۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

سر گذشت

قبل از هر چیز فکر کردم بهتره یه کم از خودم بگم و این که اصلا چی شد که اومدم اینجا.
خوب یادمه اواخر بهار پارسال بود که نمی دونم چی شد به سرم زد یه کم تو اینترنت راجع به گرایشم سرچ کنم. نوشتم. نوشتم همجن*گرا. چند تا وبلاگ نظرم رو جلب کرد، شاید اولیشون که خیلی واسم جالب و شبیه به سرگذشت خودم بود، غریبه ۸۹ بود. اون موقع ها بدجوری عاشق یکی شده بودم و حالم خیلی جالب نبود ولی پیدا کردن این دنیا کلی بهم ذوق و شوق میداد. تازه ترم دو دانشگاه تموم شده بود و به خاطر یه مشکلی هم داشتم آماده یه عمل نه چندان سخت ستون فقرات میشدم. چند ماه باهاش دست و پنجه نرم کرده بودم و کلی خونه نشینی تحمل کردم. ولی خوب همون تابستون پارسال از شرش خلاص شدم. از همون اولش هم فکر وبلاگ زدن رو می کردم ولی مثه سگ از این کار می ترسیدم :))))
حالا دیگه دلیلی واسه ترس نمی بینم چون اگه این جا رو واسه درد دل کردن نداشته باشم دیوونه می شم. البته کلاّ خیلی آدم خوش بین و مثبتیم ولی وقتی تو این دنیای به این بزرگی فقط چند نفر رازتو بدونن، و اونا هم دوستای اینترنتیت باشن و تو دنیای واقعی کم ببینیشون(یا اصلا نبینیشون)، یه حس خفقانی می کنی که اگه حواست بهش نباشه از پا میندازتت!

دوس دارم یه کم از گرایشم بگم گرچه واسه همه تکراری و خسته کننده اس! از وقتی یادمه به دخترا میلی نداشتم. پسر شیطون و محبوبی بودم تو فامیل ولی خیلی حساس... می دونین آدم تا وقتی بچه اس خیلی شوته! یعنی خره در واقع!!!
شاید اولین بار هایی که گرایشم واسم روشن شد سال اول دوم راهنمایی بود. خب راستش نمی دونم چرا ولی اون موقع ها یه نمه اخلاقای دخترونه داشتم. هنوز هم نفهمیدم چه بلایی سرشون آوردم که دیگه سر و کله شونم پیدا نمی شه!!! کلاٌ از هفت دولت آزاد بودم، همیشه شاگرد اول، بچه مثبت و نیمه گاگول D:
شاید تو کل اون دوره یکی دو بار شدکه بچه شرای مدرسه بخوان اذیتم کنن و به خاطر اون مسائل دستم بندازن، شاید هم ازم حساب می بردن! آخه ریز و ریغی نبودم!!!‌  (;;
دبیرستان هم به همین منوال می گذشت با یه فرق خیلیییییییییییی بزرگ!
فرقش این بود که من تا قبل از اون به میل جنسیم به پسرای بزرگتر از خودم پی برده بودم، ولی تو دبیرستان واسه اولین بار تو زندگیم عاااااشق شدم!
سال اولم بود. و اون سال دوم بود... وای الان که فکرشو می کنم  می بینم چه حس قشنگی بود! اسمش سعید بود!
واقعا خوش قیافه بود. مثه ماه بود صورتش! هیچ وقت باهاش آشنا نشدم. فقط پنجشنبه ها که دبیرستانمون اونو اختصاص داده بود به زبان، واسه دو ترم می دیدمش! یه بار پیشش نشستم! استادمون جا ها رو عوض کرد که بچه ها با هم کانورسیشن داشته باشن!!! وااااای واقعاً قلبم داشت وامیساد. البته متاسفانه این دلیل نشد که ما با هم دوس شیم. من رفتن سال دوم و اونم سال سوم. خب خیلی سخته آدم یکیو هر روووووز ببینه! و هیچی نتونه از حسش بگه! سال سوم دنیای شیرینی که از رویاهام به اون ساخته بودم تموم شد. اون پیش دانشگاهی رو دیگه تو دبیرستانمون نموند! هیچی دو سال با عشقش زندگی کردم. واسش گریه کردم. وااای خدا می دونه چند بار تو مسیر برگشت تعقیبش کردم! به بهونه شهر کتابی که نزدیک خونشون بود صد بار دنبالش رفتم. ولی حتی خونشونم پیدا نکردم! بعداً هم هر چی تو فیس بوک گشتم نبود که نبود!
پیش دانشگاهی با فشار زیادی واسم می گذشت، البته یه سال و خورده ای از ندیدن سعید می گذشت و دیگه به ندیدنش عادت کرده بودم. مساله این بود که فشار دبیرستان ما رو ریاضی و تجربی بود، من هم که واسه فرار از ریاضی رفته بودم خیر سرم تجربی. ولی ای کاش همون ریاضی رو می خوندم چون به هر حال باید همه درسهای ریاضی رو هم می خوندیم. بالاخره تصمیممو گرفتم که زبان بخونم، شانس آوردم دبیرستانم باهام همکاری کرد و کمکم کرد. سال ۸۸ کنکور دادم و خوش بختانه زبان قبول شدم! ولی خب از همون روز اول مهر اون مشکل واسم پیش اومد و چیز زیادی از سال اول دانشگاهم نفهمیدم! تا این که نمی دونم باز چه مرگم شد که پارسال تو همون ماه قشنگ و داغ خرداد، واسه دومین بار عاشق شدم. منتها این بار خیلی احمقانه تر! نه طرفمو از نزدیک دیدم، نه میدونم اصلاً هم حسه یا نه! یه عشق یه طرفه که فکر می کنم هر چی زود تر تموم شه خیلی واسم بهتره! البته الان یه کم سر عقل اومدم و دیگه آتیشی نیستم! اه چرا این جا اموتیکونای یاهو رو نداره؟؟؟ الان میخوستم علامت خجالت بذارم :)))
خلاصه این سر گذشت من بود! خوبه دوست هموفوب ندارم هنوز تو وبلاگم وگرنه کلی باید میشستم قصه: عزیزم همجن*گرایی بیماری نیست رو بگم!!!
پ.ن ۱: حالا راجع به اونم میگم واسه هموفوبها! به خصوص خوشگلاشون :)))))
پ.ن ۲: ببخشید اینجوری می نویسم همجن*گرایی هاااا!!!

