۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

زندگی می کنیم - ۴، ۵




 فصل ۴

Luna de Miel



     بعد از اون داستان فهمیدم چقدر بهش وابسته ام. ینی من داشتم میمردم از ترس، از این که مبادا بخاطر کاری که کردم از دستش بدم، مبادا من رو نبخشه، مبادا من رو مقصر بدونه. مقصر که بودم، واقعیتیه. ولی خب نمی خوام این رو به خودم یادآوری کنم. من دوسش دارم، دوسش دارم، دوسش دارم. اینو می خوام داد بزنم ولی هنوز نمیشه. هیچ کدوممون نمی تونیم در واقع. ولی یه روز میشه که این کار رو می کنیم. بخدا این بار که خطر از دست دادنش از بیخ گوشم گذشت، واسم دیگه درس عبرت شد که بیشتر بپامش، بیشتر نازش رو بخرم و کمتر خودو واسش لوس کنم. اون یه فرشته اس چون! یه پسر فراتر از طبیعیه و من امروز اینو فهمیدم که بدون اون خیلی سخت میشه دوباره به حالت طبیعی، یا شاید غیر طبیعی این ۳ ماه برگشت و شاد و بی قید بود. بدون اون من زندگی خواهم کرد ولی اگه اون نباشه عشق از زندگیم میره و این آخرین چیزیه که ممکنه بهش حتی فکر کنم. من یه عمر تنها بودم یا تو روابطم ناموفق بودم ولی الان، بخدا، به پیر، به پیغمبر درس گرفتم که قدر این فرشته رو خیلی بدونم. خدا جونم چاکرتم، منو آدم کن، این جور اتفاقا رو هم دیگه تو کاسه ما نذار! 
آمین


فصل ۵ 

Luna del Veneno


    اون شب که ندیدمش مثه جهنم بود واسم. با این که ۲، ۳ ماه بیشتر از آشناییمون نمی گذشت، فهمیدم دیوانه وار عاشقش شدم و کوچکترین آزردگیش می تونه دنیام رو به آتیش بکشه، عقل رو از سرم بپرونه و وادارم کنه کارایی بکنم که هرگز واسه کسی نمی کردم. من تقریباً به همه دوستامون مثه خلا زنگیدم و گفتم چی شده، کاری که اصلاً لازم نبود بکنم و خودم به تنهایی می تونستم حلش کنم. ولی کردم چون می ترسیدم، یه ترس احمقانه از این که مبادا از دستش بدم. می دونستم که هیچی نشده و همه چی درست میشه ولی فک کنم اونقد این ۲، ۳ ماه بهش وابسته شدم که بتونم این بچه بازیام رو با این بهونه توجیه کنم. اون شب رو گذروندم، ولی با خودم پیمان بستم دیگه هرگز اذیتش نکنم و اعصابش رو بهم نریزم. اون واسه من تنها دلیل شادیام تو اون ۳ ماهه بود. تنها دلیل.

۸ نظر:

Vartan گفت...

هوممم، من تشخیص ندادم الان کدوم بخش راویش سیاوشه کدوم بخش آرمان :)

amir گفت...

خیلی داش مشتی بود!
امیدوارم هیچ وقت رها نشی
یه روزی یکی بود که بهم میگفت تو فرشته ای ولی اخرش رهام کرد.

Reza Cupid Boy گفت...

وارتاااان دقت کن! تابلوئه! :))

امیر جان مرسی عزیز! امیدوارم تو هم دیگه رها نشی!

بوووس

Danials گفت...

خوب حق داره دیگه نبایدم پیزی رو که بهش علاقه داره رو به راحتی از دست بده و باید از این فرشته ها خوب مراقبت کرد :))

Reza Cupid Boy گفت...

آره واقعاً اینا فرشته ان! :)
بوووس

ناشناس گفت...

Эй Там . Я нашел ваш блог использование MSN. Это очень аккуратно написанные статьи. Я обязательно отмечать его и вернуться , чтобы узнать дополнительную вашей полезной информации . Спасибо за сообщение . Я, конечно, возвращение. Желаем Вам удачи!

خان دایی گفت...

رضا اصلا بهت نمیاد اینا رو تو نوشته باشی! اصن این رمنتیک بازیا بهت نمیاد :))

Reza Cupid Boy گفت...

یکی به اون دوست عزیزمون بگه با خودش چی فک کرده که سیریلیک واسه من کامنت گذاشته؟ =))))

آره دایی خودم هم همین فکرو می کنم ولی میبینی که هستم!
خیلی از این فیدبکی که راجع به شخصیتم ازت گرفتم راضیم! مرسسسسسسی!
بوووس