۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

هیچی

    انتخاب تیتر واسه هر کاری سخته! واسه داستانای کوتاه کمی که نوشته ام! واسه شعرا یا متنای ادبی ای که ساخته ام! واسه همه نقاشی ها و آهنگ ها و کنسرت هایی که هزاررران بار تو ذهنم واسه خودم یا واسه یکی دیگه طراحی کردم و سرودم و برگزیدم! می بینین! انتخاب عنوان چه تو واقعیت سختمه چه تو توهم و فانتزی! مثه همین الان. الان خیلی فک کردم که نام این متن رو چی بذارم! اول یه چیز کس شری اومد تو ذهنم، بد دیدم خیلی کلیشه است! من و یک سال تجربه وبلاگ نویسی!!!
بد مثه هززززاران بار دیگه ولش کردم و گفتم با خودم اول بنویس، سپس برگزین! :))

    خب راستش داشتم به این فک می کردم که یه مساله ای بوده که مدت ها می خواستم دادش بزنم. شده بود یکی از ترسام. هنوز هم تا وقتی اینجا و اکنون مثه آدم و با تمرکز توضیحش ندم به همون شکل پیشینش میمونه. تا حالا عاشق یه وبلاگ نویس شدین؟
نویس
نوشته
متن
شعر
داستان
من عاشق اینا شدم. من عاشق یه سری چیز انتزاعی به نام تراوشات ذهنی نویسنده هایی شدم. از هیییییشکی نام نمی برم و لطفاً اصن هم نپرسین. اه رشته افکارم جر خورد! :)) داشتم می گفتم که من تجربه این رو زیاد داشتم که مثه یه دختر ۱۴ ساله دلم واسه یه کامنت تیک زننده و Flirtatious کلی ذوق کنه و خرکیف شه! هنوز هم میشم. (دارم به این فک میکنم که یه چیزایی رو نباید گفت، باید؟) :) ولی این یه سال و البته یه سال پیشش، ینی سال ۸۹ (که هنوز وبلاگ نداشتم ولی می خوندم همه تون رو) به این ور من رو خیلی مجرب تر کردن یه سری رخدادها! و این که این پست اگه به نظرتون یه کم یا خیلی دفاعیه ای بر پست پیشینم میاد، حق دارین! میخوام دلیل بیارم که دست کم به خودم ثابت شه که آدم نمی  تونه تنها به چیزای انتزاعی عشق بورزه. بدون تعارف بگم، من از شکست خیلی بدم میاد! خییییلییی! یه جورایی هامارتیاس که واسه خودم تعریفش می کنم و از این قراره: اصن نمی تونم خودم رو تو موقعیت ضعف ببینم. بیشتر از هر نوع شکستی از شکست از خود بدم میاد. این گونه از شکست میدونین چجوری حاصل میشه؟
حماقت
تا حالا کاری کردین که از دس خودتون حرص بخورین؟ به خودتون فحش بدین؟ من کلی این جوری شدم. البته نمودارش الان تو یه سرپایینی افتاده خوشبختانه. اما همین قدر هم واسه ام کافی بوده. شده که روز و شب هزار بار چک کردم میل و وبلاگ رو تا ببینم اونی که میخواستم کامنت داده یا نه، نه فقط اینجا ها، تو فیس بوک هم همینطوره! بد یهو یه طوری میشه، مثلاً طرف رو از نزدیک میبینی، یا صداش رو میشنوی، یا اصن میره رو مخت استیلش و همه چیز یههههو بوووووم خراب میشه رو سرت! بعد اونجاس که میبینی شکست خوردی! از کی؟ از خودت. نمی دونم چون تجربه اش رو نداشته ام ولی حس درونیم میگه خیلی این شکست بدتر از شکست عشقی ایه که از معشوق محبوبت بخوری! اونجا تو مقصر نیستی، طرف مقصره یا رابطه تون می لنگیده و تو نامستقیم تقصیره کار بودی، اما تو این مورد، تو و تنها تویی که بار شکست رو میکشی و ذره ذره وجودت حماقتت رو درک میکنه. اگه کمال گرا باشی، این بار لهت میکنه و بدتر از همه خاطره اش واسه همیشه تو ذهنت حک میشه.
   من راه معنویات رو رفتم، انتزاعیات رو ارجح دونستم. یه حرف بخش احساسی مغزم بیشتر گوش دادم ولی حالا ترجیح میدم به واحد منطقی دلم بهای بیشتری بدم و این راه نرفته رو امتحان کنم. شاید تهش شکستی مفتضحانه تر از پیش باشه، شاید هم این صراط واسه من همون مستقیمه باشه که تو کتابا میگن.
به هر حال واسه کسایی که تازه مینویسن(با توجه به این که نسل ما وبلاگ نویسا رو به انقراضه و کسی هم به جمعمون اضافه نشده، فک کنم این بخش مخاطب خاصی نداشته باشه :)))) ) این رو میتونم بگم که به شخصیت خودتون نگا کنین! اگه می بینین که واستون خیالی نیست، میتونین اینجا با آدمای جالب و فرهیخته ای دوست شین و که از نظر شعور و شخصیت عالین و قابل معاشرت و دوستی و این حرفا! تعارف تیکه پاره نمی کنم بچه ها، حس درونیمه بهتون. اگه میبینی که همه اش تو کار سکس و حالی، که اصن غلط کردی وبلاگ زدی! :)))) برو منجم اونجا عشق و حاله...
   یه حالت سومی هم داره که مثه من روانت نژند باشه و حتی خودت هم ندونی چی میخوای و هی خودت رو ان میکنی، که دیگه شرمنده اتم خواهر یا برادرم. اگه راه حلی داشتم الان خودم ازش استفاده می کردم  و به این روان آشفته ام آرامش میدادم.

