‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

دلم یه عشق ... میخواد!!!

   نیازی به اعتراف نیست!!! تا الان همه تون باید بدونین که من هرگز عشق دو طرفه رو تجربه نکردم و شاید در مقایسه با خیلی از شماها دلم خیلی کمتر لرزیده باشه! ایده آل هام خیلی بالان و این مساله همه زندگیم رو تحت شعاع میذاره و خیلی آزارم میده، تو همه چیز هاااا! ولی خیلی فانتزی عشقی دارم! یه چیزی مثه daydreaming زیااااااد دارم! شاید چون میخوام بهش برسم و این واکنش دفاعی روانمه که تلاش می کنه شرایطش رو دست کم تو مغزم برام فراهم کنه! خب من تو این فانتزی ها به خیلی چیزا دقت میکنم، جزئیاتی که آدم رو دیوونه و از سویی هیجان زده میکنه! بعد فقط کافیه یه تصویر از پسر نزدیک به ایده آل هام ببینم، دیگه واویلا! خر بیار باقالی بار کن! تمام فکرم میشه اون...
    اما خب یه فایده ای هم داشته این توهما! تونستم تقریباً بفهمم چی می خوام و واسه اون خواسته ام، چه یه پسر باشه چه هر چیز دیگه، تلاش کنم! خیلی مهمه بدونی چی میخوای نه؟ شما تیتر این پست رو هر چی دوست دارین بذارین تو نقطه چیناش و بگین بهم! من هم الان میگم:
    من الان فازم جوریه که اصن مثه قدیم ترا دلم عشق ۱۰۰٪ رمانتیک نمی خواد. به نظرم احمقانه و بچگانه است! چون واقعیت نداره، و هرگز هم نداشته! البته رو ۱۰۰٪ تاکید میکنم! عشق حماسی هم نمی خوام که تهش یکی یا بمیره یا اون یکی رو بکشه! :)))) رومئو ژولیت یا اتللو که نیست زندگی! من دلم یه عشق تند و آتشین میخواد. شاید بگین این دیگه نامش عشق نیست ولی من میگم هست. حتماً که نباید همه عشقا افلاطونی باشه! مگه ما همه افلاطونیم؟ =)) دلم یه عشق شهوانی میخواد که اتفاقی آغاز شه. با نگاه، با جذابیت ظاهری، با لمس. و البته این رو منکر نمیشم که حالت ایده آلش اینه که سوژه عشقیت از نظر اخلاقی و رفتاری هم خوب باشه، ولی از رو تجربه دوستای ستریتم میگم که خیلی هم این مساله در آغاز کار مهم نیست! من فک می کنم اگه از قیافه و تن طرف خوشت بیاد، اگه خودت رو وابسته به وجود مادیش بدونی، میتونی خودت رو با رفتارای ناسازگارش هم همخونی بدی، میتونی کوتاه بیای! ولی چه سود اگه عشقت(اگه اصن عاشقش بتونی بشی) از  نظر اخلاقی فرشته خو باشه ولی از چهره اش، آواش، اندامش و ستایلش خوشت نیاد! من فک میکنم اگه شمایی که این رو می خونین و سریع گارد میگیری، یه کم بیشتر که فک کنی می بینی که این خواسته های من حدوداً به ذهن خودت هم خطور کرده و من این رو بیماری\ویژگی سده ۲۱ و ۲۰ میدونم! دوران ماتریالیسم. خب به نظر من این بیماری نیست، تنها ویژگیه. ولی بیماری رو هم گفتم که به مذاق طرفدارای عشق پاااااک هم خوش بیاد! :)))
    سخن آخر، من بیشتر مادیگرام تا همجنسگرا!!! =))))) به خودم تو زندگیم تو همه موارد ثابت کردم که معنویات اونقد واسم مهم نیست که حقایق مادی و لمس شدنی دنیای بیرون. پس من رو ببخشید که میگم دلم یه عشق شهوانی، ظاهربینانه، مادی و جسمی میخواد... امیدوارم از این به بعد یه لِیبل حیوون بودن بهم نخوره و بخاطر هم حس بودنمون و درک متقابلمون از تنوع و رنگین بودن، من رو درک کنین و عاق نکنین! :))))

پ.ن-۱:  همیشه گفتم همه چی نسبی و آزمایش پذیره، ممکنه همه حرفایی که زدم رو طی یه آزمایش واقعی در آینده، رد کنم یا شاید هم بیام و با طلا ازنو بنویسمشون! شاید آره، شاید نه!
بوووس

پ.ن-۲: این پسره تو کلیپ Crazy Sexy Wild از بانو Inna بدجور رفته رو مخم! فعلاً با این تشکیل خونواده دادم :)))))

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

"ت"

پیش نوشت: داستان هنوز چیزی ننوشته ام بچه ها! مغزم قفله! :)) ولی این رو بپذیرین بجاش!





