوشات مثه گوشای سگ تیزه ها آقا حمید» بعد خنده خیلی طبیعی ای کرد و به شادی گفت: «شادی دارم واسه ات»
سیاوش اینارو و گفت و روش رو کرد به سمت آرمان، انگار می دونست آرمان داره از درون خورد میشه، داره می میره از این همه فشار، از این که سه هفته ندیده بودتش، از این که شاید باید دورهمی شادی رو می پیچوندن و با هم تنها می بودن. دستش رو آروم طوری که تا جایی که ممکنه کسی نفمهه میگیره و در حالی که داره به خنده طبیعیش ادامه میده میگه: «بچه رو شوکه کردین بابا! نگاش کن، حالا مگه تو سابقه گی بودن داری آرمان؟» رائیتی که متوجه حال عجیب آرمان شده قش قش می خنده و تکرار می کنه: «سابقه گِی بودن! ایشالا بمیری سیاوش!» آرمان از این همه قدرت سیاوش، از این که میتونه مثه یه کوه بهش اعتماد کنه و تو هر شرایطی روش حساب کنه اون قدر خوشش اومده که دیگه داره از دستش عصبانی میشه و بهش حسادت می کنه. از این که به این خوبی شرایط رو طبیعی جلوه داده و تا این حد آروم و ریلکسه اونقدر خوشحاله که تمام فشار چند ثانیه پیشش رو فراموش می کنه و خنده نسبتاً طبیعی ای می کنه و می گه: «احمق! سابقه گِی بودن!» بعد یه نگاه به رائیتی می کنه و با لبخندش میگه: «ممنون»

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

Semi-Coming-Out+دوستای خراااااااب :))

     دیروز میون کلاسامون واسه ناهار رفتیم دو تایی سمت ماشین!
نزدیکترین دوستمه فک کنم!
«س» شما در نظر بگیرین نامش رو...
نشستیم و کلی خندیدیم و دوست پسرش رو مسخره کردیم و یه عالمه هم آدما و رهگذرا رو سوژه کردیم.
یهو حرف از این افتاد که بدش نمیاد یه بار لِز کنه با یه دختری!
خب کلاً همیشه به باسن و سینه و همه چی دخترایی که خیلی دافن گیر میده و میگه: جوووووون! :)))))
ولی دیگه فک نمی کردم در این حد
بعد یکی از دوستاش رو گفتم، گفتم با اون لِز کنین! حتماً پایه است!
گفت دوس داره با یه خارجی این کار رو بکنه!
همه اش میون حرفامون مسخره بازی در میاوردیم و اون هم غش غش می خندیدااااا، ولی یه لحظه یه کم جدی شد گفت: به نظرت عیبی داره؟
گفتم: نه! شاید باسکشوال باشی!
یه ذره فک کرد. بعد سوال پیچش کردم، دیدم میگه از حد طبیعی و شوخی و اینا بیشتره  و از دخترا خوشش میاد. البته در حد فُرپلِی و این حرفا. بعد یهو پرسید: تو چی؟ دوس نداری با یه پسر سکس کنی؟
من هم میتونستم با شوخی بگم: چرا با کله می کنم!، ولی خب چون جدی بود موندم چی بگم! گفتم: منم بدم نمیاد یه بار لب بگیرم از یه پسر ببینم چه مزه ایه!
تو نگاهش تعجب ندیدم! اوکی بود براش انگار!فقط یه کم اه و اوه کرد که پسرا کر و کثیفن و لطیف نیستن و این حرفا!
متاسفانه همون جا بود که دو تا از دوستامون اومدن تو ماشین! که اتفاقاً «س» بحثو ادامه داد!
«س» قبل از این که این دختره و بی افش بیان تو، داشت می گفت چقدر باسن این دوستمون خوبه! من هم گفتم: خفه شو الان می شنوه!
بعد که اونا نشستن تو، «س» گفت: داشتم به رضا می گفتم چقدر کونت خوبه!
دختره هم خندید!
بعد «س» از دختری که اومده بود پرسید: نظر تو چیه راجع به لِز کردن؟ اون دختره هم در برابر چشمای حیرت زده بی افش گفت: من عاشق این دخترای کلمبیاییم! :))))))

این جور دوستایی دارم من!!! =)))))

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

زندگی می کنیم - ۴، ۵




 فصل ۴

Luna de Miel



     بعد از اون داستان فهمیدم چقدر بهش وابسته ام. ینی من داشتم میمردم از ترس، از این که مبادا بخاطر کاری که کردم از دستش بدم، مبادا من رو نبخشه، مبادا من رو مقصر بدونه. مقصر که بودم، واقعیتیه. ولی خب نمی خوام این رو به خودم یادآوری کنم. من دوسش دارم، دوسش دارم، دوسش دارم. اینو می خوام داد بزنم ولی هنوز نمیشه. هیچ کدوممون نمی تونیم در واقع. ولی یه روز میشه که این کار رو می کنیم. بخدا این بار که خطر از دست دادنش از بیخ گوشم گذشت، واسم دیگه درس عبرت شد که بیشتر بپامش، بیشتر نازش رو بخرم و کمتر خودو واسش لوس کنم. اون یه فرشته اس چون! یه پسر فراتر از طبیعیه و من امروز اینو فهمیدم که بدون اون خیلی سخت میشه دوباره به حالت طبیعی، یا شاید غیر طبیعی این ۳ ماه برگشت و شاد و بی قید بود. بدون اون من زندگی خواهم کرد ولی اگه اون نباشه عشق از زندگیم میره و این آخرین چیزیه که ممکنه بهش حتی فکر کنم. من یه عمر تنها بودم یا تو روابطم ناموفق بودم ولی الان، بخدا، به پیر، به پیغمبر درس گرفتم که قدر این فرشته رو خیلی بدونم. خدا جونم چاکرتم، منو آدم کن، این جور اتفاقا رو هم دیگه تو کاسه ما نذار! 
آمین