۱۱ نظر:

ناشناس گفت...

خب دوست عزیز. ورودت به دنیای مجازی رو تبریک می گم.
ایول تو دانشجوی زبونی؟ :( منم میخاستم زبون بخونم ولی نخوندم. هیییی ...
این عشق ها رو بنداز دور و بچسب به زندگیت. برو پول در بیار و دور عشق و عاشقی رو هم خط بکش پسر جون. از من به تو نصیحت :)))
اگه میومدی وردپرس وبلاگ میزدی اونجا میتونستی شکلک های یاهو رو هم استفاده کنی. و راستی اگه همجنسگرایی رو از ترس فیلترینگ می نویسی همج*گرایی که دیگه دلیلی نداره! چون بلاگر کلا فیلتره. امیدوارم مطالب خوب و خوشگلی تو وبلاگت بخونم.

Reza Cupid Boy گفت...

مرسی مهرداد جون! آره می دونم چقدر زبان دوس داشتی! یادمه!!!
نه واسه فیلتر نیست! واسه اینه که تو سرچ هایی که این کلمه هستش، وبلاگ من پیدا نشه اول بسمه الله!!!‌‌:))))
حالا مطالب قشنگی در راهه!!!

نقطه چین ها . . . گفت...

..هر کس تجربه هایی داره تا بلاخره خودش رو میشناسه..همه این شکست ها و حسرت ها هم برای اینه که تو انگیزه پیدا کنی تا به اون چیز یا کسی که میخوای برسی!..سرگذشت اغلب ما شبیه همه..اما آخرش کسی برنده اس که از همون تجربه ها درس بگیره!..

یوسف

نقطه چین ها . . . گفت...

در ضمن گفتی برات فیلتر نیست!..عجیبه!
پس هر چه زودتر از وی پی انی چیزی استفاده کن تا یه وقت شناسایی نشی!..میدونی که باید مسائل امنیتی رو رعایت کرد..مخصوصا ماها!!

یوسف

Reza Cupid Boy گفت...

آره یوسف جان حق با توئه! حتی اگه تو پیدا کردن عشقت کمکت نکنه، تو زندگی و رابطه ات با بقیه آدمها کمک می کنه!

Strange Boy گفت...

@};-
گلش چرا اینوریه؟؟؟! D:

Reza Cupid Boy گفت...

گلش؟؟؟ نمی فهمم چیو میگی!

ناشناس گفت...

خوشحالم که بالاخره تو هم وبلاگ دار شدی دوست جان :)
خوش اومدی و امیدوارم همیشه بنویسی نه مثه من سالی یه بار!! :))

Reza Cupid Boy گفت...

مرسی سبزآبی! حالا متقاعدت میکنم بیشتر بنویسی ((:

ناشناس گفت...

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغها همه بیدار و باروز گردند
بخوان دوباره بخوان.
حدیث عشق بیان کن
بدان زبان که تو دانی
سلام رضا جان...

Reza Cupid Boy گفت...

مرسی هیراد جان از نوشته زیبات! کلی بهم انرژی و انگیزه داد که من هم یه سری به آرشیوام بزنم و یه متن ادبی بذارم
>D:<