۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

راضیم! ناراضیم!

     کلی چیز باس بگم!
پیش نوشت: واقعاً کسی اینجا هس که باور داشته باشه دنیا ۲۱ دسامبر تموم میشه؟
پیش نوشت بعدی: داستانم رو همین روزا به پایان میرسونم. بعد از این متفاوت تر و ناکلیشه ای تر می نویسم وگرنه خودم رو محکوم می کنم به ننوشتن!
یکی دیگه: رفته بودیم نمایش «درخشش در ساعت مقرر» تو سالن قشقایی! فوق العاده بود و نیازم رو به دیدن خوانش جالبی از «در انتظار گودو» رو ارضا کرد. اما نکته ش اینه که تمام طول نمایش یه پسر بیست و شش، هف ساله دُرُس جلوم نشسته بود که اونقد قدش بلند بود (و تو اون تاریکی موهای خرماییش و شکل زیبای سرش از پشت جذبم کرده بود) که کلی از نمایش رو ندیدم! :)) وسط نمایش حسته شد کمرم و خم شدم جلو! عزیزم! اونم خشته شد و دستش رو انداخت پشت گردنش رو سرش رو به سمت پشت بالا آورد. من هم حواسم پرتش شد و سرم رو یه کم آوردم پایین و ...........! بوم! لبام پیشونیش رو بوسید! :))))) جفتمون از هم معذرت خواستیم و نمایش ادامه پیدا کرد!
پیش نوشت بعدی و فک کنم آخری: این چیزایی که این زیر می نویسم رو شاید نخونین بهتر باشه! شاید نشه به خوبی مقصود رو بیان کرد از این طریق و با چن خط نوشتن! ربط خاصی هم به همجنسگرایی نداره. تفاوت توی متن، تفاوت جنسی نیست!

                                                            من مریضم(سالمم)،
 من متفاوتم(عادیش همینه)،
                                                                                من کمتر(بیشتر) احساستم کار میکنه

     خیلی سخته چند سالی پس از رسیدن به بلوغ فکریت آدمایی که از نظر احساس متفاوتن رو مسخره کنی و نفهمی تفاوت ینی چی و بعد خودت به نفرینش دچار شی و عملاً خُل شی! بدترش اینه که خیلیا خودشون میخوان خل شن، ولی تو از اون دسته ای باشی  که از خل و چلا فرار می کنی و بعدش به خاطر رشته تحصیلیت، آدما و دوستای دور و برت، موزیکی که می گوشی و شرایط خونوادگی و اجتماعیت بیفتی تو همون دامی که ازش گریزون بودی! خب چون باز هم شرایط بدتر همیشه هست، این رو هم اضافه می کنم که در نهایت زندگیت میشه یه بهشت تاریک که تو گردبادی از تعقل و منطق و ترس ها یونگی و عقده های فرویدی غوطه ور میشی و همه ش دست و پا می زنی. زندانی زبان میشی  که باهاش زبون باز کردی و تو دیوار دژی به نام جامعه و خونواده و عشق و دوستات تبدیل میشی به یه پنجره یا حتی یه دونه آجر که هستیت وابسته به اون دیواره ولی او دژ می تونه هر آن که بخواد مثه یه تیکه آشغال پرتت کنه از بدنه ش بیرون. بغرنجی کار جایی بیشتر عیان میشه که میل به حیات و غریزه زنده مانی به خاطر مادی بودنت به اندازه ای گلوت رو فشار میده که تو همه اش داری سعی می کنی طناب رو با دستات مثه یه متهم به دار زده شدن که دستاش رو نبسته ن، شل می کنی و همین طور که سعی می کنی زنده بمونی جون می کنی! زمان جوری بهت فشار میاره که حتی دالی هم با اون ساعتهای نرمش کاری از دستش بر نمیاد. فرم! ساختار! ساختارشکنی! نوآوری! بدعت! اینا زندگی عام رو ازت می گیره و تنها کاری که می کنه، متفاوت کردنته. تفاوتی که همیشه باور داشتم دال بر برتری، از هیچ نوعیش، نیست. هر چقدر هم که تو دلت به آدمای عااااادی بخندی و تحقیرشون کنی، صد بار اونا بیشتر بهت می خندن و بدتر کوچیکت می کنن چون عجیب و خلی. خوشبختانه هر دو رو چشیدم که میگم. اما چون آدما در زمان حال، خودشون به تنهایی بهترین آدم دنیان، گفتن این مساله با محدودیتای زمانی-مکانی علم امروز فهمیدنی نیست. من اونقد مسیر رو غلط رفتم که دیگه روانکاو و مشاور هم نمی تونن کمکی بهم بکنن. و این سبب میشه بشینی ببینی این خل بودن کجاهای زندگیت رو بیشتر داره آزار میده. خب عملاً همه جا! گذشته؟ وجود نداره! پاک شده. اکنون! وجود نداشته، نداره و نخواهد داشت! آینده: گنگه! نه روشنه نه تاریک. ناتورِل-رئال ترین تصویر ممکنه. میبینی زندگیت شده چن تا دررویی که هیچ راه عملی و منطقی ای بهشون پیدا نمی کنی جز باور به شانس، انرژی مثبت، تقدیر... که اینا هم همه مکانیزمای دفاعین واسه جلوگیری از نیهیلیسم صد در صدی و خودکشی نهایی! اما زندگی من: عشقایی که یا من لیاقتشون رو ندارم، یا اون شایستگی من رو! آینده ای که در نهایت تاریکی، چاره ای نداره جز این که روشن باشه. مادیاتی که همیشه تو راه رسیدن به من هستن ولی همیشه باید سرعتشون رو یه میلیون بار بیشتر کنن. گاهی، خیلی خیلی راحت، خودم رو در میارم و میرم از چن متری خودم رو نگاه می کنم و با خودم میگم: کی از تو خوشش میاد؟ کدوم خری عاشق تو میشه؟ بعد که برمیگردم سر جام یاد این میفتم که آدما قرار نیست از خودشون خوششون بیاد. ولی باز هم با این حال اکثراً خودم حالم از خودم به عنوان یه لاو سابجکت بهم می خوره (منظورم ظاهر نیستتتتتتا! رفتار  و طرز فکر و اینا، هرچند ظاهرم هست منظورم حالا که بیشتر فک میکنم) می بینم که تعاریفم از یه رابطه عاشقانه، خیلی واسه همه عجیبه. ویروس تفاوت حتی درونی ترین احساساتم رو هم هدف گرفته ن. تعریفم از زندگی بیش از حد گیج کننده و بی نتیجه ست. تعریفم از انسان و خدا تقریباً خود مفهوم اَبسِرده! البته اگه بشه تعریفش کرد!
     میبینی چقد سخت و بده آدم همه ش ندونه؟ شاید دین و باورهای سفت و سخت یا حتی معتدل می تونستن کمکم کنن. ولی از اون طرف مغزم اجازه نمیده پروسه‌ «کره خر آمد، الاغ رفت» رو تجربه کنم (No Offense). این که پایه های فکریت مستحکم باشه خیلی کمک می کنه که یه زندگی سالم داشته باشی (سالم به زعم بیشینه مردم ینی) ولی از اون طرف همیشه فکر تفاوت بیمارگونه قلقلکت میده و اینجاس که تا اعماق وجودت معنی نبرد جاویدان خوبی و بدی رو درک می کنی و زروانیسم رو میستایی. اما خب اون هم یه جور دینه! بیخیال دیگه دارم چرت میگم، چون خوابم میاد، و خواب همیشه به صورت یه پسر نوجوون خوش سیما به جمشید شاه هدیه شده، تا بتونه زنده بمونه، و گناه کنه تا بمیره. پس منم می خوابم: یا جمشید شاه میشم، یا دست کم اون پسر نوجوون هوچهر!