فصل ۵ 

Luna del Veneno


    اون شب که ندیدمش مثه جهنم بود واسم. با این که ۲، ۳ ماه بیشتر از آشناییمون نمی گذشت، فهمیدم دیوانه وار عاشقش شدم و کوچکترین آزردگیش می تونه دنیام رو به آتیش بکشه، عقل رو از سرم بپرونه و وادارم کنه کارایی بکنم که هرگز واسه کسی نمی کردم. من تقریباً به همه دوستامون مثه خلا زنگیدم و گفتم چی شده، کاری که اصلاً لازم نبود بکنم و خودم به تنهایی می تونستم حلش کنم. ولی کردم چون می ترسیدم، یه ترس احمقانه از این که مبادا از دستش بدم. می دونستم که هیچی نشده و همه چی درست میشه ولی فک کنم اونقد این ۲، ۳ ماه بهش وابسته شدم که بتونم این بچه بازیام رو با این بهونه توجیه کنم. اون شب رو گذروندم، ولی با خودم پیمان بستم دیگه هرگز اذیتش نکنم و اعصابش رو بهم نریزم. اون واسه من تنها دلیل شادیام تو اون ۳ ماهه بود. تنها دلیل.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

زندگی می کنیم - ۳


                                                                         فصل ۳

                                                                سرزمین های شمالی

      «خوب همه رو پیچوندیا بیشرف، همه درارو قفلیدی؟» آرمان در حالی که یه چمدون کوچیک رو تو صندوق
ماشین جا میکنه از سیاوش می پرسه.
«آره دیگه شک و پک میزنن به هر حال ولی من میخواستم این سفر رو با تو بیام»
«گه خوردن، از کجا میخوان بفهمن؟ من و تو از طریق دوستای مشترکی که داشتیم با هم دوست شدیم و کلی
هم با هم می خونیم و واسه همین شدیم رفیق گرمابه و گلستان هم. دوست دختر هم که تا دلت بخواد داشتیم و
داریم» آرمان بلند می خنده و منتظره ببینه واکنش چهره سیاوش چیه « بعدش هم، فوق فوقش اینه که یه
شایعاتی، اون هم بعدها درست شه، من که ککم هم نمی گزه عزیزم، جواب سوالمو هم ندادیا، قفلیدی؟»
سیاوش که داره میشینه تو ماشین و تو کردن سوییچ تو سوراخش اشتباه میکنه می گه: « اَه! آره بابا گور
باباشون، فوقش اینه که همه شون باهامون کات می کنن یواش یواش دیگه»
آرمان که شاکی به نظر میاد می پره به سیاوش و میگه: « چی شد، چی شد؟ اولاً که اگه انقد همه شون دگم و
هوموفوبن که بهتره قطع کنن، بعدش هم این که مگه ما دو تایی کافی نیستیم واسه همه کار و همه چی و از
چرت و پرتا؟ عزیزم، پدرسگم! اون درارو قفل کردی داری میری بیرون از ویلا؟ دیگه داری عصبیم می کنیا!»
جمله آخر رو با خنده میگه که فحشاش واقعی به نظر نیان.
«بابا قفلی زدی رو قفلا ها! آره عزیزم قفل کردم همه رو ۳ بار هم چک کردم تک تکشونو»
آرمان که خیالش راحت شده، آروم به نظر میاد و انگار سوالش رو فراموش کرده باشه یه لبخند میزنه و به           
هوای شرجی و آفتابی ای فکر می کنه که ازش متنفره و تا چن ساعت دیگه از شرش خلاص میشه. دستش رو
میذاره رو دست سیاوش و سیاوش هم سریع با اون یکی دستش که هنوز درگیر فرمون نشده دست آرمان رو
می گیره و گونه اش رو می بوسه تا دعای خیری شه واسه شروع سفرشون.



     ۳ ساعت بعد نزدیکای هزار چم سیاوش تصمیم میگیره از شمشک برگردن. آرمان غر میزنه که مسیر طولانی میشه
 و اونجا سرده ولی سیاوش کار خودش رو میکنه. تو جاده از ۳ ماه آشناییشون میگن، از این که چی انقد زود به هم پیوندشون 
زده و این که تو آینده نزدیک چی کارا می خوان بکنن. سیاوش که همیشه به دست فرمونش می باله اصلاً نمی تونه تحمل کنه که پشت یه کامیون گیر کنه و سبقت نگیره. دنده رو از حالت اتوماتیک میاره رو وضعیت دنده ای.
دنده ۱
آرمان چشمش رو میبنده و میگه: « جون مادرت یواش، نکن این کارارو! بیبین کارادا!»
سیاوش از چک و چونه زدنای آرمان سر طرز رانندگیش خیلی بدش میاد، هر چی باشه ۴، ۵ سال بیشتر از اون رونده تو جاده ها، از طرفی سیاوش خودش کلی از دست رانندگی بی احتیاط آرمان شکاره. دو بار شده که اگه سیاوش بغل دسش نبوده و به موقع فرمون رو نمی چرخونده، صد در صد تصادف کرده بودن.
دنده ۲
آرمان که پاسخی نشنیده و حس کرده سیاوش ناراحت شده، دست سیاوش رو می گیره و خیلی آروم و نرم می بوسه.
سیاوش بعد از چند ثانیه مثه یه پسر بچه لبخند می زنه و میگه: « باشه گلم، از این هم که جلو بزنیم دیگه قول میدم نکنم این کارو»
دنده ۳

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

سه لته درد


نفس عمییییق
نفس تو
نفس بیرون
دستم رو میگیرم تو سرم
سرم رو تو دستم
«آآآآآيييي»
خون
خون خودم رو دوست دارم
خون بقیه هم حالم رو بد نمی کنه
انقباض
انبساط
درد
دردی که با هیچ کاری خوب نمیشه
و باید چند دقیقه کوتاه تحملش کنی
تا بعدش بشینی منتظرش و
ببینی چن ساعت بعد باز میاد سراغت