خب آخر سر هم عنوانی به ذهنم نیومد، میشه هیچی نذاشت عنوان رو؟

بوووس

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

دلم یه عشق ... میخواد!!!

   نیازی به اعتراف نیست!!! تا الان همه تون باید بدونین که من هرگز عشق دو طرفه رو تجربه نکردم و شاید در مقایسه با خیلی از شماها دلم خیلی کمتر لرزیده باشه! ایده آل هام خیلی بالان و این مساله همه زندگیم رو تحت شعاع میذاره و خیلی آزارم میده، تو همه چیز هاااا! ولی خیلی فانتزی عشقی دارم! یه چیزی مثه daydreaming زیااااااد دارم! شاید چون میخوام بهش برسم و این واکنش دفاعی روانمه که تلاش می کنه شرایطش رو دست کم تو مغزم برام فراهم کنه! خب من تو این فانتزی ها به خیلی چیزا دقت میکنم، جزئیاتی که آدم رو دیوونه و از سویی هیجان زده میکنه! بعد فقط کافیه یه تصویر از پسر نزدیک به ایده آل هام ببینم، دیگه واویلا! خر بیار باقالی بار کن! تمام فکرم میشه اون...
    اما خب یه فایده ای هم داشته این توهما! تونستم تقریباً بفهمم چی می خوام و واسه اون خواسته ام، چه یه پسر باشه چه هر چیز دیگه، تلاش کنم! خیلی مهمه بدونی چی میخوای نه؟ شما تیتر این پست رو هر چی دوست دارین بذارین تو نقطه چیناش و بگین بهم! من هم الان میگم:
    من الان فازم جوریه که اصن مثه قدیم ترا دلم عشق ۱۰۰٪ رمانتیک نمی خواد. به نظرم احمقانه و بچگانه است! چون واقعیت نداره، و هرگز هم نداشته! البته رو ۱۰۰٪ تاکید میکنم! عشق حماسی هم نمی خوام که تهش یکی یا بمیره یا اون یکی رو بکشه! :)))) رومئو ژولیت یا اتللو که نیست زندگی! من دلم یه عشق تند و آتشین میخواد. شاید بگین این دیگه نامش عشق نیست ولی من میگم هست. حتماً که نباید همه عشقا افلاطونی باشه! مگه ما همه افلاطونیم؟ =)) دلم یه عشق شهوانی میخواد که اتفاقی آغاز شه. با نگاه، با جذابیت ظاهری، با لمس. و البته این رو منکر نمیشم که حالت ایده آلش اینه که سوژه عشقیت از نظر اخلاقی و رفتاری هم خوب باشه، ولی از رو تجربه دوستای ستریتم میگم که خیلی هم این مساله در آغاز کار مهم نیست! من فک می کنم اگه از قیافه و تن طرف خوشت بیاد، اگه خودت رو وابسته به وجود مادیش بدونی، میتونی خودت رو با رفتارای ناسازگارش هم همخونی بدی، میتونی کوتاه بیای! ولی چه سود اگه عشقت(اگه اصن عاشقش بتونی بشی) از  نظر اخلاقی فرشته خو باشه ولی از چهره اش، آواش، اندامش و ستایلش خوشت نیاد! من فک میکنم اگه شمایی که این رو می خونین و سریع گارد میگیری، یه کم بیشتر که فک کنی می بینی که این خواسته های من حدوداً به ذهن خودت هم خطور کرده و من این رو بیماری\ویژگی سده ۲۱ و ۲۰ میدونم! دوران ماتریالیسم. خب به نظر من این بیماری نیست، تنها ویژگیه. ولی بیماری رو هم گفتم که به مذاق طرفدارای عشق پاااااک هم خوش بیاد! :)))
    سخن آخر، من بیشتر مادیگرام تا همجنسگرا!!! =))))) به خودم تو زندگیم تو همه موارد ثابت کردم که معنویات اونقد واسم مهم نیست که حقایق مادی و لمس شدنی دنیای بیرون. پس من رو ببخشید که میگم دلم یه عشق شهوانی، ظاهربینانه، مادی و جسمی میخواد... امیدوارم از این به بعد یه لِیبل حیوون بودن بهم نخوره و بخاطر هم حس بودنمون و درک متقابلمون از تنوع و رنگین بودن، من رو درک کنین و عاق نکنین! :))))

پ.ن-۱:  همیشه گفتم همه چی نسبی و آزمایش پذیره، ممکنه همه حرفایی که زدم رو طی یه آزمایش واقعی در آینده، رد کنم یا شاید هم بیام و با طلا ازنو بنویسمشون! شاید آره، شاید نه!
بوووس

پ.ن-۲: این پسره تو کلیپ Crazy Sexy Wild از بانو Inna بدجور رفته رو مخم! فعلاً با این تشکیل خونواده دادم :)))))

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

کمک!!!

    بچه ها من نمی تونم واسه وردپرسی ها  کامنت بذارم چون ازم میخواد اطلاعات اکانت وردپرس رو وارد کنم که من ندارم! علتش چیه؟ قبلاً همچین مشکلی نبوداااا... یا من خنگ شدم؟ از همینجا هم به شایان و ژوبی و اشکان و میم جان و سامان  و آیدین میگم که اومدم واستون پیام بذارم که نشد! :((((  یکی من رو یاری کنه! :)

بوووس

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

یک سالگی + این که این مدت کجا بودم!!! + Miss U all so mUch

۹ اوت پارسال به امید آشنایی با نیمه گمشده ام و یافتن دوستای خوب اومدم و با هزار تا ترس و وحشت و توهم، آغاز کردم به نوشتن اینجا. خب دروغ چرا؟ آدم وبلاگش یه ساله میشه حس میکنه تازه میتونه یه حرفی واسه گفتن داشته باشه. امیدوارم بفهمین منظورمو! خیلی ناراحت شدم که یه سالگی بچه ام رو نتونستم کنارتون جشن بگیرم. خب دلایلی دارم. ولی کلاً حیف شد...