"محبوبم”

چه ترکیب زیبایی

میخوام هزار بار تکرارش کنم

"عشق"

چه واژه ای

از اون هم قشنگتره

خیلی پاکه

زلال شفاف مثل آینه

"دوستت دارم"

زیباترین جمله دنیا

دلنشین ترین سخنانی که

میون ۲ نفر ردوبدل میشه

"بوسه"

این”ه” بهترین پسونده

چون از زیباترین بن ها

لطیفترین واژه ها رو می سازه

"ت" دوم دوستت دارم

دوست داشتنی ترین موجود روی زمینه

تو

"ت"

نامت

تو دلم فریادش می زنم

باز یاد "محبوبم" افتادم

این چرخه بی پایانه

عشق

دوستت دارم

بوسه

"ت"

"ت"

"ت"

۸۹/۵/۱۵ 

پس نوشت:
سال نویی واستون میخوام عااالی! همون طور که خودتون دقیقاً تو ذهنای زیباتون ترسیمش کردین!
اون  "تبوسه، "محبوبم” و دوستت دارم رو واسه تک تک دوستای گل و اعضای مهربون خونواده اختصاص می دم! دوستووووون دارم!!! :)


پُست پَس نوشت :))))
عکس تزئینی نیست
اکثر سفره رو هم خودم چیدم! بگین باریکلا! x: فقط ای کاش انجا هم مثه فیس بوک تگ داشت تک تکتون رو تگ می کردم! :)
یه نکته هم داره این هفت سین که مربوط به ما همو ها میشه! اگه یافتین! 
بووووووس
تا سال دیگه!
 