سرد میشه همه تنم
موهام سیخ میشه رو دستم و بازوم
می لرزم
درد می کشم
و با خودم فک می کنم چه ایده احمقانه-جالبیه که فک کنی
همه کسایی که تو زندگیشون یه گهی خوردن و یه کسی شدن،
یه بیماری نسبتاً بدجوری داشتن
بیماری ای که شاید به عمل و سرطان و اینا ختم شه
بیماری ای که بی درمونه
و همیشه باید واسش قرص بخوری



شاید انگیزه ای شه واسه آفرینش
ذهن و تن سالم ازش هیچی در نمیاد


 

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

زندگی می کنیم - ۲


                                                                            فصل ۲

                                                                          اعترافات

 «بابا حالا چه فازیه آخه این چراغه؟ مگه جلسه انکیزیسیونه؟»
«احمق زمان انکیزیسیون چراغ نبوده که، خفه شو حرف بزن، ۱، ۲، ۳، صدات ضبط میشه»
«اولین باری که من آرمان رو دیدم تو دفتر کارم بود. یادمه رائیتی شماره و آدرس دفتر کارم رو داده بود بهش که بیاد واسه اون پروژه خونه داداشش اینا باهام صحبت کنه، منتظر تماسش بودم شدید ولی زنگ نزد کلاً. گفتم حتماً نمیاد دیگه، آخه رائیتی از دوستاش زیاد بودن که پیچونده ان، اول گفته ان میان واسه کار، بعد پیچونده ان. یهو دیدم یه روز، نزدیک به ۲ هفته بعد از این که رائیتی بهم ندا داد، منشیم اومد تو و با کلی ناز و عشوه گفت : «یه آقایی به نام آرمان بهشتی اومدن می گن می خوان شما رو ببینن آقای مهندس سیاوش.» عادتش بود دیگه، ده دفعه هم بهش گفته بودم «من رو با اسم کوچیک صدا نکن فرشته»، اون قدر که هر دفعه شروع می کردم به غر زدن، خودش بقیه جمله رو میگفت. تو کله اش نمی رفت دیگه آقا. خلاصه کلی ذوق کردم و گفتم بگه بیاد تو. منشیم رفت و درم نبست و کلی طول داد تا آرمان رو صدا کنه، تا حدی که من دیگه داشتم قاطی می کردم از دست این دختره خنگ. بعد هم که آرمان نزدیک ۳۰ ثانیه کشش داد پدرسوخته واسه این که منو تشنه تر کنه. بالاخره اومد. اولش ماتم برده بود. یعنی قشنگ رسماً زل زده بودم تو چشاش و هیچی نمی گفتم. اون یه لبخند شیرینی رو لبش داشت که با دیدن وضعیت عجیب غریب من اصن از شیرینی و شدتش کم نشد که زیادم شد. بعد همچی کرد: «آقای مهندس طوسی! سیاوش جان خوبی؟ سلام؟» از این که سلام رو پرسید خیلی خوشم اومد. به خودم یه سیخونک درونی زدم و سریع تو جوابش در حالی که سرم رو بالا و پایین میکردم تا وانمود کنم چیزی نبوده و شوخیش رو گرفتم گفتم: «به به، آرمان خان سلام! آره بابا اوکی ام، راستش یه موضوعی فکرمو مشغول کرده بود، واسه همین مغزم اِستوپ زد یه لحظه، شرمنده!» بعد یه ذره تعارف و اینا کردیم و راهنماییش کردم بشینه رو مبل جلوم و بعد هم با این که خیلی دیر شده بود باهاش دست دادم و گفتم این رو هم بذاره به حساب حواس پرتم. آخ آخ چه عطری زده بود بیشرف، می خواستم بغلش کنم بوش بکشم بگم چیه عطرت!
 اون ۱ ساعتی که اون روز با هم تو دفتر گذروندیم، اون ۱ ساعتی که به حرف زدن از همه چی گذشت جز کار طراحی خونه برادرش، اون ۱ ساعتی که گهگاه با تو اومدنای بی مقدمه و یهویی فرشته گند زده میشد توش، همه اش از بهترین ۱ ساعتای زندگیم بود. این پسر فوق العاده بود، اونقدر شمرده و قشنگ حرف می زد که اصن نمی شد از پای گفتگوش پا شی، تمام اون ۱ ساعت من رو مثه موم تو کف قدرتش نگه داشته بود. تمام حواسم بهش بود و اون کاملاً تو موضع قدرت بود. با خودم گفتم شاید این حالتای هُل بودن و یه ذره گیجی من رو بذاره به حساب کار زیاد، خستگی یا همون موضوع دروغینی که واسه توجیه اسکل بازیم بهونه کرده بودم. ولی خب مثه یه لنز واید تمام گستره فکر من رو انگار می دید و می خوند.
 به هر حال یه قانون کلی من دارم که میگه هر پسر خوشگلی گی نیست مگر این که خلافش ثابت شه! خب تو این مورد هم اصن نمی خواستم با خودم فکر ناجوری بکنم و رو بچه مردم برچسب بزنم و بیخودی هم خودم رو امیدوار کنم. خب ازش خوشم اومده بود ولی منطقی نبود اصن. اون طور که اون اون شب رفته بود تو شادی و اون مدلی که با رائیتی دِرتی دنس میکرد، هر چند مسخره بازی بود، ولی باز هم اصن نمی شد حدس زد که اون هم خودیه. خلاصه دردسرت ندم، تو اون ۱ ساعت، مفیییید ۵۰ دقیقه از خودمون گفتیم و ۱۰ دقیقه هم میونش، تازه به زور و با بی میلی، از کارا و هزینه ها و زمان مورد نیاز واسه تحویل پروژه. خب این بی میلی و اون میله دوسویه بود کاملاً، هم من و اون اصن نمیخواستیم این فرصت عزیز رو از دست بدیم و به شر و ور گفتن بپردازیم، هم میخواستیم هر چه بیشتر با هم آشنا شیم. ولی چیزی که واسم جالبه رفتار ۱۸۰ درجه متفاوت اون روزش تو دورهمی با اون روزش تو دفترم بود.  و از اون جالبتر رفتار مسخره من که انگار بعد دورهمی تازه داشتم می دیدمش. شاید ظاهرش جذابتر شده بود. شب دورهمی خیلی ساده بود، ولی اون روز تو دفترم خوب چیزی شده بود خداییش. پوستش می درخشید، باهاش که دس دادم دیدم چقدر لطیفه پوستش. موهاش رو دم اسبی بسته بود در حالی که اون شب هم کوتاهتر بود هم این که خیلی ول و بی نظم به نظرم اومدش. چون اومده بود دفتر یه پیرهن مردونه پوشیده بود که من ترجیح می دادم مثه همون شب تیشرت تنگ تنش میکرد تا قشنگیای تنش رو دید می زدم. ولی کلاً دیدار دوم خیلی واسم لذت بخش بود، خیلی»

