۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

زندگی می کنیم - ۶


                                                                            فصل ۶

                                                                       برخورد نزدیک

     ویلای شادی اینا درست بعد از شَله های پیست شمشک واقع شده بود. نزدیک ۲۰ روز بود که همه خدا خدا می کردن زودتر به تعطیلیای آخر اسپند برسن تا بتونن قبل از عید یه دل سیر هم دیگه رو ببینن و بعدش هم که تا سیزده به در قرار بود درگیر خونه و خونواده هاشون بشن. نزدیک یه ماه بود که آرمان و سیاوش هم دیگه رو ندیده بودن. درست از ۲ شب پیش از ولنتاین. قرار گذاشته بودن واسه شب عشاق دو تایی برن رستوران سیماسیم و بعدش هم برن خونه سیاوش تا شب رو با هم بگذرونن، اما اتفاق اعصاب خورد کنی کل برنامه شون رو بهم زد. شیوا، دوست دختر سابق و نیمه وقت سیاوش یه روز مونده به ولنتاین به سیاوش اس ام اس میده که میخواد خودکشی کنه و دیگه نمی تونه به این دوری ها ادامه بده. سیاوش با بی میلی تمام میره پیشش و بعد از ۳ ساعت بغل کردنش و اجازه دادن واسه این که هر چقدر میخواد زار بزنه، از پیش شیوا میاد و به خیال خودش اون رو مجاب کرده که نه سیخ رو بسوزونه و نه کباب. اون شب اونقدر حالش بد میشه که اصن تا فرداش نمی تونه با آرمان صحبت کنه و آرمان هم که می بینه اوضاع اینجوریه، بهش خیلی دوستانه پیشنهاد میکنه که روز ولنتاین فقط با هم تلفنی حرف بزنن و چون سیاوش دل و دماغ نداره، هم دیگه رو نبینن.سیاوش دقیقاً نیمه فوریه یه سفر کاری سه هفته ای به هنگ کنگ داره و اینجوری میشه که اونا همدیگه رو واسه مدت درازی نمی بینن تا دورهمی ویلای شادی اینا.
    «پس کی میاد این سیاوش حرومزاده آخه؟ همیشه دیر میکنه حیوون!» شادی در حالی که سینی پر از جوجه رو داره میبره به سمت باربیکیوی تو تراس و همینطور حرص میخوره این حرفا رو رو به آرمان میگه.
«وایسا بیام کمکت بابا» آرمان میدوه سمت تراس تا درش رو واسه شادی باز کنه. «میاد دیگه، الان اس داد گفت ۱ ساعته رسیده تهران، دم در پارکینگشون بود داشت میومد»
«هوی هوی هوی، این کار مردونه است، من خودم می کنم. نمی خواد سینی رو از دستم قاپ بزنی خوشگل پسر.»
آرمان که عادت به تیکه شنیدن از شادی داره با خنده شیطنت آمیزی می گه: «شیطونه میگه در و ببندم یهو له شی لاشا لاشی!»
«بچه ها! بچه ها! آروم باشین، خونواده رد میشه اینجا. کنترل کنین خودتونو الان من میام کمک شادی واسه کار مردونه اش.» رائیتی که داره به مامان بابای شادی که دارن میان توی ویلا اشاره میکنه، سینی گوجه ها رو از روی کانتر اُپن ور میداره و سریع میره سمت وقوع درگیری. محمدرضا، دوست پسر رائیتی از دور داد میزنه و به آرمان می گه که اون دخترای خل و چل رو ول کنه و بره پیش اون و رها تا یه پای دیگه هم پیدا کنن و یه دست حکم بزنن. تو همین اثنا بنفشه و حمید هم میرسن و با استقبال پر شکوه شادی و رائیتی از پشت شیشه تراس روبرو میشن. بنفشه دوست صمیمی شادیه و دوست پسرش حمید هم پسر زیاده از حد شوخ و البته خیلی جذابیه که بنفشه تازگی باهاش دوست شده. هر دو با همه، جز با رائیتی که قبلاً هم دیده بوده اونارو، سلام گرمی می کنن و خودشون رو معرفی می کنن. مامان بابای شادی یواش یواش بند و بساطشون رو جمع میکنن و بعد از خدافظی با همه، برمیگردن تهران تا بچه ها راحت باشن.