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

گریه دارم




نازنینم 

گریه دارم

شانه داری؟


بوی عطر شانه هایت در سرم می پیچد

بینی ام پر می شود از بوی تو

از عطر گل

دسته ای گل وحشی و سرخ

دو کف دستانم

پشت سفت و امنت را می فشارند

من چه قدر آرامم

تو چه اندازه گرم

چنگ می اندازم به وجودت

زجه هایم را به سختی می بلعم

مبادا که بیازارد بغض من

قلب کوچک پرنده عاشق را



اما من

من گریه دارم نازنینم

درد دارم

حرف دارم

این بار نه از تو

از خودم

من به اندازه یک عمر

هزاران روز تلخ

زجر دیده ام

و تو تنها توهمی بود مرهم گونه

بر زخم تنهایی هایم

که گاه فواره خون اش

تا سراپرده افلاک را رنگین می کرد

شانه های گرم و نازت

بوی دلربای عطرت

و صدای گرم و نازنینت

تنها برای این در وجودم رخنه کرده

که هرگز نیستی

نیستی تا ببینی تا چه حد یک انسان

می تواند پست باشد

می تواند پوچ باشد



بی تو

هیچ بودن را

طعم ترش نرسیدن به تو را

و گذار هر لحظه پر درد را

بتنهایی حس کرده ام

رنگ چشمان عسلی ات را با ولع

به رخ این و آن کشیده ام

اما حاشا

که تو هرگز نیستی

نازنینم می دانم

که تو روزی مرا در آغوش گرمت خواهی گرفت

و من خواهم مرد

من از عشق تو تاب نخواهم آورد

اما دوست دارم پیش از آن

یک دل سیر گریه کنم

نازنینم

گریه دارم

شانه داری؟

۱۴\۲\۹۰

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

عکست





عکست را می بینم

چشمانت به رنگ عسل

چهره ات به رنگ عشق

خنده ات به شادابی گل

نوری از شهوت پاک به صورتت پاشیده

گونه ات لبهایت

همه در آرزوی لمسند



دفتر شعرم را باز کردم

عطر تو باز هم همه ام را پر کرد

یاد تو بر چهره ام

چه رنگ ها که نمی آمیزد

آه چقدر تو

چقدر تو

می بندمش

جانم هم می رود با بستنش اما

حرف هایی هست که نباید نوشت

چیزهایی که نباید گفت

اینجا امن نیست

این دفتر، آن دفتر من نیست

برایت صندوقچه ای کنار گذاشته ام

لبالب پر از دفترهایی از جنس تو

با هزاران قفل و بست

در سینه ام

باز هم خیره می شوم بر عکست

چه ظالمانه زیبایی

دشنام برانگیز است ریزه کاری های چهره تو

آزار دهنده است برق چشمان تو

عکست همچنان رو به رویم

گاهی می اندیشم

عکست که با من این کرد

پس اگر خودت بودی

چه می کرد وجودت با من

هنوز هم عکست رو به روی من است

چشمانت
چهره ات
خنده ات
گونه ات
لب هایت

۸۹\۱۲\۹

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

عرق




خسته ای، آبشاری از میون پیشونیت براهه

عرقت امون نمیده به چشات

شور چون آب دریا، میسوزونه تا اعماق دو دیده ات رو

میری سمت حمام، و لباسات هر کدوم یه گوشه اتاق

همینطور که چشمام تعقیب میکنن گذر اون اندام اله گونه رو از میون راهرو

دستام مشغول در آغوش کشیدن پیراهنتن

صدای بسته شدن در حموم

و آغاز لذت یه دوش آب گرم

من موندم

با پیراهنت تو دستم

باز هم نوبت عشق بازی من و اون رسید

اولین کار

میفشارمش به قلبم

هنوز گرمای تن قشنگت بهشه

بعد بازش میکنم

دکمه هاش رو دونه دونه

با ظرافت

و در آغوشم میکشمش

باز هم گرمه

عمل سوم، میارمش بالاتر

میبویمش

میبوسمش

دوست دارم بوی عرق ملایمت رو بعد ورزش

پس از کار، یا یه روز دراز و شلوغ

لباست رو دلم نمیاد بشورم

چون بوی عرقت حیفه بخدا

مثل یک عطره

محرک، جذاب، مردونه، پسرونه

دوستش دارم من

بوی عطر عرقت مستم کرد

دامن از کف دادم


وای چقدر گرمه

چه بخاری، آره توی حمومم

پشت پرده اسرار تو

و چه لذتی که میون من و تو تنها یه پرده فاصله است

میبینم تن برهنه و خیست رو از پس این پرده نازک

برخورد دستای کشیده و خیست با سطح پرده

و برخورد قلب من با سق دهنم

بوی شامپوت، ژل دوشت، آره اون شامپوی خوشبختی که بدنت رو با هر اتمش لمس میکنه نشئه ام میکنه

باز هم دیر به خودم اومدم انگار

من و تو روبرو

نفهمیدم کی لباسهام رو در آوردم

اما میدونم، هدفم معلومه

خیره خیره مونده چشمهای حریصم به یه بخش قشنگ بدنت

سرخ، کشیده و داغ

تازش آغاز شد

انگار دیگه عادت کردی به این یورش هام

بی شرمانه به پیش میام

با تندی و بی رحمی تام

و برخورد دو دستم با تن چون کوره ات

و تحمل سینه ستبرت در برابر پدافند تنم

حس دو دست قوی تو دور کمرم

و سپس روی سر شونه پهنم

و دریدن صف موهای هنوز خشکم

قطره های بی رحم و داغ

مثل رگبار مسلسل میخورن به تن تو

و از اونجاست که کمونه میکنن همه اشون

سوی من

ولی من بی پروا در پی انجام همون ماموریتم

در پس چند پاتک آروم تو

بعد چند بار تلاش بی سود

تسلیم شدنت چه لذت نابیه برای من

و اجازه انجام هدف

بوسه

بر لبهای سرخ، کشیده و داغت

دیگه من هم خیس شده ام

و همونطور که مزه شیرین لبهات رو حس میکنم زیر این آب داغ، خیستر میشه بدن بی سپرم

برخورد میکنه هر لحظه بخشی از تن من به تن تو

هر دو داغ، هر دو خیس، هر دو خسته

پاتکی جانانه، نامردانه، در لحظه اوج لذت اون بوسه

با دو دستت روی شونه ام

با یک حرکت رعد آسا

موقعیتم رو عوض کردی تو

درد تو تک تک ماهیچه های پشتم

کوبیدی من رو به دیوار

و حالا تو وحشی شده ای

بوسه ها هنوز ادامه داره، بی وقفه

دیگه قطره های آب خیسمون نمیکنن اما

این رطوبت عذاب آور میشینه مثل شبنم

رو لب تو، رو تن ما

و هنوز هم بوسه، آغوش، گرما

این بار دیگه من چشمهام رو میبندم روی تو

و تو هم میشی ناخدا

با دو دست پرقدرتت میکنی لنگر اندام ستبرم رو

میبریم سوی اتاق خوابمون

و آروم میگذاریم روی تخت

شیر آب اما بازه، و همینطور در حمام

این رطوبت خونه رو نابود میکنه

این صدای آب من رو دیوونه میکنه

و تو میبندیشون

لحظه ای بعد روبرومی، با دو لیوان آب یخ

میشینی روی تخت، خیس خیس

مثل من، هر دو با هم خیسش کردیم امشب

بوی نای پارچه، تشک، چوب

بلعیدن اون تیکه های یخ

احساس یخ زدن مری هردومون

بعد اون جنگ حموم، بهترین لذته واسم

من که خشک خشکم، تو ولی هنوز خیسی

تکیه میدم به بالای تخت، میکشمت به بالا، تو بغلم

دونه دونه قطره های مونده رو بازوت رو

میمکم با ولع تام

میخواستی آب بیشتر بیاری خب!

بازی میکنم با هر قطره شبنم روی شونه ات

عقب، جلو، چپ، راست

و در آغوش میکشم با انگشتهای بلندم دسته گل موهای بارون خورده ات رو

هر دو آروم میگیریم تو بغل هم دیگه

گرمه اما دل نمیکنیم از هم دیگه

چیک

سر میخوره اولین دونه عرق از پیشونیت

روی گونه هوس انگیزت

میگذره از میون خطوط حاصل از لبخندت

میشینه رو لبه دژ چونه مثلثیت

و میفته پایین رو یه نقطه تنت

هر جا باشه خوبه، مقدسه

لبخندت گنده تر میشه و هارمونی چهره ات تکمیل

میگی: دیدی چه زود عرق کردم باز؟

میگم: من هم الانهاست که دوباره خیس خیس بشم

با چشمهات با شیطنت بهم میگی: باز هم میخوای بریم حموم؟

 و نگاه من میگه: تا دوباره مست نشم از بوی عرق پیراهنت، نه!


۲۹\۶\۸۹








۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

چشمانت، لبهایت...