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

زندگی می کنیم - ۱


                                                                           فصل اول


                                                                              باور


  از همون اول می دونستم که بهش رسیده ام، که اون مال منه. باید پذیرفت که چیزی به نام شانس وجود نداره: هر کی، هر جایی، هر چیزی که واسش رخ بده واسه اینه که پیشتر به اون چیز فکر کرده بوده. من سالها، از آغاز در واقع، به اون اندیشیده بودم و الان اون رو داشتم. از اول، از اون جایی که قبل از اون دیگه چیزی نیست، و سرسختانه روی حرفم پافشاری می کردم، لجوجانه به خودم می گفتم یا اون یا هیچ کس دیگه، احمقانه دیگرانی رو که سخت عاشقم میشدن رو انکار میکردم تا مبادا شانس با اون بودن رو از دست بدم.
     من سیاوش رو دوست داشتم، دوست داشته ام و دوست دارم. نه، باید تصحیحش کنم، من سیاوش رو دوست دارم، دوست دارم و دوست دارم. زمان آینده ای هم در کار نیست، گذشته هم که گذشته. اصن زمانی نیست چون من از مفهوم زمان خالی شده ام. نه بخاطر سیاوش، نه بخاطر عشق و این تیپ چیزا و حرفا. من کلاً از پارادوکس زمان تهی ام! وقتی به گذشته ام نگا میکنم، این طور نیست که بخوام چیزی رو نابود کنم یا از نو بنویسم، نه اصلاً! بلکه دوس دارم همه چیز رو همونطور که بوده ذخیره کنم، خیلی هنری و مفهومی و شیک. بعد بچسبونمش به آینه زمان حال و همیشه نگاش کنم. بهر حال آدم هرگز نباید یادش بره چی بوده و چی شده.
     از هر وری که نگاه میکنم، سیاوش یه مفهومه تو زندگیم. یه مفهوم هنری ناب، یه نظریه روانشناختی گیج کننده، یه مساله عجیب زبانشناختی و یه موضوع خیلی حساس احساسی. این مفهوم اون قدر جهت زندگی من رو عوض کرده که ترجیح میدم تموم ۲۱ سال پیش از آشناییم رو تنها گذرونده باشم (همونطور که واقعاً هم گذرونده ام) و تجربه جمع کرده باشم (که کرده ام) و این ۳ سال رو هم باز با اون سپری می کردم و هر روز از نو باهاش آشنا می شدم. که البته این ترجیح دقیقاً همون چیزیه که اتفاق افتاده و دیگه جایی واسه دادنش (ترجیح!) نمی مونه. من سیاوش رو اولین بار تو یکی از دور همیای رائیتی، دوست و هم کلاسی دانشگام دیدم. همون اون موقعش هم رائیتی و کلی دیگه از دوستای دخترم بشدت تو کف سیاوش بودن و من همیشه مایل بودم دلیلش رو بدونم. خب البته خیلی خوب هم دلیلش رو فهمیدم وقتی که برای اولین بار دیدمش. هیچ وقت نمیشه که یادم بره، اون شب، که احتمالاً ۷اُم یا ۸اُم آبان ۹۱ بود، من و یه سری دیگه از بچه های یونی به اتفاق چن تا از همسایه های رائیتی اینا و دوس پسر گرامش دور هم جمع شده بودیم و من تا اون لحظه اونقد بهم خوش گذشته بود که فک می کردم همینیم! ولی همون نبودیم خب، معلوم بود چون من از یه ۳ روز پیشش که دعوت شده بودم و طی یه مکالمه کوتاه (۷۵ دقیقه ای) تلفنی آمار دیگر مدعوین محترم رو گرفته بودم، میدونستم که همون نبودیم و قرار بود که آقای مهندس سیاوش طوسی هم تشریف فرما بشن و من واسه اولین بار ببینمشون و من تمام طول اون سه روز و دو شب رو رو در حال فکر کردن غیر مستقیم به اون بودم. خیلی مسخره اس که با دیدن دوستای صمیمی و کردن کارای قدیمی به این آسونی اون همه انرژی ای رو که صرف فک کردن به سیاوش کرده بودم رو به باد فنا دادم.
