۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

سه لته درد


نفس عمییییق
نفس تو
نفس بیرون
دستم رو میگیرم تو سرم
سرم رو تو دستم
«آآآآآيييي»
خون
خون خودم رو دوست دارم
خون بقیه هم حالم رو بد نمی کنه
انقباض
انبساط
درد
دردی که با هیچ کاری خوب نمیشه
و باید چند دقیقه کوتاه تحملش کنی
تا بعدش بشینی منتظرش و
ببینی چن ساعت بعد باز میاد سراغت

سرد میشه همه تنم
موهام سیخ میشه رو دستم و بازوم
می لرزم
درد می کشم
و با خودم فک می کنم چه ایده احمقانه-جالبیه که فک کنی
همه کسایی که تو زندگیشون یه گهی خوردن و یه کسی شدن،
یه بیماری نسبتاً بدجوری داشتن
بیماری ای که شاید به عمل و سرطان و اینا ختم شه
بیماری ای که بی درمونه
و همیشه باید واسش قرص بخوری



شاید انگیزه ای شه واسه آفرینش
ذهن و تن سالم ازش هیچی در نمیاد


 

۷ نظر:

Danials گفت...

منظورت از این نوشته چی بود پسر؟؟

پسر تنهای خسته گفت...

حالا مگه چته ؟ :(

ناشناس گفت...

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان.. ما که هستیم در این دایره ی سرگردان
دور گردید و به ما جرات مستی نرسید... چه بگوئیم به این ساقی ساغرگردان

خان دایی گفت...

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

Reza Cupid Boy گفت...

دانیال جونم منظور واضح بود فک کنم!
احسان یه بیماری مزمنه که خطرناک نیست کلاً و قابل کنترله! ولی من منظورم همون داستان درد کشیدن و فهمیدن مفهوم رنج بود، نه نق زدن!
هیراد: ساقی ساغرگردان؟ چی بگم والا!
خان دایی حیف شعر اینا بلد نیستم وگرنه یه چیز خوشگلتر واست می نوشتم! مرسی
بی درد باشی همیشه!

بوووس

ناشناس گفت...

آره واقعا.. چرا داده...
میخانه اگر ساقی صاحبنظری داشت... میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت...
بوسی هانی

Reza Cupid Boy گفت...

چه شعرای قشنگی بلدی هیراد!
بوووس