چشمانت

لبهایت

به آتشی سوزان فرا می خوانند مرا

چنین چیزیست درونت

که هنوز حلت نکرده ام

به دیوانگی می کشد انسانها را



مرا دیوانه می دانند

آری

چشمانت لبهایت

به دیوانگی کشانده اند مرا



مژگانت

ابروانت

به مرغزارهای بهشتی می خوانند مرا

گندمزار گونه هایت

سوخت همه خرمن های قلب مرا



کلامت

حرف هایت

به آوای سازهای بهشتی

دعوت میکنند مرا

حنجره ات به صدای زنگین چنگ

می نوازد گوش های مرا



گیسوانت

به مانند نخلستانی است

آه چه خرمایی

به سرزمین های جنوبی می برد مرا



در میان هر کلامت دفتر شعریست

که جلا می دهد سروده مرا

در پس هر نگاه عاشقانه ات

منبع الهامیست که لبریز می کند مغز سرگردان مرا

چشمانت لبهایت

به دیوانگی می کشانند مرا



در گذار هر روز با تو بودن

فکریست که آرام میکند نبض مرا

فکر با تو بودن، در آغوشت کشیدن

دیوانه وار تسکین می دهد مرا


پندار بی پنداری، رهایی از هر چه جز تو

به عرش اعلا می برد مرا

چشمانت لبهایت

به دیوانگی میکشانند مرا


پردیسی است در میان آن دو دستت

به زیباترین باغ ها رهنمون میکند مرا

زبانه های آتش است گرمای تنت

به آتش بهشتی سوزان وعده می دهد مرا


آبشاری یخ زده است عرق سرد شرم تن تو

زمهریر گرمیست روح سرگردان و تن رنجه مرا

بلندای آن قد چون سروت دیدنی است

به تماشای زیباترین اندام ها وسوسه می کند مرا

عطر نارنج روی گردنت شامه ام را میزند

به یاد باغهای سرزمین های شمالی می اندازد مرا


آن دو دیده عسلی گون و نورانی تو چون شمع است

مشعلی است که روشن می کند راه دل کور مرا

آن دو چشم بی رحمانه زیبای تو همچون کهرباست

تا همیشه مجذوب خود نگه می دارد مرا

آن لب لعل و خوش رنگ تو همانند گلبرگ

به بوییدن و بوسیدن و فشردن لب هایم به آن امر میکند مرا


آن ردیف در و مروارید در پس هر خنده ات

چون مخزن گنجی است

به تماشا نشستن وا میدارد مرا

نگاه معصوم و پاکت حین خواب

گرچه نادیدنی است اما آتش می زند همه احساس مرا


این گرمای هر بازدمت بر چهره ام

حکم هرم خورشید است بر کوهی از یخ مرا

دست خطت، متن هایت، شعرت

همه چون سپنتاترین متون عالم است مرا


مهربانیت، عشقت عاشق کش است

آه خواهد کشت این لبخند تو آخر مرا

هر هجوم بی رحمانه تو بر برم

هجمه لشگر باران است تن خشک مرا

آن صدای نازنینت لالایی شب های من است

مسخ می کند آن نوای ساز تو ذهن مرا


آه... و باز هم

چشمانت

لبهایت

به آتشی سوزان فرا می خوانند مرا

چنین چیزیست درونت

که هنوز حلت نکرده ام

به دیوانگی می کشد انسانها را


۷ \۵\۸۹ و

۱۴\۸\ ۸۹



پ.ن: پست ۵۰ اُم وبلاگم میخواستم خیلی ویژه باشه، واسه همین این رو گذاشتم! این نوشته ام رو خیلی دوس دارم! شاید بیشتر از همه ۸۰ و خرده ای کار دیگه ام! کلی هم تصحیحش کردم از بار اولی که ایده اش به ذهنم اومد.
واسه همین دوس داشتم تقدیمش کنم به کسی، ولی...
هنوز واسه تقدیم بازی و اینا زوده، اون کار رو می ذارم واسه وقتی داستان نوشتم!
بوووس

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

من تو می شوم


شوپن

من

شب


زیر هجمه سخت برف و بارون

آوای دلنشین اون توی ناودون


من از تو پر می شوم

من چه راحت تو می شوم

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

واپسین تپش های عاشقانه قلبم



من هنوز هم دوستت می دارم

با تمام وجود

از نهایت عشق

من هنوز وقتی تو را می بینم

قلبم طوری دیگر می تپد

هنوز هنگامی که ذره ای از تنم، بدن برهنه ات را لمس میکند به اوج میرسم

و این ها همه واپسین تپش های قلب من بودند

چون دیگر عادت کرده ام به آغاز همیشه تندتر زدن قلبم

دیگر نمی توانم به یاد آورم که قلبم همیشه با چه سرعتی میکوبید بر سینه پر دردم

چون اینها همه واپسین تپش های قلب عاشق من اند

آخرین زنش های دل تنگم

و از این پس عادت خواهم کرد به این گونه بودن

هر چه می خواهی نامش را گذار

دیوانگی، شیدایی، والگی

من همین خواهم ماند

و هر جا، هر زمان به دنبال او خواهم گشت

دل به دل او خواهم بست



واپسین تپش های عاشقانه قلبم را به کسی خواهم داد، که مرا دوباره عاشق بکند

که مرا با یک نگاهش آتش بزند

و مرا با صدایش آرامش بخشد

به کسی هدیه اش خواهم کرد که سبب شود باز هم تندتر تپیدن هر تپش قلبم را

تا به حد درد، انفجار

و سپس آرامش




من هنوز هم بدنبال آن چشمان با ارزشی میگردم

که میان اینهمه مردمان

مرا برگزیند آنی



۸۹/۷/۴

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

*من و من*







 من می خواهم دستان او را بگیرم


 من اما


 دستان من را می گیرم


 اینجا من ام که بر من فرمان می رانم


 من ام که عقل را


 بر قلب چیره می کنم


 اما من


 نمی توانم بیشتر از چند ثانیه


 بر من پیروز باشم


 باز هم آن من ام


 که دلم را


 پادشاه تنم می کنم


 من را من، نیرو می دهم


 من میگویم


 من او را می خواهم


 من می خواهم بگویم


 نه، این ناشدنی است


 اما من نمی گویم


 چون می دانم


 روزی


 جایی


 به او می رسم


 چه آرام و با ترحم


 دست من را رها می کنم


 می گذارم بروم


 پرواز کنم


 سبک بال


 من دوست دارم من را


 که از من، منی می سازد


 که هر کسی نمی تواند مانندم باشد


 اکنون که من دستان او را گرفته ام


 در رویایم


 دست کم آرامم


 گذاشتم من


 برای چند لحظه ناقابل


 خوب آرام باشد


 من چقدر من را دوست دارم


 ۹۰\۱\۲۵

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

?Where is your God

  چند ساله از اخبار اینا کشیدم بیرون! اصن پیگیر نیستم کلاً! ولی  فکر سومالی داره داغونم میکنه!!! هر چی فک می کنم نمی فهمم اون بچه های بدبخت چه گناهی کردن آخه؟ چرا واقعاً؟ دارن تاوان چی رو پس میدن؟ زندگی قبلیشون رو؟ عذاب وجدان دارم با هر لقمه غذایی که می خورم! :(
P.Sتیتر پست یه بخش از اهنگ Hurricane از 30 Seconds to Mars هستش! قشنگترین آهنگ این گروهه به نظر من!
این هم لینکشه



۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

چرا تو؟



چشمان من

تو

و فکر لمسی که تنها از راه همین چشمان بود

دستان گرم و معجز تو را

تو بگو

از کدامین سو

با کدامین وزش زفیر

پا به عرصه من نهادی

فرشته من

دروازه های قلبم را برای همیشه بستی

خود را در درونم زندانی کردی

هندسه حیاط سینه ام را چه زیبا به هم می ریزی

قلبم را چه عاشقانه به تپش وا می داری

و معنای دوستت دارم را چه زیبا تغییر می دهی

برای تن علیل و ناتوان از چشیدن طعم محبتم

تو به من درون شدی و ثانیه ای

همه چیز قفل شد

بسته شد

همه تارهای عصبی تنم بر هم ریخت

تنها پیامی که به مغزم می رفت این بود:

چرا تو؟

چرا تنها تو؟

پرسشی که پاسخش را هرگز من نمی یابم

و من اینجا

با دروازه ای باز سوی قلبم روبرویت ایستاده ام

و تمام حواسم متوجه درون آیی تو است

به همان شهر مقدس تنم

راه را چگونه برای سواری چون تو باز کنم؟

چگونه شاهزاده ای چون تو را پذیرا شوم؟

لیاقتش را دارم؟


تو اما بی محابا

و تنها با تاختن به سوی قلب

انگار آتشفشانی از بی توجهی هستی

به هزاران دلواپسی بدن درده من

تو

بی حساب این که من

تا چه حد می توانم بر دوش کشم این بار را

چه ناشیانه مرا گرفتار می کنی


هندسه حیاتم را این بار بر هم می ریزی

مرهمی می شوی زخم های عریانم را

و مرحمی آن ها را که نمی توان دید

و آه که چقدر مرحم بودنت را دوست دارم

زخم هایی که به ژرفنای ناپیدای سیاه چاله هایی هستند

که زمین و زمانم را در هم می کشند

و تو

تنها تویی که سفر این شهاب را ایمن می کنی

من سیاه چاله را دور می زنم

و به سوی کهکشان تو

به امید برخوردی هر چند کوچک

با یکی از اخترهای تن تو می شتابم

هر کجا که سر می گردانم

تو را می بینم

خورشید من

کهکشان من

گیتای من


تو مثل تیغه های نور صبحگاهان از میان پرده اتاقم

می دری باقیمانده نور بی جان پگاه را

و هر روز با امیدت بیدارم می کنی

مثل فرشته ای نگاشته شده بر پنجره کلیسا

نور را از درون خود رد می کنی

و من از آن نور مست می شوم

و تو همچنان آن بالایی

فرشته من

تو حتی نور را پاک می کنی

صاف می کنی

تو حتی آب زلال را

از هر آلودگی ای که ندارد هم

مبرا می کنی

پس ببین دیگر با من چه می کنی

مثل کودکیم به زندگیم وارد می شوی و

همه شر و شور حیاتم را از نو بر پا می کنی

تو مثل خود عشق

عشق را باز برای من معنا می کنی

تنها دلیل زندگی من

حالا می فهمم

چرا تو

تنها تو

همیشه تو

۴\۱۰\۸۹

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

قول داده بودم دیگه...