    خب خودم از این که این همه جزئیات درباره ورود سیاوش یادمه رو عجیب می دونم ولی با این وجود باید بگم که صحنه ورود اون اصلاً شبیه اون چیزایی که ممکنه تو ذهن هر آدم مکفوفی (تو کف رفته، در کف شده) بیاد نبود. سیاوش که آدم توقع داشت یه پسر شسته رفته و خیلی شق و رق باشه، مثه یه موش آب کشیده اومد تو و رائیتی و اکثریت جمع که میشناختنش شروع کردن به دادن فحشای ناموسی و نامناسب که چرا انقد دیر اومدی و این حرفا! خب اون فقط می خندید و من نمیتونستم بشنوم چی داره میگه به رائیتی و چه بهونه ای داره سر هم میکنه چون از ورودی خونه ویلایی رائیتی اینا تا سالن نزدیک ۱۵ متر فاصله بود من فقط میتونستم به سختی اکسپرشن های ریز چهره اش رو تشخیص بدم که اول که اومد تو جدی بود، بعد که رائیتی رو دید گل از گلش شکفت و لبخندی به پهنای چهره اش زد و اون رو بغل کرد، بعد جعبه شکلات لینتی رو که آورده بود رو داد به رائیتی و بعد هم که شروع کرد به فحش شنیدن، کف دو دستش رو چسبوند به هم و جفت دستاش رو در موازات ارتفاع بلند اندامش قرار داد و سعی کرد با کمی خم شدن بگه ناماسته! خب من ربط ناماسته رو تو این مورد نفهمیدم ولی از خنده عریض و طویل جمع میشد فهمید که این ادا و اطوارای سیاوش برای جمعشون باید یه چیزی مثه «خب دیگه خفه شین، خودم میدونم دیر کردم» یا حتی به چیز بدتر رو تداعی کنه. تو این گیر و دار بود که اون لحظه اساطیری مسخره که چه بخواییم چه نخواییم تو شروع شدن هر رابطه ای رخ میده، رخ داد. اولین نگاه! لابلای جیغ و دادای جمع و ادای احترام متقابل سیاوش به جمعیت، یه لحظه نگاه شیطونش که بدنبال چهره های ناشناس دورهمی بود، بعد از این که چند تا چهره رو بی تفاوت رد کرد، افتاد به من. نگاه من هم که خب طبیعتاً از اول تا اون لحظه و چند ثانیه بعدش دائماً رو اون بود. همین که چشمامون داشتن پرده های ناشناسی رو می دریدن، لپاش یه کم گل انداختن و من که حدس زده بودم از این که تو یه جمعی که غریبه توش هست، به خصوص با اون همه ابراز احساسات صمیمانه دوستان، ممکنه خجالت بکشه، تیرم خورد به هدف و تو دلم لبخند ملیحی زدم و سریع روم رو برگردوندم به سمت شادی تا اون بیشتر از اون لپش سرخ نشه و ضمناً من هم دچار احساسات خرکی و مسخره نشم و به خودم نگم که «بیا، از همون ثانیه اول یه پسر ستریت مکفوفت شد» .
     ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه بعد سیاوش که تو رختکن خودش رو از شر تجاوز بارون خلاص کرده بود و اگه اشتباه نکنم عطرش رو هم تجدید کرده بود (پاکو رابانه- وان میلیون بود، شک ندارم) و باز هم اگه اشتباه نکنم یه ذره چپستیک هم زده بود به لبش (آخه فقط یه نمه برق میزد، انگار لبش رو همون لحظه لیس زده باشه)  بعد از معرفی شدن به ۳ نفری که نمیشناخت، کاملاً بی توجه به بقیه دوستاش که کاملاً از نظر ترتیب جلوی من بودن، یه راست اومد طرف من و خودش رو معرفی کرد. خب لحظه جالبی بود، دوستاش انگار توقعی هم نداشتن که وایسه و باهاشون سلام علیک کنه، فقط زیر لب یه تیکه ای بهش مینداختن و میخندیدن و اون هم با دستاش و لبخند مرموزش بهشون میگفت «سلام»!
     برگردیم به لحظه های حساس! خب من اصلاً توقع نداشتم اون همه آدم (۶، ۷ نفر) رو ول کنه و بیاد ته نشیمن پیش من. البته از حماقت خودمه چون اگه یه کم سرم با ماتحتم بازی نمیکرد باید میفهمیدم که فقط داره با غریبترا سلام علیک میکنه و من بعد از اونا، آخرین کسی بودم که سعادت آشنایی با آقای مهندس رو نداشت. به هر حال من در اولین برخورد فرست ایمپرشن افتضاحی از نظر خودم گذاشتم! وحشتناک تر از اون چیزی که میشد تصور کرد. یه لحظه شادی احمق حواسم رو پرت کرد و ازم یه سوال مسخره پرسید که حتی دوس ندارم یادم باشه چی بود. من روم رو برگردونده بودم و داشتم خیلی شیک و بی توجه به سیاوش با اون می حرفیدم. سیاوش با اون تُن صدای آروم ولی پر طنینش بهم نزدیک شده بود و خیلی یواش، خیلی بلند گفت: «سلام آقا آرمان! من سیاوشم.»