سیاوش دقیقاً سر ناهار میرسه. همه هوش می کنن ولی آرمان که خیلی دلش واسه سیاوش تنگ شده، بی اختیار میدوه سمت در و محکم سیاوش رو بغل میکنه و چند ثانیه محکم تو آغوشش فشارش میده و یواش گردنش رو میبوسه. بعد هم شادی که میبینه به عنوان میزبان وظیفه داره به سیاوش خوش آمد بگه میاد و همین کار رو عیناً تکرار میکنه و در ضمن به شوخی به آرمان میگه: «چقدر گی!». آرمان میخنده و میگه: «خفه شو بابا! ۳ هفته است ندیده امش، دلم تنگیده واسش خب» تمام این مدت حمید چشم دوخته به رفتارا و حرکات آرمان بعد از دیدن سیاوش.
بعد از ناهار همگی تصمیم می گیرن پانتومیم بازی کنن. بعد از چند دست که چیزای بی مزه ای مثه «قضیه حمار» و «کنفوسیوس» رو بازی میکنن، نوبت میرسه به ایده های خنده دار تر و کمی بی ادبی شادی: «آیت الله فاکر»، «شهید باکری» و «پاملا اندرسون». موضوعها با پیشنهاد رائیتی تخصصی تر میشن و محدود به دانسته های بنفشه و شادی و رائیتی و خاطرات قدیمی دوران دبیرستان و به همین خاطر بقیه هم از ادامه بازی صرف نظر میکنن. بنفشه که اصرار داره با حمید باشه راضیش میکنه که اون هم بیاد که گروهشون چهارتایی شه و حمید هم سریع قبول میکنه ولی شادی به شوخی و البته به زور  به بنفشه میگه که دوست پسرش رو باید قرض بده به اون واسه بازی. رائیتی و بنفشه حمید رو صدا میکنن تا موضوع رو در گوشش بگن و ازش میپرسن چیزی در این باره میدونه یا نه، چون مطمئنن که شادی خوراکش همچین چیزیه و میتونه جوابش رو بده.
    موضوع «چفت شدگی» اِ. شادی و رائیتی هر دو دیوانه کتابای هری پاتر بودن و از نوجوونیشون با هم دیگه همه کتاباش رو می خوندن و حتی این واسشون انگیزه ای شده بود تا کلاس زبانای فشرده برن تا بتونن کتابارو به انگلیسی بخونن تا از بقیه دنیا عقب نمونن و نخوان منتظر ترجمه شدنش بشن. حمید به رائیتی و بنفشه اطمینان میده که خوب یادشه داستان چی بوده و میره به سمت شادی که داره بنفشه و رائیتی رو تهدید می کنه که اگه موضوع خیلی سخت باشه، پدرشونو در میاره.
    در این حین سیاوش و آرمان کنار هم نشستن و دارن واسه هم از اتفاقایی که این مدت افتاده تعریف میکنن و رها و محمدرضا هم تخته بازی می کنن ولی همه حواسشون به پانتومیم بچه هاست. حمید سعی میکنه چفت رو از طریق نشون دادن در یا دو تا چیزی که تو هم چفت میشن به شادی بفهمونه. ولی شادی اصلاً حواسش نیست و هر چیزی میگه جز چیزی که به در و سفت یا چفت شدن مربوط باشه. بعد حمید حالیش می کنه که موضوع مربوط به کتابای هری پاتره. ولی باز هم کاری نمیتونه از پیش ببره. سعی میکنه کلمه رو به اشتباه به سه بخش تقسیم کنه و به شادی میگه بخش اول رو که نفهمیده بیخیال شه. بخش دوم هم که «شده» هستش و غیر قابل توضیح. حمید یه کم فکر می کنه و بعد نگاهش میفته به آرمان و سیاوش که چیک تو چیک هم نشستن و مشتاقانه به حرفای هم گوش میدن. چشماش برقی از شیطنت میزنه و به شادی یه نگاهی مرموزی میندازه و با انگشتاش عدد سه رو نشون میده. شادی میگه: «بخش سوم؟ خب بخش سوم» حمید با سرش میگه آره و بعد با شیطنت به سیاوش و آرمان نگاه می کنه و هی با دستش اونا رو نشون میده و به لبای شادی اشاره میکنه، انگار بخواد بگه: «تو به اینا چی میگی؟» شادی چند ثانیه گزینه هایی مثه «سیاوش؟»، «آرمان»، «پسر» و «دوست» رو می گه تا این که حمید روی دوست وای میسته و هی دستاش رو دور هم می چرخونه، ینی: «داری نزدیک میشی». شادی یهو یه خنده بلندی می کنه و داد میزنه «فهمیدم! گِی؟ اینا خیلی گِی ان؟» حمید بهش می فهمونه که نزدیک شده، شادی خیلی سریع میگه: «گی؟ مثه تو زندگی؟» حمید که انگار یه ساعته داشته واسه یه کار خیلی سخت زور میزده، نفس بلندی میکشه و خودش رو میندازه رو کاناپه ینی «آره». تو این چند ثانیه که از گفتن واژه گِی توسط شادی تا رسیدنش به جواب گذشت، آرمان چند لحظه رفت تو یه عالم دیگه. وسط حرف زدنش با سیاوش بود، داشت بهش میگفت که چقدر سر ترکیدن لوله شوفاژ اتاقش اذیت شده و خنده های قشنگ سیاوش رو می دید که بهش میگفت «عزیزم ای کاش پیشت بودم». آخ که چقدر دلش این لبخند رو میخواست، دوست داشت میتونست همون لحظه ببوسدش. سیاوش هم تو حال مشابهی بود: می دید که آرمان چجور با شور و شوق داره واسش از چیزای بی اهمیتی میگه که مطمئن بود اگه تنها بودن و می تونست راحت اون رو تو آغوش بگیره و بهش چیزای قشنگتری بگه، هرگز اونارو تعریف نمی کرد. از این که آرمان با حواس پرتی و کلی غلطای تابلو حرف میزد لذت می برد و تو دلش داشت قربون صدقه اش می رفت و آرزو می کرد می تونست همون جا رو کاناپه بیفته روش و دو تا دستش رو محکم بگیره و اسیرش کنه و بعد غرقه بوسه اش کنه.
     همه این فکرا، همه این تو خود بودنای اون دو تا، تموم این لحظه های مسخره ولی عزیز با مکث چند ثانیه ای شادی قبل از گفتن کلمه «گِی» و چرخیدن سر همه به سمت اون دو تا، مثه یه سری حباب خیلی بزرگ که می ترکن و قشنگ صداشون رو می تونی بشنوی، نابود شدن و انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سر سیاوش.
     آرمان وضعیت عجیب تری داشت. هیچی نمی شنید، ماتش برده بود و همه چی واسش آروم می گذشت، به شادی نگاه کرد که داره مثه همیشه می خنده و بلند با خنده هاش اعلام می کنه که داره «شوخی » می کنه. به حمید نگاه کرد که هیچ شرارتی ازش نمی بارید و فقط واسه بامزه شدن بازی این کار رو کرده بود. به بنفشه و رائیتی نگاه کرد که انگار از شوخی اون دو تا کمی خجالت کشیده بودن. چشمش به رها و محمدرضا افتاد که لبخند نامفهومی می زدن که معلوم می کرد نفهمیدن چی شده. چقدر از همه شون متنفر بود. چقدر دوست داشت همون لحظه می مرد. چقدر دوست داشت همون جا لبای سیاوش رو می بوسید و داد میزد دوسش داره و بعد باز هم می بوسیدش. اونقدر می بوسیدش که بقیه بیان و اون رو از سیاوش جدا کنن. آخر سر، عدسی چشمش رو به سختی چرخوند سمت سیاوش تا ببینه اون تو چه حالیه.
    «ماشالا گوشات مثه گوشای سگ تیزه ها آقا حمید» بعد خنده خیلی طبیعی ای کرد و به شادی گفت: «شادی دارم واسه ات»
سیاوش اینارو و گفت و روش رو کرد به سمت آرمان، انگار می دونست آرمان داره از درون خورد میشه، داره می میره از این همه فشار، از این که سه هفته ندیده بودتش، از این که شاید باید دورهمی شادی رو می پیچوندن و با هم تنها می بودن. دستش رو آروم طوری که تا جایی که ممکنه کسی نفمهه میگیره و در حالی که داره به خنده طبیعیش ادامه میده میگه: «بچه رو شوکه کردین بابا! نگاش کن، حالا مگه تو سابقه گی بودن داری آرمان؟» رائیتی که متوجه حال عجیب آرمان شده قش قش می خنده و تکرار می کنه: «سابقه گِی بودن! ایشالا بمیری سیاوش!» آرمان از این همه قدرت سیاوش، از این که میتونه مثه یه کوه بهش اعتماد کنه و تو هر شرایطی روش حساب کنه اون قدر خوشش اومده که دیگه داره از دستش عصبانی میشه و بهش حسادت می کنه. از این که به این خوبی شرایط رو طبیعی جلوه داده و تا این حد آروم و ریلکسه اونقدر خوشحاله که تمام فشار چند ثانیه پیشش رو فراموش می کنه و خنده نسبتاً طبیعی ای می کنه و می گه: «احمق! سابقه گِی بودن!» بعد یه نگاه به رائیتی می کنه و با لبخندش میگه: «ممنون»

۵ نظر:

Vartan گفت...

«مثه یه سری حباب خیلی بزرگ که می ترکن و قشنگ صداشون رو می تونی بشنوی» تصویرسازیه خوبیه :)

Reza Cupid Boy گفت...

x:
بوووس

Pedram گفت...

از شادی بیشتر ببنویس ،خیلی باحاله =))

Reza Cupid Boy گفت...

من به شخصه رائیتی رو ترجیح میدم! :))
بوووس

Unknown گفت...

خدایا؟دوستت؟دارم؟خدا؟دارم