خب امروز دیدم بازدیدم از ۱۰۰۰ گذشت! قولم هم یادم نرفته بود! پس این شما و این هم آقا پسر رویاهای من‌:)))



Murat Boz
ایشون یه خواننده بسیار معروف ترکیه هستن که من زمستون دو سال پیش تو شمال، واسه اولین بار ریمیکس یکی از آهنگاش رو شنیدم! بعد دیگه پیگیر شدم و اون موقع ما هنوز ماهواره ترکمون کار می کرد! دو سه بار که شوهاش رو دیدم پسند کردم :)))) ولی این رو هم اعتراف می کنم که اول فقط جاذبه شدید جنسی واسم داشت! خیلللللی هااا!!! واسه همینه که به این نتیجه رسیدم که عشق و سکس هیچ منافاتی به هم ندارن! حالا پرت نشیم از بحث!



بعد هیچ وقت یادم نمیره، یه سری آهنگاش رو گرفتم گوشیدم! خوشم اومد! ترکی رو به لطف سریال عشق ممنوع یه کم یاد گرفته بودم! دیدین چه جوریه؟؟؟ آدم از یکی که خوشش میاد همه چی طرف میره رو مخت(به طرز خوبش هااا) بعد اردیبهشت یا خرداد ۸۹ بود که دیدم آقا من اصن به این معتاد شدم! یکی رو تو خیابون شبیهش می بینم بی اختیار زل میزنم بهش! واقعاً هر روز باید آهنگاش رو میشنیدم! هر شب عکسش رو باید میدیدم و می بوسیدمش تا بخوابم! بعد اون قد این حس قشنگ بود که شروع کردم به نوشتن اون متن های ادبی ای که نمونه هاش رو دیدین!

صفحه ویکی پدیاش رو هم خودم درس کردم! البته پارسیش رو! :)))

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF_%D8%A8%D8%B2
این عکسش رو خیییلللیی دوس دارم! خب طبیعیه که به عقل اینام شک کنین! ولی مسئله اینه که من هیچ فکر احمقانه ای نمی کنم و فقط خواستم بگم که این پسر ایده آل من بوده تو این یه سال و نیم! هنوز هم هست! البته فک کنم دارم یواش یواش عاشق جارد لتو میشم! دارم فول آلبوم 30 Seconds to Mars رو دانلود می کنم! :))))))
شوخی کردم بابا!!! دیگه آدم شدم!
ولی واقعاً میگم که از داشتن این فانتزی عشقی پشیمون یا شرمنده نیستم! اکثر کسایی که تو هنر و ادبیات موفق بودن، عاشق بودن و به عشقشون نرسیدن! حالا میخواد این عشق یه چیز ممکن و شدنی مثه عشق به یه هم کلاسیت باشه، چه عشقی نشدنی مثه این کِیس ما! خدا رو چه دیدین فردا روزی شاید من هم شاعری خواننده ای چیزی شدم! =))
این که عشق می تونه منبع الهام خوبی باشه خیلی جالبه! اصن مثه یه روحه که دمیده میشه توت! همه چی و همه  جا واست قشنگ میشه و خوشحالی! ولی خب اینا در صورتی صدق میکنه که در کنارش باشی یا یه نشونه هایی ازش بگیری! خب من که این طور بود داستانم ولی اولا که خیلی ازش انرژی می گرفتم! الان خب طبیعتاً کمتر شده حسم چون به عملی نبودنش و این که این میتونه تبدیل به یه مرض بشه که سبب سختگیر شدن و لگد زدن به شانس هام میشه؛ پی بردم!
پ.ن:خب این هم از پیمانم با شما ها! ولی دیگه غلط بکنم که از این قولا بدم حتی اگه ۱۰۰۰۰۰ اُمین بازدید هم از وبلاگم بشه! :))))
پ.ن: خیلی احساس سبکی می کنم! مثه یه کامینگ آوت قشنگ! چون این از تنها چیزایی بود که به هیشکی، حتی اکثر هم حسام هم نگفته بودم!