     خب شاید اون قدرا هم که فک می کردم وحشتناک نبوده ولی من تو اون لحظه به نقل از دوستام به حالت فجعه دراومده بودم مثینکه! مثه جن زده ها از جام پریده ام، موقع بلند شدن سرم رو دیرتر از تنم چرخونده ام و در نتیجه سیاوش رو ندیده ام و نتونستم فاصله اش رو با خودم بسنجم و نهایتاً با دستم که احتمالاً خیر سرم داشتم آماده اش میکردم واسه دادن (دست دادن رو میگم) که محکم کوبیده امش به سینه  سیاوش. سیاوش یه لحظه نفسش بند اومد و یه سرفه خفه ای کرد و من هم تو همین اثنا شروع کردم به معذرت خواهی و ای وااای ببخشید و ندیدمتون و از این حرفا. آخرش هم که اون دید من مثه سگ ترسیده ام سعی کرد با مهربونی آرومم کنه و دوباره گفت: «تکرار میکنم: سلام آقا آرمان، من سیاوشم» بچه ها در تمام طول این مدت مشغول مسخره کردن این وضعیت مسخره اولین آشنایی مسخره ما با هم بودن و هر کدوم از دخترا یه بد و بیراهی از اینور و اونور نشیمن نثارم میکردن و از چلفت بودن و لمس بودن و اسکل بودنم تعریف میکردن و شدیداً سعی میکردن بهم کمک کنن تا تو اون شرایط به خودم مسلط تر بشم! عالی بود. بالاخره لبخند زورکی و سرشار از سرشکستگی و حماقت درونی ای زدم و گفتم: «من هم آرمانم، خوشبختم» این بار بود که دیگه شادی از خنده منفجر شد و بقیه هم که این سوتی من رو شنیده بودن، کمکش کردن که جو سنگین تر شه و من بیشتر و بیشتر آب شم برم تو زمین. سیاوش که حس کرده بود من بیش از حد اعصابم خورد شده و خیلی تحت فشارم، دستم رو محکم گرفت و فشار داد و خندید و بعدش هم گفت که اصلاً هم خنده دار نبوده و بلند برای بار سوم گفت که سیاوشه. بعد از آشنایی، طبیعتاً اون رفت پیش دوستای نزدیکترش و من هم موندم بغل دس شادی و رها، که با این که هم کلاسی من و شادی و رائیتی نبود، بشدت با گروهمون مچ شده بود و از پسرای گل روزگار خودش بود! من نزدیک ۲۰ دقیقه اول رو میذارم به حساب شوکی که شده بودم و به همین خاطر اصلاً خودم رو سرزنش نمیکنم که چرا به سیاوش تو تمام اون مدت سر سوزنی توجه و حتی اصن نگاه هم نکردم. شاید واکنش دفاعی بدنم بوده که کلاً اون آدم رو پاک کردم تا بلکه بتونم از خاطره شرم آور اولین برخوردمون خلاص شم. از دقیقه بیست به بعد، حواسم ذره ذره از روی رها و شادی و گهگاه رائیتی و گفتگوهای مسخره شون، متمرکز شد رو سیاوش. شاید حتی تا اون لحظه هیچی از جزئیاتش رو به ذهنم نسپرده بودم. سیاوش یه پسر فوق العاده عادی و جذاب بود. هیچ چیز ویژه ای تو اون نبود ولی جذاب بود! اونقد که دیگه از دقیقه ۶۰ به بعد تمام مدت داشتم نگاش میکردم و چن بار هم متوجه این مساله شد و نگاهامون به هم دوخته شد و من هم طبق عادت همیشگی که از رابطه نگاهی وحشت و شرم دارم، سریع نگام رو ازش دزدیدم. سیاوش قد بلندی داشت، شاید یکی دو سانت از من بلندتر، شاید هم کوتاهتر، شاید هم هم قد! اندام باریک ولی توپری داشت و نه میشد گفت ورزشکاره نه این که اصن ورزش نمی کنه! هم بلُند بود هم نبود، ینی بیشتر نبود چون من به این تیپ پسرا میگم برونو، بر وزن برونِت! اون هم ریش داشت هم ته ریش. ینی ته ریشی که میرفت تا تبدیل به ریش بشه. چقد سر این ریش بهش گیر داد رها که عین بسیجیا شدی و این چه قیافه ای و ایشالا کاندیدای انتخابات بعدی میخوای بشی و از این داستانا. چشم و ابروش هم مثه همه ما ایرانیا سیاه بود، ولی نبود. چون عسلی بود، اما عسلی هم رنگ مناسبی واسه توصیف اون چشما نیست. تیره تر، ولی یه کم روشن تر! پوستش جالبترین بود توی این مجموعه: برنزه بود ولی بشدت بنظرم روشن میومد. عجیبتر این بود که بقیه هم درباره این توصیفات من درباره سیاوش اتفاق نظر داشتن و می گفتن نمیشه واسه اون صفت دقیقی تعیین کرد. مثلاً طبق تعریف شادی از سیاوش، اون یه پسر مو قهوه ای  بود که تو جاهای تاریک شبیه کلاغ میشد و تو برف و زیر نور آفتاب مثه خرس قطبی! به هر حال من که از درون دچار تناقضات فوق العاده عجیبی شده بودم و مغزم رسماً هنگ کرده بود و دنبال واژه های مناسب برای توضیح دادن این پسر تو مغزم می گشتم، یهو به صرافت افتادم که شاید لازمه یه کم بیشتر باهاش آشنا شم. اما قانون اول من این بود که کسی اگه ازت خوشش بیاد، اون پا پیش میذاره. بویژه اگه اون، اون باشه. از طرفی بیخود نبود که فک میکردم سیاوش ستریته، دقیقه ۷۵ بود که سیاوش در گوش رائیتی چیزی گفت و اون هم چن تا فحشش داد و گفت: «نه په، نمیشه!» بعد سریع رفت تا سپارش پیتزایی که چن دقیقه پیشش داده بود رو اصلاح کنه.