من دوشنبه ۱۶ ام امرداد لپ تاپم رو خراب کردم!!! :))))) پس از یه رخداد خیلی خوبی که واسم پیش اومد، دقیقاً همون روز این بلا سرم اومد! داشتم خوشحال و خندان با فوم مخصوص تمیزش می کردم و خیر سرم خاموشش هم کرده بودم که نکات ایمنی رو رعایت کرده باشم. فردای اون روز فهمیدم که کمی فوم بیش از حد تو کیبوردش رفته و خیلی شیک کیبورد و ترَک پَد دیگه درست کار نمی کنن. خسته تون نمی کنم، سپیس، اسکیپ، شیفت، کپس لاک و کل ردیف اف ها از کار افتاد و من موندم و آوارگی تو پایتخت واسه ۴ روز(تازه خیر سرم آشنا داشتم) و یه هفته تموم هم از سه شنبه دو هفته پیش تا سه شنبه گذشته لپتاپ تو تعمیرکاه موند و من تو تمام اون یه هفته به اینترنت دسترسی نداشتم!



دردسرتون ندم، این بابا که آشنا هم بود هیچ گهی نخورد و این رو داد به ما و ما هم غمگین  و ناراحت از این که بچه مون ناقص شد، اومدیم خونه. میشد کلی کیبورد رو تعویض کرد ولی ۵۰۰ تومن هزینه اش بود و ضمانتی هم نبود که درست شه. این هم از فواید تحریم که یه کیبورد ۱۰۰ دلاری رو باید ۵۰۰ تومن  بخری تو این خراب شده. شاید بگین: خب الاغ کیبورد وایرلس می گرفتی! آخه مشکل تنها کیبورد نبود، صدا هم قطع شده بود و کلاً همه چی کند! خلاصه بد ان تو انی بود!!!

۴ شنبه ناراحت و ناخوش احوال داشتم باهاش ور میرفتم و از برنامه ریمپینگ کیبوردی که یکی از دوستام بهم داده بود استفاده می کردم تا بلکه بتونم جای چند تا از این دکمه های حیاتی رو با دکمه های مزخرف عوض کنم(که الان هم چون همین کار رو کردم خدمتتونم) :) نهایتاً کاشف به عمل اومدم که با غیر فعال کردن نرم افزاری دکمه شیفت، مشکل صدا و کندی اجرای برنامه ها برطرف شد!!! باورم نمی شد.... فرداش بردمش با دوستم فرمتش هم کردیم که یه نفسی بکشه بعد دو سال و خورده ای  و هم این که iOS جدید رو بریزیم روش! خلاصه از ۵ شنبه هم مشغول بازسازی هاردم و آرشیوای آهنگام و عکسا و مرتب کردن اپلیکیشنا و این کارام که هنوز هم تموم نشده.
البته هنوز اون دکمه های فوق الذکر کار نمی کنه و با یه بدبختی ای تونستم جاشون رو با دکمه های دیگه عوض کنم! تازه با این هم سعی و تلاش، باز هم حرف گ و پ کار نمی کنن! واسه همین گاهی ک و ب میزنم اگه حال نداشته باشم! خودتون درک کنید معنیش رو =))

خب اون یه هفته ای که نداشتمش خیلی اعصابم خورد بود، نه واسه نبودنش بلکه واسه بلاتکلیفیم  و سر و کله زدنام با این فروشنده ها و تعمیرکارای پایتخت! ولی از یک سوی دیگه خیلی تجربه خوبی بود واسم! یاد گرفتم کار شاگردام رو بدون کامپیوتر را بندازم و خود کفا شدم یه نمه! :)) و فایده مهمترش این بود که تو اون یه هفته کلی برنامه زندگیم مرتب شد و ساعت خوابم تنظیم شد و هم این که کلی کتاب خوندم! از گوته، ویرجینیا وولف، گی دو موپاسان و چند تا نویسنده دیگه کتابایی خوندم و همین ها مایه تسلی من تو این یه هفته خماریم بودن! شازده کوچولو و یه کتاب فلسفه به زبان ساده رو هم به لیست اضافه کنیم، می مونه فرانسه و اسپانیایی که فقط با دیکشنری تصویریاشون بازی کردم! کلاس اساپانیایی هم دیگه نمی رم چون تعدادمون شد ۳ تا و خواستن نیمه خصوصیش کنن و چون شهریه اش به طرز باورنکردنی ای بالا رفت، یه بیلاخ دادم و با خودم گفتم سِلفستادی رو واسه همین مواقع گذاشتن!

نمی دونم چرا انقد و یا اصن واسه کی دارم این هم مزخرف میگم! :))) خب دلم تنگیده واسه تون دیگه! هیچ خبری هم نبوده این مدت خیالتون راحت باشه با هیشکی دوس نشدم(آخه اولین چیزی که پس از غیب شدن یه بلاگر به ذهن خود من میاد یا دستگیری و مرگه، یا ازدواج و لااااو :)))))) ) منجم هم گاااااهی میرم ولی خب حتی سگای اونجام به ما محلی نمیذارن :)

دیگه ببخشید اگه نگرانتون کردم و این که حالم از پوسته وبلاگم به هم می خوره و تو اولین فرصت عوضش می کنم!

دیگه همین
بوووس
تا زود

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

Lana Del Rey

   واقعاً حیفم اومد این هنرمند عالی و تازه کار رو بهتون معرفی نکنم! جدا از این که فوق العاده به نظر من زیبا و سکسیه! سبک خاصی داره که ارائه اون تو دنیای امروز کار متهورانه ایه! دل ری سعی کرده سبک آمریکانا و فرهنگ پاپ دهه های ۱۹۵۰ و ۶۰ رو کمی دستکاری کنه تا اون رو به گوش شنونده هزاره سومی زیبا تر جلوه بده و افرادی مثه من رو ترغیب کنه تا بیشتر با موزیک اون دوران آشنا شن. گفته میشه که او تحت تاثیر مستقیم نانسی سیناترائه و خودش هم گفته که به الویس پریسلی و فرانک سیناترا به عنوان اسطوره هاش نگاه میکنه. لانا اولین بار در ۱۸ سالگی نواختن گیتار رو یاد میگیره و حدوداً دو سال پیش یه ویدیو تو یوتیوب میذاره که اوائل خیلی محبوب نبوده ولی بعداً مردم شناختنش و ویدیوش تا بیش از یه میلیون بیننده داشته و باقی قصه رو هم خودتون حدس بزنین! قرارداد با کمپانی معروفی مثه اینترسکوپ و شهرت...


    من آلبوم Born To Die ش رو گرفتم و کلی گوشیدم و از میون ۱۵ آهنگش دو تا رو خیلی دوس داشتم. یکی National Anthem اِ که اگه پیگیر ویدیو کلیپای جدید  هستین حتماً تو ماهواره یا یوتیوب دیدینش(کلا یه جور بازسازی زندگی کندی و همسرش و معشوقش مرلین مونروئه منتها کلا پست مدرنیه چون کندی ویدیو یه سیاه پوسته) و دومی هم Dark Paradise اِ که داره دیوونه ام میکنه و بارها و بارها گوشیدمش این روزها!
اینجا میتونین گوششون کنین یه کم! حتماً Dark Paradise رو امتحان کنین! :)
بوووس

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

Human Nature

ای کاش این آهنگ مدونا اعلامیه حقوق بشر بود!
Express yourself, don't repress yourself  
Express yourself, don't repress yourself 
Express yourself, don't repress yourself  
Express yourself, don't repress yourself

And I'm not sorry [I'm not sorry]
Its human nature [its human nature]

And I'm not sorry [I'm not sorry]
I'm not your bitch don't hang your shit on me [its human nature]

You wouldn't let me say the words I longed to say
You didn't want to see life through my eyes
[express yourself, don't repress yourself]
You tried to shove me back inside your narrow room
And silence me with bitterness and lies
[express yourself, don't repress yourself]

Did I say something wrong?
Oops, I didn't know I couldn't talk about sex

[I must have been crazy]
Did I stay too long?
Oops, I didn't know I couldn't speak my mind
[what was I thinking]

You punished me for telling you my fantasies
I'm breakin all the rules I didn't make

[express yourself, don't repress yourself]
You took my words and made a trap for silly fools
You held me down and tried to make me break
[express yourself, don't repress yourself]
 
Did I say something true?
Oops, I didn't know I couldn't talk about sex
[I must have been crazy]
Did I have a point of view?
Oops, I didn't know I couldn't talk about you
[what was I thinking]

[I'm not apologizing]
[would it sound better if I were a man? ]
[you're the one with the problem]
[why don't you just deal with it]

[would you like me better if I was? ]
[we all feel the same way]
[I have no regrets]
[just look in the mirror]
 
[I don't have to justify anything]
[I'm just like you]
[why should I be? ]
[deal with it]

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

ابله

     پرده رو محکم کنار زد. نور شدید ساعت ۱۱ صبح تمام آپارتمان رو پر کرد و ذرات ریزگرد و خاک بی توجه به بود و نبود نور توی سالن مجلل خونه رو هوا می رقصیدن و پیچ و تاب می خوردن. یادش نبود از دیشب تلفنش زنگ خورده یا نه. گوشیش رو چک کرده بود، فقط یه اس ام اس مسخره از پسری که دیشب باهاش خوابیده بود:
      عزیزم تابستون سال دیگه تو Mandalay Bay واقعیِ واقعی واست تجربه دیشب رو تکرار می کنم
بوس
آرمین
     نیشخندی زد و سیگارش رو روشن کرد: آره، من با تو، تا یه سال دیگه، اون هم آمریکا. داشت کم کم باورش میشد دوقطبیه، دیشب اون جوری و الان... صدای جیغ چای ساز حواسش رو جمع کرد و رفت سمت آشپزخونه. یاد انسرینگ ماشین افتاد. برگشت سمت هال. دید چشمک میزنه.
  -الو... رها! عزیزم وردار! کدوم گوری رفتی تو یهو دیشب لاشی؟ ببینم انقد طاقتت طاق شد یعنی بچه خوشگلو دیدی؟ گفته بودم خوب چیزیه که. به هر حال مراقب باش میگن این مدلیاش ایدز میدز دارناااا!!!
 
    صدای خنده بلند پایان پیامی بود که واسش اومده بود. من ریدم دهنت جنده. میخواستی تو هم بیای تری سام کنیم؟ خاله زنک جنده. کلمه آخر تو مغزش طنین انداخت. سر میز صبحونه به زور یه چیزی خورد و بدون این که دوش بگیره یا حتی مسواک بزنه حاضر شد و سوییچ ماشین رو برداشت و رفت به سمت در. از آسانسور که میومد پایین کلی وقت داشت فک کنه. ۵۰ طبقه زیر پاش بود. در آسانسور آروم بسته شد و دوباره دلهره همیشگیش، وحشت از جاهای بسته اومد سراغش. اسمش چی بود؟ کلوستروفوبیا؟ کلاستوفوبیا؟ یه فوبیای دیگه رو بقیه. اصن هر خری که بود دیگه مهم نیست. دیگه تموم میشه، همه اش دیگه تموم میشه. بذا برسم پایین. نفس، ژرف، تو، بیرون. دم... بازدم... اَه جنده! آخه تو آسانسور که نمیشه نفس عمیق کشید. این دفعه به خود احمقش میگم. ببینم می تونه تو آسانسور از این گها بخوره واسه من نسخه می پیچه؟ 
     یهو یاد دیشب افتاد. بعد از سکس، آرمین تو بغلش خوابش برده بود. همیشه فک میکرد احمقانه است، مگه میشه تو بغل کسی خوابید؟ تمام مدتی که به صورت آرمین زل زده بود، اون داشت یواش خروپف می کرد. مسخره بود، پسر به اون سکسی ای خروپف می کنه آخه!؟ ولی می کرد. تمام مدت فکرش ساکت بود. هیچ نظری درباره اش نداشت. زنگ آسانسور حواسش رو جمع کرد. تو تمام مسیر فقط یه بار آسانسور تو طبقه دوم وایساد. هیشکی نبود. کدوم جنده احمقی از طبقه دوم تا همکف رو سوار آسانسور میشه. نه واقعاً. ببینمش واحدم رو باهاش عوض میکنم. طبق عادت اول هر هفته بورد رو نگاه کرد: Nada!!!

    فاک، ناهارم! بیخیالش شد و باز رفت سمت آسانسور، با خودش فک کرد مثه همیشه از غدای دانیال می خوره. آسانسور خودش رفته بود. رفت سراغ بغلی. درش باز بود، منفی ۱ رو زد.
    باز در بسته شد.

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

آیا من یک فمینیستم؟

    تا حالا از خودتون پرسیدین دیدگاهتون، صرف نظر از این که جنسیتتون چیه، درباره جنس زن چیه؟ جنسی که گاهاً جنس دوم و حتی پستتر خونده شده و همیشه در درازای تاریخ مورد زورگویی یه جنس دیگه بوده و از آغازین داستان و افسانه آفرینش، این زن بوده که سرریشه بدبختی های فرزندان انسان بوده. جنسی که میتونه مادر باشه و به فرزندش جون بده، جنسی که میتونه تنش رو بفروشه تا بتونه زنده بمونه، جنسی که میتونه با سلاحهای سحرانگیز و جذابش پشت پرده سرنوشت تاریخ بشر رو با انگولک کردن مردهای پرقدرت و فرمانفرما تغییر بده. جنسی که معلوم نیست آیا در روزگاری دور اون سرور نوع بشر بوده و الان به این حال افتاده یا نه! و عجیبتر از همه، جنسی که پس از چند میلیون سال پروسه فرگشت انسان، تازه چند صد ساله که به یاد حقوق  پامال شده اش افتاده و داره سعی می کنه اون رو با چنگ و دندان دانش و علم و هنر پس بگیره. واپس گرفتنی که بهش به درست یا نادرست گفته میشه فمینیسم یا زن گرایی.
  
    فمینیسم چیزیه که الان بیش از یک سده است که همه دنیا باهاش روبرو هستن! خب مثه هر جنبش فکری-ادبی-سیاسی و اجتماعی ای طرفدارا و مخالفای خودش رو داره ولی من برام خیلی جالبه بدونم که میون ما همجنسگراهای مذکر این مساله با چه بازخوردهایی روبرو میشه! یعنی ما نگرشمون به این مساله چیه؟ پیش از آغاز یه سری اطلاعات سریع بهتون میدم:
    تبارشناسی فمینیسم تاریخ دقیقی از آغاز اون به ما نمی ده، اما خیلی ها نخستین جنبش ادبی ای که در تضاد با ایده های مردسالارانه بوده رو مربوط به اثری از بانوی نویسنده و اندیشمند فرانسوی   Christine de Pisan میدونن که در پایانی سال های سده های میانه می زیویده و دو اثر  در سالهای ۱۳۹۹ و ۱۴۰۵ مینویسه. در نخستین که نامش  "Epistre au Dieu d'Amours یا رساله ای به خدای عشاق" نام داره می بینیم که در این کتاب این خانم به Jean de Meun ایراد میگیره که چرا در رمان معروفش"Roman de la Rose" شخصیت زنان رو متعصبانه نشون داده. در دومین یا "Le Livre de la cité des dames یا کتاب شهر بانوان" اذعان میداره که خدا زنان و مردان رو برابر آفریده. اما خب تا واپسین سالهای سده ۱۸اُم هیچ اقدام عمده دیگه ای تو این زمینه نشد تا این که Mary Wollstonecraft  بریتانیایی نظریاتی رو زیر تاثیر انقلاب فرانسه و صنعتی شدن اروپا و ورود زنان به زمینه کار اعلام کرد که بنیان فمینیسم رو به این معنایی که ما امروزه میشناسیم گذاشت.  اما خب باز هم کمی طول کشید تا این که سده نوزدهم شالوده کارهای کسایی مثه ولستونکرفت رو به نمایش میذاره و با آغاز سده بیستم این درخت جوون به میوه میشینه. خب مقدار زیادی از این پیشرفت مدیون ویرجینیا وولفه. پس از اون سیمون دو بُووار و کیت میلِت(مییِه؟) فمینیسم رو به اوج رسوندن.
    اما حالا فمینیسم چی میگه؟ خب چون این جنبش به زیر شاخه های زیادی بخش شده نمی شه تو یه جمله همه اش رو جمع کرد، اما ساده و بنیانی و ناانحرافی ترینش میشه برابری حقوق زن و مرد. فمینیست های مطرح و ناافراطی بر این باور هستند که مفهوم زن بودن باید از دیدگاه خود زنها تعریف شه نه از دیدگاهی که از یه پندار مردانه ریشه می گیره. به باور فمینیست ها، بیشتر جامعه های دنیا و اکثر ادبیات و فرهنگ و هنر و در نتیجه همه چیز تمدن غرب Phallocentric یا بر آسه(محور) آلت جنسی مردانه و نمادینگی اون در نشون دادن قدرت، شرف و افتخار هستش. به نظر من و آقای فروید سبب این نظریه Phallocentrism ریشه در تفاوت های فیزیکی دو جنس گونه بشر داره. همون داستان عقده های دختربچه ها نسبت به کم داشتن یه چیزی تو بدنشون در مقایسه با پسر بچه ها که بعد ها به سرکوب درونی و اینا منجر میشه. البته وقتی این جنبش کمی افراطی تر یا شاید بهتر باشه که بگیم ساختار شکن تر میشه، ایدهای مثه Lesbianization of language و  l'ecriture feminine پیش میاد که اصن میگه که توی زبون هایی که دستور زبان جنسیت محور داره(مثه همه زبون های گروه لاتین، آلمانی، یونانی، اکثر زبونای اسلاویک و خیلی دیگه از زبونا) باید تغییرات بنیادی ایجاد کرد و مثلاً بجای واژه mankind از humankind بهره برد تا واژه بار معنایی مردسالارانه ای نداشته باشه. (بد هم نمی گن ها، اونوقت دیگه تو انجیل نمینویسن He وقتی میخوان از خدا حرف بزنن :)) )
    خلاصه کلام این که از این به پس باید همه چی به گونه ای ناجنسی مورد بررسی قرار بگیره و حتی آثاری هم که تا کنون بدست بزرگ مردان  تاریخ نوشته شده، از هر نوع دیدگاه mysogynistic یا زن ستیزانه ای پاک شه و حتی توسط زنان بازنویسی هم بشه تا دیدگاه اونا هم مطرح شه.

     حالا واسه من جالبه بدونم نظر شما دوستام، چه زن چه مرد چیه. آیا باور دارین زن ها طبیعتاً از مردها ضعیف تر، نادان تر و پست ترن؟ اگه آره دلیل اصلیش رو چی میدونین؟ فیزیک یا ذهن؟ شاید هم هر دو! آیا حقوق برابر رو برای زن و مرد درست میدونین با برابری کامل برای زن و مرد بدون توجه به تفاوت های ساختاریشون؟ آیا اصن باور دارین که کلاً تفاوتی وجود نداره؟ و یه سوال خیلی مهم و بنیادی: آیا تعاریفی که ما از نقش های زن و مرد در جامعه داریم فرهنگ-پایه است یا ذاتی و ژنتیکه؟
     من خودم به شدت ضد مردسالاری و پدرسالاری هستم و از این مساله تو زندگی خودم هم بسیار عذاب کشیده ام! من باور دارم که متاسفانه فیزیک بشر با ذهنش اصن در تعامل سازنده نیست و این که تفاوت های فیزیکی زن و مرد سبب این همه بدبختی واسه زن ها شده یکی از نقایص فرگشته(تکامل). ولی خب چه خوب چه بد باید پذیرفت که زن ها از نظر نیروی فیزیکی از مردها ناتوان ترن و این مساله زورگویی و توسری خور شدن رو به همراه میاره. خب توی دنیای حیوونا اونی می بره که زورمنده و ما هم اصصصصلاً از این قانون مستثنا نیستیم. در مورد تفاوت های ژنتیک یا عوامل فرهنگی ای که روی شکل گیری نقش های زن و مرد بودن تو جامعه های گوناگون موثرن، باید این رو بگم که هنوز خیلی پژوهش باید تو این زمینه بشه و من به شخصه اصن خودم رو در جایی نمی بینم که بخوام رو هوا یه مزخرفی بگم که بعداً نتونم ثابتش کنم. اما باور قلبیم اینه که هیچی ناممکن نیست پس شاید اگه جوامع و فرهنگ ها از همون اول یه چیز دیگه ای رو به آدم ها دیکته میکردن، الان شاید کلاً نقش های زن و مرد تو همه فرهنگها متفاوت می بود. در هر حال به نظر من زن ها، دست کم امروزه که شرایط خیلی به سودشون چرخیده باید نهایت استفاده رو ببرن و بتونن حقوق خودشون رو بواسطه خودشون نه هیچ کس دیگه از مردها بگیرن. منتها مثه هر جدالی که بر سر حق پیش میاد، تو این یکی هم نمی شه از عناصری مثه زور، تحقیر و تهمت زدن استفاده کرد. فک می کنم دلیلش هم در آینه تاریخ همیشه جلوه گر باشه.

مرسی که خوندین و امیدوارم دوست داشته باشین.
بوووس

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

سِرِلاک

    الان تو تراس نشستم و همینطور که دارم به باغهای واژگون بابل نگاه می کنم می نویسم!
چندین و چند روزه نبودم! امتحان داشتم و دارم ولی کلاً از این آدمای انی نیستم که میگن توی فرجه اصن نفس نمی کشن و درس فقط می خونن! ولی این ۲ روزه گذشته واقعاً حتی نمیشد نفس کشید! تو ۲ روز ۳ تا امتحان داشتم! :(

    داشتم به این فک می کردم که چقد این دنیای وبلاگا جالبه! چقد آدم می تونه اینجا عاشق شه، چقد می تونه متنفر شه! و چقد می تونه راز پشت هر کدوم از ماها باشه! واقعاً به این فک کردین که چقد ما رندوم ایم؟ هر کی از یه شهره، از یه طبقه اجتماعیه، یه سطح معینی از تحصیلات و شعور و فرهنگ رو داره و جالبتر از همه، هر کی یه شکلیه که اصن نمی تونی حدس بزنی! بالاخره از روی نوشته ها می شه تا حدودی با روش پنداری دیگران آشنا شد ولی چهره و ظاهر افراد اصلاً قابل پیش بینی نیست!
   آهان یادم اومد واسه چی اصن اومدم! اومدم بگم که گاهی فقط واسه این میام که بگم هستم! واقعاً همینطور نیست؟ آیا ما همیشه چیزی واسه گفتن داریم؟ چیزی که به دانش بقیه بیفزایه؟ :) نداریم خب عزیز من! میاییم که دل بقیه واسمون تنگ نشه(جون عمشون) میاییم که اعلام وجود کنیم و میاییم که فقط بگیم هستیم و این وبلاگ برجاست و می خواییم که آمار بازدید وبلاگمون بره بالا! :))

پ.ن-۱: همین الان که این مزخرفات رو گفتم کلی جرقه تو ذهنم خورد واسه موضوع! می نویسم حالا! بذارین این ۳ تا امتحانم رو هم بدم! :)))
پ.ن-۲: من یه اعترافی میخوام بکنم! من سِرِلاک می خورم و به نظرم هیچ عیبی هم نداره! کلی هم خوشمزه است! :))))

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

DEACTIVATION

کردمش!!!

بالاخره خیالم راحت شد و ازش کشیدم بیرون!

حالام دارم یه لیوان شیر عسل داااااغ می خورم و اعصابم آرومه!

بوووس

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

V for Vendetta

    این فیلم عالیه!!! قبلاً دیده بودمش ولی دیشب باز دانلودش کردم با کیفیت خوب و دوباره کامل دیدمش! خب این واقعیت تو علاقه ام به این فیلم موثره که من عااااااشق ناتالی پُرتمن هستم ولی جدای از این کلاً این موضوع  که در آینده ای نه چندان دور دیستوپیایی توی کشوری مثه انگلیس آفریده شه و جهان متمدن اروپایی دوباره رو به دیکتاتوری و جنگ بره، سوژه فوق العاده جالب و تکیه! ضمناً یکی از شخصیتای ضمنی فیلم هم یه خانم هموسکشواله که زندگیش رو میگه و کلاً فیلم تِم مبارزه با تبعیض و بی عدالتی رو در همه بخش هاش نشون میده.


    اگه میخواین ببینینش نخونین اون لینک بعد از این متن رو:
  فیلم، شخصیتی به نام وی که یک جنگجوی آزادی‌خواه است را دنبال می‌کند که از روش‌های تروریستی برای انتقام شخصی و مخصوصاً برای ایجاد تغییرات سیاسی-اجتماعی در جامعهٔ پادآرمانشهری (دیستوپیایی) بریتانیای آینده استفاده می‌کند. این فیلم برداشتی آزاد از داستان مصوّر وی برای انتقام نوشته‌شده توسط آلن مور و طراحی شده توسط دیوید لوید است.
کارگردان جیمز مک‌تیگو
تهیه‌کننده جوئل سیلور
برادران واچوسکی
 محصول سال ۲۰۰۶
                                                                                           (از ویکی پیدیای پارسی)

 خلاصه داستان





۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

!!!Estos dias de mi vida¡¡¡

    فک کنم تا الان فهمیدین که من مدلم این جوریه که چیزای خوب و مهم و اینا رو آخر میگم! مثه زمانایی که چن جور غذا هست و من همیشه اونی رو که بیشتر از هم می پسندم رو میذارم آخر بخورم! 


فاز ۱

   امروز برادرم ازدواج کرد! و من یه نففففس راااااااحت دارم می کشم...
مرسی اگه تبریک می گین بچه ها ولی یه سری چیز هست که باید بگم. من اصن از این وصلت خوشحال نیستم. شاید مهمترین دلیلش عدم تناسب خونواده ها از نظر فرهنگی و مالی باشه و شاید هم به خاطر مشکلات شخصی این زوج! من از عید به این ور خیلی عذاب کشیدم. خیلی کم از بچگیم خاطره دعوا مرافعه مامان بابام رو داشتم، حالا که اونا با هم خوبن باید دعواهای داداشم و دوس دخترش رو تو محیط خونه تحمل می کردم. ما با داداشم مشکل داشتیم، اون با جی افش. جی افش غیر مستقیم با ما، ما غیر مستقیم با خونواده اون. بعد بدترین جاش اینه که این دو تا با هم مشکل داشتن و این خیلی عذاب آوره که ببینی ۲ تا آدم که اسم خودشون رو گذاشتن عاقل  و مدرن و روشن فکر و تحصیل کرده دارن اشتباهای نسل های پیش از انقلاب و مامان باباها رو می کنن و خیلی احمقانه و بچگانه به این عرف مسخره انسانی تن می دن! گاهی اوقات فک می کردم شاید علت نفرت من از این وصلت حسادتم باشه! بعد دیدم مسخره اس. حسادت به چی؟ به یه مشت رسم و طرز فکر مسخره استریتی؟ یکی یکی رو بکنه، بعد توله پس بندازن مثه حیوونا بعد مثه الاغ کار کنن و هی سر سکس و پول با هم دعوا کنن؟ دیدم نه واقعاً حسادت در حد من نیست تو این یه زمینه. شاید تو خیلی چیزا مثه ثروت یا توانایی یا زیباییِ بعضی آدم خیلی حسادت کنم ولی در این یه مورد ااااااصصصصصللللللن!!! به هر حال اونا ازدواج کردن امروز و دییییگه همه چی تموم شد و من خلااااص! دیگه امیدوارم از دعواها و تن لرزه های حاصل از مشاجره های این دو خبری نباشه تو خونه ما! چون میرن خونه خودشون و دیگه امیدوارم از sleep-over های چند روزه شون تو خونه ما خبری نباشه! 

فاز ۲
   نمی دونم کی و کجای وبلاگ بود! خیلی هم گشتم اتفاقاً ولی پیدا نکردم. یادمه یه جا که صحبت از مکان های دوستیابی ما هم حس ها شده بود، من گفته بودم که به نظر من کسایی که تو منجم هستن یه مشت حیوونن یا یه همچین چیزی. خب علتش هم واضحه: من سکس بدون احساس رو کاملاً پست می دونم. ازش بدم نمیاد ولی به عنوان یه استایل همیشگی زندگی بهش نگاه نمی کنم. تیپم این جوریه دیگه کاریش هم نمی شه کرد! خب بعضی از شما دوستای گلم هم که به شدت شک دارم کی بوده، به من گفتن که نگم  اونا حیوونن! من هم گفتم من نظرم همینه!
دوستی دارم تو یونی که معرف حضورتون هست حدوداً! تنها کسیه از دوستام تو دانشگاه که واسش کام آوت کردم(خسسسسته نباشم)!!! ایشون به خاطر داشتن اکانت منجم پیشنهادهای زیادی بهشون میشه و کلاً زیاد دیت میذارن! البته در مقایسه با منِ امل هااااا!!! مثلاً ماهی ۲ ، ۳ تا! کلی هم مسج بازی و مسنجر کاری می کنه البته! 
ایشون سبب شد بنده وسوسه شم که به برای دومین بار به سایت منجم سر بزنم! گفته بودم که قبلاً(۶ ماه پیش اینا) یه اکانت درست کرده بودم که دی اکتیویتش کردم. خب براحتی دوباره اکتیو شد و من رفتم توش. 
مثه وبلاگ نویسی اولش خیلی سخت بود. (این داستان مال ۱۰ روز پیشه مثلاً) اصن روم نمیشد عکسم رو بذارم(عکس کاملاً اسلامی البته). نمی دونستم تو بخش علائقم چی بنویسم و سختتر از همه این که کی رو اَد کنم؟! کسایی که اصن نمی شناسی و فقط یا یه عکس لخت ازش می بینی یا یه صورت زشت :)))) یا یه استتوس سوپر حشری که حالت رو بهم میزنه! مثه آگهی های تبلیغای روزنامه یا اینترنت. خیلی شیک! با قیمت، آدرس، تلفن و آی دی مسنجر...
خب به هر حال من اکانتم رو فعال کردم و عکس هم گذاشتم و سعی کردم با توجه به علائقم اون رو طوری تزئین کنم که مناسب منشم باشه. 
   حالا ازم متنفرین که با وجود اون طرز فکرم، دورو بودم و این کار رو کردم؟ واقعاً گاهی از این که تو اون سایت اکانت دارم خجالت می کشم چون واقعاً تو یه کلمه(به استثنای یه درصد خیللللی کمی) اون جا یه جنده خونه است! واقعاً هست. اون جا بهشت لذتهای صرفاً تَنانیه! و این اصن با من جور در نمیاد.
البته جالبیش اینه که یه روز همین جور که داشتم می گشتم که با نویسنده وبلاگ ویترین گاه آینه ای آقای سین 
روبرو شدم. چون از فیس بوک می شناختم عکسش رو سریع فهمیدم کیه و کلی خوشال شدم که اولین دوستم یه آشناس!
اون دوست یونیم هم اَدم کرد و با یه نفر دیگه هم به نظرم خیلی متمایز بود از دیگران دوس شدم! حالا ۳ تا دوست دارم اونجا و گه گاهی مسج هایی مثه: فلانیم،فوووول تاپ ۳۰ ساله از تهران دریافت می کنم. مثالای دیگه مثه این یکی که واقعاً نمی دونم با خودش چی فک کرده و چه اعتماد به نفسی داشته که فقط اَدم کرده و هیچی هم نگفته یا مثلاً اون یکی که  گفته: دوسِت دارم جووووون، میخوای اسلِیوت شم؟! خیلی بی مقدمه :)))) 
خب طبیعتاً من اهمیت چندانی به این مسج ها نمی دم ولی خب موقع گشتن و موقع دیدن استتوسای موارد جستجو،  اعصابم به هم میریزه و به خودم میگم: من کجام؟ این جا دیگه کجاس؟اینا دیگه چجور آدما/حیوونایین؟ ولی خب با این که یه بار همین پریروزا طی یه عملیات انتحاری می خواستم دی اکتیویت کنم، باز نظرم عوض میشه و می گم: حالا باز بگرد، باز صبر کن! شاید یه ادم حسابی پیدا شد! :)

فاز ۳

نداره!

  فاز ۴

بوووووووس