بوووس

۶ نظر:

Vartan گفت...

به ترتیب متن کامنت بذارم م؟!‌ :))
داستانو بذار ببینیم :D
اووووووووو بوس یهوییی :D
درباره‌ی پاره‌ی دوم یعنی خود متن، درباره‌ي «ساخت‌های دفاعیت» حرف زدیم، الزاماً تنها پاسخ نهیلیسم نیست و مهم‌تر از اون، نهیلیسم به معنی پوچ‌گرایی نیست، نهیلیسم پوچ‌انگاریه، این دو مفهوم بذاته از هم فاصله دارند، اولی منفعلانه است دومی کنش‌گر و ...
یک سری چیزای دیگه هم هست که بماند :)

Pedram گفت...

یاد اون روزهای اول آشنایی خودم با خودم افتادم ...
21 دسامبر هم دنیا تموم نمیشه،حتی فک کردن به این سوال خیلی مسخرست و همینطور جواب دادنش :دی

محمد گفت...

اصل داستان همینه: " آینده ای که در نهایت تاریکی، چاره ای نداره جز این که روشن باشه"

Josef Kh گفت...

ای درگیر! :دی

ژوبی گفت...

کل نمایش همون پسرا بوده که ارضات کرده رضا :)

Reza Cupid Boy گفت...

وارتان درباره نهیلیسم باید بهم توضیح بدی کللللی! فک نمی کردم اینطور باشه!
البته بوس هم که نبود، لمس لب روی پیشونی بود! :))))
پدی جونم من هم همین ایده رو درباره پایان دنیا دارم! ولی یه درصد هم فک کنی تموم میشه، کلی هیجان انگیزه! :)))

دایی واقعاً همینه! آخرش هم باید واسه نوره جنگید!

یوسف درگیریم داره بیخ پیدا میکنه! بیا شوهرم بده! :))

ژوبی اصن من اسمم هم واسه همین رضائه! =)))) همه ش تو این کارام!

بوووس