                                                                                  .

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

Düşünüyorum, düşünüyorum...bulamıyorum!!!

                                               نیازه بگم چرا نبودم و کامنت پاسخ ندادم؟ خب نه!
    ثبت نام کنکور ارشد نزدیکه. و من تازه فهمیدم که رشته زبان شناسی همگانی اصن تو زیرمجموعه انگلیسی نیست و اکثرش هم پارسیه و بعد هم تو دانشگاه کلی باید ریاضی و آمار و اینا بخونی! تو رشته های شناوره، ینی میشه در کنار رشته اصلیت این رو هم بدی! جالبه چشَم به رشته زبان و فرهنگای باستانی خورد و خیلی ازش خوشم اومد، اون هم شناوره! فک کنم رشته اصلیم رو زبان و ادبیات انگلیسی بزنم. زبانشناسی رو اینجوری نمی خوام! دست کم تو ایران.
     داشتم به این فک می کردم که چرا اینجوری شد؟ چرا الان؟ دقیقاً سالی که من داره درسم تموم میشه، باید دلار بشه ۴ تومن! یعنی شانس رفتن آدم هم بشه یک سوم! اصن به این فک می کردم که چرا باید رفت؟ چرا من باید انرژیم رو صرف یاد گرفتن زبونایی کنم که تازه بتونم با جون کندن پس از سالها فکرم رو به اون زبونا بیان کنم؟ چرا من انگلیسی یا فرانسوی بدنیا نیومدم اصن! یا حتی اسپانیایی! مسخره اس این پرسشا، بچه گونه اس! ولی خب یه جاهایی دوس داری بی منطق شی! واااای منطق! دارم دیوونه میشم، ای کاش مثه همه کسایی که گاو و گوسپند می خونمشون بودم! دست کن عذابام محدود میشد به مادیات، دیگه فکرم آزاری نمیدید! الان ولی هر دو عذاب رو دارم. به این فک می کنم که چقد راه رو میتونم برم، چقدر دستم بازه! ولی چه اهمیتی داره وقتی ضعیفی، تمبلی، نمی تونی تصمیم بگیری! من قبول دارم از خودم توقع بیش از حد معمول دارم، تو همه چی. همین که همیشه تحت فشار زمانم و فک می کنم که همیشه چیزای بیشتری تو همه زمینه ها هست که من باید یادشون بگیرم تاکیدی بر حرفم. خیلی بده، من همیشه میون فامیل و خونواده به عنوان یه آدم مصمم شناخته می شدم و فک کنم هنوز هم اگه از ذهن بیمارم آگاهی نداشته باشن، همین فکرو می کنن. ولی الان اونقد نامصمم شدم که حالم از خودم به هم می خوره. حتی اگه خیلی خیلی هم خوش بین باشی و به قانون جاذبه هم باور داشته باشی و بخوای هیچ کاری هم نکنی و بذاری تقدیر خودش کارات رو جور کنه(همونطور که واسه خیلیا می کنه) باز هم وقتی نامصممی، حتی نمی تونی تصمیم بگیری چه فانتزی هایی بهتره؟ چه آرزویی بکنی بیشتر بهت حال میده. حال این که با توجه به شرایط کنونیت، بدترین اون آرزوها هم واست مثه خواب و رویا و خودت هم اینو میدونی ولی مثه احمقا دمبال بهترینی هستی که نمی دونی اصن هست یا نه. من میتونم یه استاد زبان شم، میتونم خصوصی درس بدم و پول پارو کنم، میتونم اصن برم تو کار بیزینس و بشم مشاوری چیزی که از زبان دونستنش استفاده کنن. میتونم دوره ببینم واسه کاری که دوسش ندارم. میتونم برم موزیک یاد بگیرم که دوسش دارم ولی از ریاضی بودنش می ترسم، میتونم نقاشی کنم اگه کلاس برم چون اون رو هم دوس دارم. می تونم بنویسم. داستان بنویسم و چاپشون کنم و یه نویسنده مشهور شم. می تونم برم اروپا یا هر جای دیگه و یه رژیم سخت بگیرم و ۱۰ کیلو لاغرتر شم و مدل شم! قدش رو دارم خب! :))
می تونم فرهنگ و زبان هایی باستانی رو تو یه دانشگاه خوب خارج از ایران بخونم و همونجا هم بمونم و پژوهشگر و مدرس شم. ولی من تو مود درس خوندن ورزش کردن، رژیم گرفتن، کار کردن و حتی خیلی بیرون رفتن هم نیستم! خیلی تمبل شدم، خیلی زندگیم لش و عشق و حالی شده، همه اش بیرون با دوستا، همه اش پای سریالایی که دانلود می کنم و فیلمایی که جدید میان و من وظیفه امه ببینمشون، همه اش تو عالم آهنگا و سلبریتیا! همه اش خوردن اسنک و لم دادن تو تخت و کتاب خوندن(اون هم نه درست و حسابی، ۲ صفه از این ۲ صفه از اون!)، کجا کدوم کافی شاپ تازه وا شده، کجا فلان مارک شعبه زده... و اینجوری اصن نمیشه! شاید فک کنین دلیلش مسائل اعتقادی یا عاطفی باشه، اعتقادی رو نمی دونم، ولی اگه عاطفی باشه، نفرین به ذات ضعیف انسانی که واسه زنده موندن و شکوفاییش نیاز به یه انسان دیگه داره!

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

Thank You!

     AND, there are also times when all you wanna say is a big Thank You! Thank you for being such a grown up who has basked in the glory of manners and common sense. Thank you for being there for me. Today I felt backed up for the very first time in my life when I heard your voice on the phone.
THANK YOU for freeing me from all those heart-breaking thoughts and illusions!

P.S:
هر وقت صحبت از خودکشی میشه، معنیش این نیست که نویسنده مطلب میخواد خودش رو بکشه یا این که در ژرفنای اندوه گرفتاره دوستای گلم، خودکشی همیشه واسه هرکسی میتونه یه آپشن باشه، میتونه اصن یه مفهوم خیلی تلخ یا خیلی زیبا باشه. میتونه یه هدیه باشه، شماها که خدا پرستین! یه هدیه از طرف خدا واسه راحتی آدم! میتونه فقط یه واژه باشه و میتونه یه نوع زندگی باشه. من از ایده خودکشی خیلی خوشم میاد ولی این اطمینان رو کاملاً به خودم دارم که جز یه باری که خیلی بچگانه تلاش کردم خودم رو بکشم و جز این که فقط مثه خیلیای دیگه، تو دلم خواستم خودکشی کنم، هیچ گرایش دیگه ای به این کار ندارم و کلاً شخصیتم از اون تیپ آدمای ضعیفی نیست که ببازن به این زندگی لعنتی شیرین! دست کم با اطمینان میتونم بگم که الان ۳، ۴ ساله که حتی یه بار هم به مرگ فکر نکردم، چه برسه به خودکشی. پس لطفاً خیال بدی به سرتون نزنه! اما با این وجود مرسی از توجهی که کردین و اهمیتی که دادین! 
بوووس

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

Septimus

     There are times when you start writing and absent-mindedly erase your first 4 tries on describing your feelings because you don't want them to be foolish or cliched. You want them to be original, deep from the very bottom of your heart. But then you take a look at your heart and you find it to be of metal, no matter what: Gold, Silver, Platinum! It's hard and tough and you wonder whether you have one at all or not. You feel broken inside but still try to survive. You feel ashamed but then just realize there's nothing to be ashamed of, and yet you know there is! You feel hopeless while you are dead set against this stupid mood and always punch yourself to get back to your routines but you just can't forgive yourself. Oh Septimus! Now I know exactly why you committed suicide: In search of freedom. But, oh poor Septimus! Did you finally get it on your short journey from the window down to the razor-edged rails? I couldn't see the scene with my own two eyes but I've heard of it in Mrs. Dalloway's party. Poor young man, I sympathize with you. You were in a state of agony and trauma and nothing could ever consolidate your scattered spirit, just like nothing can do me such a great favor. This heavy burden upon my shoulders is never gonna leave me in peace. I know it, I owe karma one for that!

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

خرچنگ


چهارشمبه
۹۱-۷-۱۹
۸:۳۰ صبح

تو راهِ رفتنی به شمالم
یه نیم ساعت پیش بود که هدفونم رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به گوش دادن به آخرین آهنگای لیست آهنگای تابستون
رسید به
Ronan
خب این آهنگ رو تِیلر واسه کودکای سرطانی خونده و نزدیک یه ماه پیش هم مثینکه تو یه خیریه اجراش کرده واسه نخستین بار و بعد هم گذاشتتش تو آیتونز تا واسه بچه های سرطانی پول جمع شه فک کنم از فروشش
اولاش دوسش نداشتم، یعنی راستش یه بار هم کامل گوشش نکرده بودم
الان تو جاده منو گرفت طلسمش
یه بار گوش کردمش
گذاشتمش رو ریپیت
دو بار گوش کردمش
بار سوم دیدم حالم داره بد میشه
هر کلمه ای که میگفت مثه خنجر روحم رو زخم می کرد
نمیدونم شاید بهونه بود ولی یه بیس دقیقه ای پس از ماهها بی صدا اشک ریختم و همینجور مات و مبهوت به کوهها نگا میکردم
 من از بچه ها خوشم نمیاد کلاً
بیماری ها رو هم حق بشر می دونم و بنظرم میشه باهاشون مبارزه کرد و شکستشون داد اگه واقعاً ایمان داشته باشی به درمان
ولی بعضی چیزا نه
سرطان و ام اس
و کلی بیماری غیر قابل درمان دیگه
و وقتی به این فک می کنی که یه بچه ۸ ساله یا ۱۰ ساله میتونه یه همچین بیماری ای بگیره
درحالی که هیچ ایده ای از این بیماری نداره
هنوز شاید ندونه مردن ینی چی
هنوز فک میکنه آدمایی که میمیرن میرن بهشت
و هنوز اونقدر معصومن که اصن نمی تونن حتی باور کنن که یه بچه ممکنه بر اثر سرطان بمیره
شاید اگه یه بچه تو یه حادثه مثه تصادف بمیره اونقدر دل آدم نسوزه که رو تخت بیمارستان و پس از دوره های سخت و دراز شیمی درمانی
شاید واسه اولین بار بود که حس می کردم پدر یه بچه ام، یه پدر مجرد که یه بچه سرطانی داره
یه پسر بچه کوچولوی بلُند که میشه بغلش کرد و ساعتها تو آغوشش زار زد

چند ساعت بعد باز هم مثه همه بی عدالتی هایی که واسشون پاسخی نمی یابم، این رو هم با زدن ماسک هپی فِیس احمقانه و گوشیدن آهنگهای شاد مسکوت میذارم. طبیعتمه دیگه، ای کاش انقد کِرفری نبودم

سکوووت



پنجشمبه
۹۱-۷-۲۰

امروز واسه اولین بار اردک خوردم.
تو فسنجون البته
بقیه اکثراً می نالیدن که بوی ضحم(زخم؟) میده ولی من تازگیا به این نتیجه رسیدم که گوشت باید بوی حیوون و خون بده… وحشی شدم کلی :))))
البته بعدش راستش رو بخواین پشیمون شدم که چرا غذای محبوبم اکبر جوجه نخوردم ولی باید این تجربه رو می کردم



جمعه
۹۱-۷-۲۱
۴:۵۲ بعد از ظهر

خب روز اول سفر ابری بود هوا، دیروز عصر هم ابر شد ولی صبحش که رفتیم نور همه اش آفتاب بود لعنتی
امروز هم که ۱۰ پا شدم دیدم طرف جنگل که ویوی اتاق من بهش بود ابره، خوشحال و خندان اومدم تو آشپزخونه که دیدم دریا همه اش آفتابه… یه فاااک بلند گفتم و بعد یاد حرفم تو راهِ اومدن و قولم افتادم! بقیه رفته بودن بیرون، واسه همین بدون مزاحم دوش گرفتم بعد از ۲ روز و رفتم کولر رو تا جایی که میشد درجه اش رو سرد کردم وپرده ها رو هم کشیدم و نشستم شروع کردم به نوشتن دمباله نوولام که از ۵ شمبه شروع کرده بودم به نوشتنش.  خیلی حس خوبی میده نوشتن
خیلی
اگه مثه من تو فکرش بودین ولی هرگز نکردین این کارو، فقط شروع کنین، از نتیجه اش نترسین. فوقش افتضاح میشه میریزینش دور دیگه بابا جان من
البته مال من خوب شد فک کنم
نمی خواستم اولین نوولام رو رمانتیک بنویسم، خیلی کلیشه است
ولی بعد به خودم گفتم

‌Fuck the rest, Do what U wanna Do
DDD: