‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

من، که برزخم!


  پرده اول: امروز، نمایشگاه کتاب، بار دوم در دو روز!
با دوست دخترم که واسه ش کام آوت کرده م رفتیم نمایشگاه، دیروز هم با ۲ تا دیگه از بچه های یونی رفتم. هر دو روز هم همون پسری رو که از پارسال ازش خوشم اومده بود رو پیدا کردم و کلی دید زدم. یه سال می گذره و من به این فک می کنم که من چقد تو این یه سال عوض شده م و اون چیا سرش اومده و با این همه اون کلاً به من بی توجهه و اصن حتی من رو نمی بینه وقتی که یه ساعت تو غرفه بهش زل زده م! به زندگی یه فاک گنده می دم و باز برمیگردم به اصل همیشگیم: همه چیز به زودی درست میشه...

  پرده دوم: منجم
تو منجمم استدلالم مبنی بر این که چرا اونجام رو نوشته م: همین طور که من، با این مشخصات اینجام، شاید یکی مثل من هم پیدا شه! استدلال تخمی و مسخره. هر بار که اکتیویتش می کنم بیشتر مطمئن میشم که از توش هیچی در نمیاد.

  پرده سوم: نوستالژی فحش خور
دانشگام تا یه ماه دیگه واسه همیشه تموم میشه من و می مونم و یه مدرک لیسانس ادبیات انگلیسی که دوسش دارم ولی هم کمه هم بدردنخور. دلم هم واسه یونیمون تنگ میشه می دونم. یکی از جاهایی بود که با وجود مزخرف بودنش، هُلم میداد تو اجتماعی با جامعه آماری ای رنگارنگ و تجربه اندوز. فردا می خوام واسه یه کلاس برم یونی. کلاسی که مال من نیست. مال استادیه که خیلی دوسش دارم چون دوسش دارم  و اون کلاس مال ترم ۶ای هاس ولی من به استادم ترم پیش قول داده بودم که حتماً به کلاساش سر میزنم ولی برنامه م جوری بود که اصن ۳شنمبه ها کلاس نداشتم و در طول این ترم لعنتی هم تمبلی کردم و نرفتم . ولی فردا که احتمالاً واپسین جلسه ست میرم حتماً.

   پرده چهارم: ماده
سر کارم یه کم به مشکل خوردم که مثینکه رد شد. قراره اضافه حقوق بگیرم از اردیبهشت. شاگرد جدید بهم معرفی شد و کلاً روزی ۳، ۴ ساعتم پره واسه این داستان. به فکر تدریس خصوصی تو محله مون افتادم واسه تابستون (فیلم برف روی کاجها رو دیدم جوگیر شده م!)

  پرده پنجم: ذهنی که لهه!
دارم به این نتیجه میرسم که من که اگه روزی ۹ ساعت هم بخوابم باز هم خسته م، شاید واسه اینه که خیلی فکرم مشغول و بیمارگونه فکر می کنم به همه چی! من اینجوری نبودم و الان هم نمی خوام با ۲۱ سال سن مثه ۶۰ ساله ها زود خسته شم.

  پرده ششم: نمی خواستم ولی باید میگفتم
یه چیزی رخ داد تو منجم و یه مسجهایی رد و بدل شد که ای کاش نمی شد. بهت راجع به اون تو منجم گفتم و حالا فک می کنم که شاید اصن نباید این کار رو می کردم، ولی واقعاً نتونستم خودم رو قانع کنم که  بی خبرت بذارم. بهر حال ناراحتم اگه ناراحتت کرده م.

  پنج پرده ماکسیموم تعداد پرده س! مال من هفت تا شد.  همینه که هست. اینجا برزخه و برزخ تا جایی که من میدونم قانونی نداره.

بوووس

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

The Crushed Crush!!! :))))))



     Is it so true about all ppl? (or at least the gay community) Or is it just me!?
     If so, I've turned into a ruthless SLUT! :)))))


     قضیه اینه که یه پسره بود که من تو دانشگا دیده بودمش و فک کرده بودم شاید یه درصدی گی باشه و تو فیس بوک خیلی بهم توجه نشون داده بود کلی حرفیده بودیم و بعد اون پسر میاد ایران و می فهمی که ستریته! یا دست کم  همه ش از دخترا حرف میزنه (حتی اگه یه درصد هم بای باشه) و بعد تو که یه مقداری بهش به عنوان یه گزینه so so فک کرده بودی یهو همه چی رو سرت خراب میشه (خب احمق معلومه که خیلی بیشتر از این حرفا روش حساب کرده بودی!!!) و پس از یه ریکاوری خیلی سریع، شروع می کنی به متنفر شدن ازش (یا دست کم ممولی شدنش واسه ت و تبدیل شدنش به یه پسر ستریت مثه بقیه پسرای ستریت). بعد ببینی که با یکی از بهترینای دوستای دخترت لاسای حال بهم زن میزنه و تو و دوستت پشت سرش مثه ۲ تا حیوون مسخره بهش میخندین و کلی حال میده این مساله! بعد اون پسر که یه گروه بچه باحال پیدا کرده (ماها یعنی :)))) ) هی میخواد باهاتون برنامه کنه... سعی می کنین به وقیحانه ترین روش ممکن بپیچونینش ولی اون پرروتر از این حرفاس! و فردا هم قراره برین فلورانس گیشا و اون حتی حاضره جا رو هم بره و رزرو کنه و تو با خودت فک می کنی که اگه این پسر گی بود، و فقط گی بود نه این که حالا با من دوس میشد، تو کلی قربون صدقه ش هم میرفتی ولی الان می بینی که واقعاً نمی تونی تحملش کنی و اگه واقعاً فک می کنی من الان یک ذرررررره خیلی کوچولووووو هم از این پسره خوشم میاد، بهتره صفحه رو ببندی و دیگه هیچوخت به وبلاگم سر نزنی چون دوس دارم خفه ت کنم که درکم نمی کنی که من واقعاً الان دیگه از این پسر متنفففففرم و این حرفا رو واسه این نمیزنم که هنوز هم بهش حسی دارم!

  

  

    پ.ن: یه پسره هست تو اینستاگرام که با این که ظاهر خیلی خاصی نداره و فک کنم قد و قواره ش هم ازم کوچیکتر باشه، خیلی کراشمه! عکاسه و follower داره هزار هزار! تو اولین عکسای پروفایلش یه عکس چند تا جلد رنگیه کتابه که زیرش خودش اومده کامنت داده: rainbow با کلی قلب رنگی! از همونجا رفتم تو کفش. البته این رو هم بگم که من رو انش هم حساب نکرده و من رو follow نکرده با این که کرده م! تو فیس بوک هم پیداش کردم ولی ادش نکرده م هنوز! البته با این که follower ام نیست گاهی عکسام رو لایک می کنه و آخریش هم که دقیقاً مخاطبش خودش بود، یه عکس از ۶ تا تندیس ۶ رنگ دم پارک ملت بود که دیروز گرفتم و بعد که آپش کردم، دیدم اومده لایکش کرده! (کلاً از ۲۴۰ تا عکس پروفایلم ۳، ۴ تا رو لایک کرده، نکته ش اینه) زیر عکسم هم نوشتم rainbow dudes :)) الان میذارمش اینجا هم!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

Up In The Air

    وقتی یکی یه مدت نمیاد به دارایی های مجازیش (فیس بوک، ایمیل، وبلاگ، منجم و غیره) سر بزنه ۲ تا دلیل می تونه داشته باشه:
    ۱- دپرس و افسرده باشه و رو به موت یه گوشه افتاده باشه!
    ۲- اون قدر سرش (به طرز نسبتاً خوب و مثبتی) شلوغ باشه که وقت نکنه :)
خوشبختانه این بار این غیبت کبری من به همون دلیل دوم بودش :دی

    تو این پستم دوس دارم از تجربه کام آوتم که واسه تون درباره ش گفته بودم بگم. جدای از این که حال میده آدم این موضوع رو واسه دوستاش بازگو کنه، به قول وارتان این کار یه جور وظیفه هم هست که واسه بلاگرای تازه کار یا کسایی که نمی نویسن ولی می خونن و هنوز با این مساله یا با هویت و گرایششون مشکل دارن، خیلی می تونه سودمند باشه. بهر حال تجربه س دیگه...

    این دوست من که الان ۳ سال و نیمه با هم هستیم، دختریه شر و شیطون! قانون شکن و اهل ریسک! خیلللللللی اجتماعی و اصن پدیده ای واسه خودش. از نظر جنسی خیلی بازه و همین هم کلی حرف و سخن پشت سرش واسه ش ایجاد کرده که اون هم اصن پشیزی واسه اون حرفا اهمیت قائل نیست. این دوست من که الان مدتهاست بهترین دوستم محسوب میشه، خیلی رو من تاثیر داشته! کاری ندارم مثبت یا منفی ولی من خیلی از اون چیزی که شده م راضیم و همیشه به خودم میگم که اون یه رحمت تو زندگی من بود تا من خیلی از ترسام رو از دست بدم.
    حالا کاری نداریم به این حرفا! بریم سر اصل مطلب... همون چهارشنبه (۱۴ فروردین فک کنم) که بهش اس دادم که باید ببینمت، قرار شد که جمعه ش بریم بیرون! ۵ شنبه زنگ زد و با کلی جیغ و ویغ خواست ماشین نیاره و من برم دمبالش. جالبیه کار این بود که من اصن سترس نداشتم و خیلی کول بودم چون ۹۰ درصد می دونستم برخوردش خیلی خوبه! ولی خب این طور نشد... صب جمعه پاشدم و حموم کردم و کلی شیک و پیک و کاملاً ستریت نما رفتم به سمت شهرک خوب و عالی و شهیدپرور اکباتان. با کمی تاخیر اومد پایین و راه افتادیم. یه مانتوی سرمه ای خیلی خوشرنگ تنش بود با لگینگ و شال مشکی. موهای قهوه ای-شرابیش تو اون روز بادی نیمه فروردین مثه یه دسته گندم گر گفته بود تو خود پاییز. تو راه کلی با آهنگا خوندیم و رقصیدیم و عکس گرفتیم تا رسیدیم چایبار. جای عالی ای واسه کام آوت کردنه :)) یه باغ خوشگل با یه کافی شاپ-رستوران دوس داشتنی. دوستم چون سردش بود تصمیم گرفتیم تو بشینیم. اون هیچ واکنشی نسبت به موضوع حرفمون و این که قراره من راجع به چی باهاش حرف بزنم نشون نداد و من هم هی این پا اون پا می کردم الکی. گارسون اومد و احمقانه ترین سپارش زندگیمون رو دادیم: سالاد سزار با چیزکیک! :)))))

سالاد رو که خوردیم، دیدم وقتشه! مقدمه رو چیدم: گفتم ببین یه مساله ای هست که باید بدونی. اول از همه این رو بگم که خیلی دوس دارم ببینم تا ۵ دقیقه دیگه چه شکلی میشی. راستش خنده م گرفت وقتی صورت همیشه خندونش رو تصور می کردم که متعجب داره نگام می کنه و میگه: «خفففففه شووووو! دروغ میگگگگگی!» بعد گفتم که تو دوستام اون تنها کسیه که قراره این رو بدونه و حتی خونواده م هم اطلاعی ندارن از موضوع، و این که خیلی هم واسه م مهم نیست که کسی از این به بعد بدونه یا نه چون این دیگه مشگل خودشه که با این واقعیت کنار بیاد.
     بر عکس همیشه خدا که مسخره و خله، جدی شده بود و آرووووووم به حرفام گوش میداد. از اون بعید بود واقعاً. خیلی آرامشش بهم اعتماد به نفس می داد. یه جوری برخورد کرد که انگار میدونه چی می خوام بگم (در حالی که نمی دونست). خلاصه بهش گفتم که قضیه تاپ سیکرت نیست ولی حالا چه کاریه! میون خودمون باشه و بدون هماهنگی من به کسی نگو.
یه چنگال به چیزکیک زد و جیغش از خوشمزگی رفت هوا! من هم دیدم واسه تمدد اعصاب بد نیست بخورم یه کم... وااااای عجب چیزی بود وللللی! :)) بعد گفتم که یادته بهم گفتی دوس داری یه بار با یه دختر میک آوت کنی ببینی چه جوریه؟ یادته به من هم گفتی و من هم گفتم بدم نمیاد ولی حرفمون نیمه کاره موند؟ بهش گفتم من فک کردم شاید تو بایسکشوال باشی. سریع گفت: خب آره! گفتم وایسسسسسا!! آدم با میل به داشتن صرفاً یه تجربه نمی تونه بگه گرایشش چیه. این مساله واسه تو در حد یه باره و شاید همون یه بار هم نشه و تو همچنان با پسرا حال کنی و زندگیتم بکنی. سرش رو به نشونه تایید تکون داد. بعد یه نفففففس عمیییییق کشیدم  و گفتم: ولی واسه من قضیه فرق می کنه. من از وقتی که به یاد دارم، یعنی بالغ شدم، در کنار اون حسی که خیال می کردم یه پسر به دخترا داره، میل خیلی بیشتر عاطفی و جنسی به پسرا هم داشته م و الان این مساله کاملاً برام واضحه که دست کم میل جنسیم به دخترا خیلی خیلی کمتر از پسراس و از نظر عاطفی هم پسرا رو ترجیح میدم و خیلی کم پیش اومده که حسی به یه دختر پیدا کنم. تو تمام این مدت هیچ تغییر خاصی تو چهره ش ندیدم و فقط این حس تازه رو تجربه می کردم که اون دوست وحشتناک شر و پرانرژیم داشت با آرامش فوق العاده جذابی به حرفایی که شاید دیگه واسه هیچکس قرار نبود بگم گوش می داد.
     اون لحظه که این گفته هام تموم شد، به راستی می تونم بگم که از انگشت شمار لحظه های فوق العاده زندگیم بود! اون قدر حس قشنگی بود که هرگز تا یه نفر تجربه ش نکنه نمی فهمدش. بعد از این که دیدم چیزی نمونده که بگم، فقط بهش نگا کردم و ازش پرسیدم سوالی داره؟ گفت نه! گفتم یعنی هیچی نیست که بخوای بدونی؟ گفت الان چیزی خاصی تو ذهنم نیست و خیلی این مساله برام اوکیه! خب علت این که اون بالا گفتم که خیلی ری اکشنش خوب نبود همینه. اصن واکنشی نشون نداد که بخواد خوب یا بد باشه. جوری برخورد کرد که انگار این مساله رو سالهاست راجع بهم می دونه در حالی که بعداً گفت هیچوقت حتی شک هم نکرده بود. بعد نشستیم خاطرات مرور کردیم. از سختی های این که بی اف نداشته م بهش گفتم و فشارایی که به همین خاطر رومه و این که می دیدم اون و دوستای دیگه م هی دوست عوض می کردن و من فقط نگا می کردم و دروغ می گفتم که فعلاً این جوری سینگل راحتترم! از این که وقتی از سکسی بودن رایان گاسلینگ واسه م با شور و شوق تعریف می کرد و من دلم قنج می رفت تایید کنم ولی دیگه اون موقع می تونستیم با هم بریم دوردور پسربازی. از این که اگه با هم اپلای کردیم و رفتیم از ایران، هم خونه شیم و ۲ تا پسر آس اروپایی بزنیم :)) بهش گفتم که از لیبل گی خوشم نمیاد. ترجیح میدم بگم که از پسرا بیشتر خوشم میاد. بهش گفتم که حالا که ماجرام رو می دونه، باز هم می تونه تو فحشاش از ک*نی و Fag و Marica استفاده کنه. تو جواب گفت: گه خوردی! اجازه میدی بهم؟ من بهر حال رعایت هیشکی رو نمی کنم و هر چی بخوام میگم! :)))) بهش گفتم از زل زدنام به پسرا نفهمیده یا شک نکرده؟ گفت نه! گفتم از هیچیم؟ گفت یه چیزای خیلی کمی، مثه منظم بودن شدیدم و مرتب بودن اتاقم که تو بقیه پسرا هیچوخت ندیده. یا از این که وقتی با هم سفر بودیم و تو اتاق تنها بودیم اصن احساس معذبی نمی کرده در حالی که با بقیه پسرایی که اونا هم مثه من دوس معمولیش (و خیلی صمیمی هم) بوده ن، همیشه ته وجودش یه حس ناامنی داشته.
     الان که فک می کنم می بینم اون روز یه چیزی میونمون بی نهایت ریشه ش قوی تر شد و من نمی دونم اون چیه! شاید اون چیز فقط واسه من باشه. شاید اون هم همین حس رو داره، به هر حال اون روز واقعاً یه رویا بود که فقط و فقط با یه فانتزی بامدادی دیوونه وار من و یه تصمیم خرکی، تبدیل به واقعیت شد.

     امسال از این تصمیما زیاد می گیرم چون حس می کنم یه تحول بزرگ داره توم رخ میده: دارم شروع می کنم به دوس داشتن خودم و این که اون چیزی که هستم رو تمام و کمال بپذیرم، نه نصف نیمه و ۹۹ درصدی!


پ.ن.: عنوان پست سینگل جدیدی از  .30Seconds To Mars اِ که من آلرِدی دیوونه ش شده م! : * :x
پ.ن. دو: یه کار خرکی دیگه هم کرده م! :)))))) کچچچچچچچل! :پی

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

The 1st (but not the last) coming out ever! :D

     دیشب، مثه هر شبم تو این مدت، خیلی دیروخت (حدودای ۳ اینا) بود که داشتم به این فک می کردم که چیه داستان کلاً! بعد به این فکر افتادم که پارسال دم عید به خودم قول خیلی چیزا رو دادم که مهمترینشون پیدا کردن یه پسر بود! خب سال گذشته بهش نرسیدم و طبق معمول امسال هم از رو نرفتم و فوکوسم رو گذاشتم رو همون داستان. بعد یه نمه دلم گرفت. فک کردم اگه الان بغل دستم یکی که دوسش داشتم خوابیده بود چه خوب بود...

     خیلی بیخود و بی جهت یاد یکی از زوج های خوب دور و برم افتادم! یه دختر و پسر خیلی باحال و روشن فکر و فان از بچه های یونی! با خودم داشتم فانتزی می ساختم که میشد واسه اینا کام آوت کنم و چه قدر واکنش خوبی می تونستن داشته باشن...

     بعد به این فک کردم که خیلی از فشارهای عصبی ای که رومه واسه خاطر همین داستانه که به هیشکی نگفتم که از پسرا خوشم میاد نه دخترا! حس کردم (البته می دونستم به وضوح از خیلی قبلش ولی انقد اذیتم نکرده بود این مساله هیشوخت) که انگار دارن می ذارنم تو قبر :( ینی یه چیزی تو این مایه ها که یه راز لعنتی رو تو دلت نگه داری، اون هم تا آخر عمرت! و هیشکدوم از عزیزای دور و برت هم ندونن چی بود این راز و بعد تو بمیری و همه چی تموم شه! حتی اگه یه جا نوشته باشیش و بعد مرگت همه بفهمن، باز هم هیچ فایده ای نداره: تو دیگه مردی!

     یهو یاد صمیمی ترین دوستم افتادم! با خودم گفتم اگه میخوای کام آوت کنی کی واجبتر از اون؟! یه چن لحظه با خودم تصور کردم بهش چیا می خوام بگم. بعد از چند ثانیه که سریع مرور کردم همه چی رو، بهش اس زدم که فردا (ینی امروز) یا پس فردا رو برنامه کن زود می خوام ببینمت یه چیز مهمی رو بگم. رفت رو مخش که چیه! اولش خواستم بپیچونم دیدم نمیشه، سرتق تر از این حرفاس. یهو گفتم خوب احمق جون بهونه بیار و یه دروغی سر هم کن. خلاصه فردا می ریم با هم چای بار تا تو یه محیط آروم راجع به این که از پسرا خیلی بیشتر از دخترا (عاطفی و جنسی) خوشم میاد صحبت کنیم. این دوستم همونیه که گفته بود دوس داره یه بار لِز کنه با یکی! :)) واسه همین می دونم با این قضیه اوکیه. ضمناً اگه باز هم بخوام کام آوت کنم، کاندیدا هام رو در نظر گرفته م و اونایی که نزدیکن ولی اصن را نداره بهشون بگم رو هم یه خط قرمز کشیدم روشون! :))))

فینگرز کراسد و ویش می هُپ و این حرفا دیگه

بوووس

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

بهانه!

     اون هفته سفرم به شمال به خاطر برف و بوران و خطر مرگ بهم خورد! ببین خطر مرگ که می گم شروور نمیگماااا! واقعاً تو یخا گیر کرد ماشینم و اگه هلال احمر کمکمون نمی کرد الان یخ زده بودیم تو سردخونه یه بیمارستان تو پلور! :))))) حالا داستانش طولانیه ولی فقط اینو بگم که تجربه وحشتناک و هیجان انگیزی بود! آهان اصل داستان اینه که ننوشتم بقیه داستانم رو... بهانه ش هم که معلومه چیه: نرفتن به شمال! ولی عوضش رفتم یزد ۳ روز و واقققققعاً این شهر مسحورم کرده... بعد از عید باز هم میخوام برم و چون بدجوری عاشقش شده م!
     راستش چیز زیادی ندارم بگم و این مدت با هیشکی تیک هم نزده م و تو کار کسی نبوده م و حالش هم ندارم! فقط امروز که با بچه ها بیرون بودم، از دو تا پسره خوشم اومد: یکی که تازگی اومده تو افق و فک کنم به نظر دوستام آدم چندشی بود ( یا من سطح توقعم اومده پایین یا واقعاً اون پسر که البته سنش کمی از پسر بیشتر بود و موهای بلند و چشمای روشن داشت جذاب بود) یکی دیگه هم که تو مایه های صاحاب کافه آلما بود (انقلاب یه کم غرب چهاررا تو یه پاساژ!) قیافه ای نداشت ولی آدم فانی بود! :پی!

بوووس

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

ک* شعر جهت افزایش تعداد پست

     اول از همه بگم اون عکسه که تو پست پیشینم بود رو خیلی اتفاقی فهمیدم کیه! Sebastian Stan ئه ایشون و مثکه شهیر و نامی! گفتم بگم که شک و شبهه ای ایجاد نشه درباره م! :)))) من انقد زشت نیستم =))) (نارسیسیسم ماژور)

     لیدی گاگا اول ویدئوی Marry The Night (ورژن یوتیوبیش نه اون چیزی که کانالای شو نشون میدن) اول اولش رو با یه Prelude خیییییلیییییی زیبا شروع می کنه که جمله بندی اولش همون تاثیری رو رو من گذاشت که ... حالا! اولش میگه که وقتی به گذشته نگاه می کنه و با حالا مقایسه ش می کنه خیلی بنظرش همه چی عوض شده و چیزای زیادی رخ داده تو زندگیش. حالا همین داستان منه. الان به تابستون ۲ سال پیش نگاه می کنم، که چقدر از نظر فیزیکی، شخصیتی و روانی عوض شده م. هیچ یادم نمیره که با یکی از بچه های همین بلاگ رفتیم پارک ساعی و کلی حرف زدیم و من همه حرفام یادمه و این رو خوب میدونم که اون موقع خیلی ذهنم بسته تر از الان بود. در این حد که مثلاً کسایی از هم حسامون که حاضر بود سکس کامل کنن رو سادیستیک و مازوخیستیک می دونستم، و این هم یادم نمیره که اون دوست خیلی آروم و مهربون بهم گفت که با گذر زمان و کسب تجربه نظرم عوض میشه راجع به همه چی. و همینطور هم شد. ولی احمقانه س که آدم فک کنه که خیله خب دیگه من همه چی رو می فهمم و ذهنم از این بازتر ممکن نیست بشه! همیشه آدم روشن تر از قبل میشه، و چقد خوبه که آدم فقط این پروسه رو تسریع ببخشه تا وقتی پیرتر شد تازه نفهمه که چه اشتباهایی کرده و چه چیزایی رو میدونه که ایکاش جوونتر بود و می دونستشون.

    سر کلاس تاریخ امامت بود که به خاطر کراهت بیش از اندازه استاد (؟؟؟!!!!) یه لحظه اپیفِنی رخ داد و تصمیم گرفتم تو برنامه هام نوشتن یه رمان اتوبایاگرفیکال مثه «پرتره ای از هنرمند به مثابه مردی جوان» بنویسم. از این روزام، از زندگیم و تصمیماتم و آینده ای که می خوام بسازمش. علت الهام گرفتنم از اون مرتیکه حیوون فک کنم وجود کشیشای عزیز توی رمان جیمز جویسه که دیگه آخرای رمان علناً بهت می فهمونه که حالش ازشون بهم می خوره! :))

    یه چیز نامربوط! خیلی حس عجیبیه که ۳ تا گِی (حالا شاید هم گِی نه ولی فعلاً فرض اینه) با هم تو انقلاب را برن از سمت کاخ به وصال، بعد دوباره از وصال تا چاررا، بعد بزرگمهر و این لوپ تا ابد ادامه پیدا کنه. گاهی حس می کنم شاید ما خیلی هم محدود نیستیم! احمقانه س چون هستیم! ولی خب حس می کنم توقعم از زندگی تا همین حدا پایین اومده که را رفتن تو خیابون رو واسه کمینه مون(ال جی بی تی) خیلی امیدوارانه می بینم :))

    و سخن آخر! آهای شماهایی که جفتین! ولنتاین نزدیکه! ولنتایناتون مبارک!
حواستون هم باشه اینجا یه سری آدم عزب رد میشه! خیلی کار خاک برسری نکنین که ما هم دلمون بخواد بعد دِپ بزنیم چرا بی اف و جی اف نداریم! :)))))


۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

FMH


FucK Me HarD
FucK Me HarD
FucK Me HarD
FucK Me HarD
FucK Me HarD
FucK Me HarD

امشب واسه اولین بار سیگار کشیدم! نه واسه اینکه ناراحت بوده باشم، برعکس خیلی هم خوشحال بودم! صبح آزمون ارشد رشته فرهنگ و زبانهاي باستاني رو خيلي خوب داده بودم و شب هم حسابي مست بودم و مهمونی خونه داداشم 
و بعد که دیدم همه دارن می کشن، رفتم سراغ سیگارای داداشم و یکی ازش برداشتم و باهاشون کشیدم.ای کاش آدم واسه ادای بزرگا رو در آوردن ناچار نبود سیگار یا چیز دیگه ای بکشه! :( برعکس قلیون، اصن اذیتم نکرد. و نکته بدش اینجاس که ۳ تا کشیدم! :( منی که میگفتم اصن سیگار نخواهم کشید و سیگار مال آدمای ضعیفه و این حرفا! باز هم گه خوری کردم پس نتیجه می گیریم! :))))



۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

GIDDY

     این روزا هم که همه ش صحبت اعدام و کردن و نکردنشه! :| حال آدم دیگه بهم می خوره...
۶ روزه از شر امتحانام خلاص شده م و با این که توی امتحان جای درس خوندن کلی برنامه واسه زبان خوندن و بیرون رفتن و اینا واسه این روزای آزادیم کرده بودم، هنوز هیچ گهی تقریباً نخورده م  و از همه بدتر کتابایی که دلم ضعف میرفت بخونم رو هم بهشون دست نزدم! :( گاهی فک می کنم من اصن آدم اهل مطالعه ای نیستم و فقط عقده ش رو با خودم حمل می کنم! اونقد مامان بابام از بچگیم تو کله م کردن که «تو کتاب دوستی» شاید جو ورم داشته! :))

پ.ن: چچچچچققققددددرررر سخته بخوای از یکی انتقاد کنی، بگی حال نمی کنی با کارا و رفتاراش، بعد یهو یاد خوبیاش بیفتی و با آمیزه ای از رقت و محبت بیخیال شی!

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

I am the LUCKIEST guy EVER!!!


 امروز قسم خوردم دیگه هههههههرررررگگگگگز توپیچ  هیچوخخخخخخخخخخخخخخخخخت با
هفتاد هشتاد تا نرونم
خیلی تجربه بدی می شد بشه
یه تصادف وووووحشتناک
یه ور تریلی
یه ور گاردریل
یه ور دره پشت خروجی شیخ فضل الله به همت
وااااااااااااااای
خداااااای من
من الان حال خوشی ندارم
:))))))
هی داد می زنم و بلند بلند می خندم و آهنگ می خونم
آخخخخخخخخه اگه اون بلایی که از سر من گذشت ازسر تو هم میگذشت الان همینطوری بودی

واااای
اصن یادم رفت بگم چی شد
=))))
فرمون تو پیچ از کنترلم خارج شد
هی چپ هی راست
وااااای
تموم بقیه مسیر رو از لاین سرعت اومدم
ولی با سرعت ۶۰ تا
:)))))
حواسم نبود
مویی رد کردم ینی
یه وجب هم تا گاردریل نمونده بود
شانس آوردم پشتم ماشین نبود
سمت راستم یه تریلی بود که بدبخت ریده بود تو خودش من رو تو این وضعیت چپ و راست کردن می دید
بیچاره بدبخت فلک زده ست دوس پسرم با این رانندگی ای که من دارم! :))))
صبحش هم نمی دونستم همه تهران زوج و فرد شده
از جردن پیچیدم تو همت پلیسه مثه ان جریمه م کرد

واااااای وااااییی
ینی اونقد الان که می نویسم هیجان دارم که از در که اومدم یه آبجو وا کردم
بعدشم کلی الویه و کتلت اینا مثه خر خوردم
اصن نفهمیدم کی خوردم

آهان
امروز آخرین روز دانشگا محسوب میشه واسه من
کلاً    هااااا
آخه ترم دیگه یه تفسیر قرآن دارم، یه تاریخ امامت، یه اندیشه ۲
همین
۶ واحد
واسه همین امروز که پروژه رو دادم مثه یه خر خوشحالم
:))
ولی تحربه باحالی بود اون بلایی که نزدیک بود سرم بیاد

بوووس

اینو دارم یه ربع بعد از انتشار پست می نویسم:
اونقد هول بودم که یادم رفت اصن!
دیروز اولین جلسه لیزرم  بود!
دکتره بهم نگفته بود می تونم کرم بی حسی هم بزنم!
واسه همین کلی سوخت!
ولی خب من که خوشحالم کلی! =)) مامانم فقط هی غر میزنه میگه لیزر خطرناکه!
واااای الان که یادش میفتم مورمور میشم! انگار هشتاد تا سوزن بزنن بهت.
یه تیکه فرانسوی تو کتاب Café Crème بود که اگه اشتبا نکنم از این قرار بود:
Il faut souffrir pour la beauté
D:

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

Believe me! I've had darker days. :)

    صب بخاطر این که برم فقط پای برگه حضور تو جلسه امتحان رو امضا کنم (امتحانی در کار نیست، فقط پروژه باید بدیم) پاشدم رفتم یونی. از قضا معلوم شد که نیاز نبوده حتی واسه اون کار هم برم. برگشتنی هم باید واسه یه جلسه کاری می رفتم آموزشگاه. ۲۰ دقیقه دیرم شده بود و کلی دمبال جا پارک گشتم و در نهایت ناچار شدم رو خط عابر پارک کنم. ۱ ساعت و نیم بعد ماشین دیگه اونجا نبود. از یه افسره پرسیدم کجا بردنش، شماره ای داد بهم. رفته پارکینگ شرق تهران! واسه ترخیصش هم باید برم غرب تهران. اصن یه وعضی! =)) حالا وسط امتحانا و پروژه ها... مامانم از یه آشنای قدیمیش داره کمک می گیره و امیدوارم که پروسه سختی نداشته باشه. اولش خیلی کوووول و آروم بودم. بعد رفتم اینترنت داستانای وحشتناک مردم رو خوندم از این که چقد سخت ماشیناشون رو مرخص کرده ن و ماشیناشون آسیب دیده و این حرفا! :(
     بعد الان یه نمه سردرد گرفتم! دیدم مال اعصابه. چند تا فحش رکیک به خودم دادم و با خودم گفتم خاک بر سرت، آدم که زیر نکردی. فدا سرت عزیزم. بشین واسه امتحان نقد ادبی فردات بخون و اون آشنای مامانت هم همه کارا رو می کنه...
    دلم یه چیز شیرین خواست بعد یادم اومد نمی تونم چیزی بخورم. حالا شاید یه قهوه بتونم بخورم یا یه چایی ای چیزی.

  یه چیزی تو این مایه ها! :))))))

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

((: !Anorexia nervosa preciosa¡


    دقیقاً یک آذر به نیت مهمونی کریسمسم تصمیم گرفتم یه رژیم مناسب و Healthy بگیرم تا هم وزنم کم شه، هم دیگه فست فود خوردن و آشغال خوری رو ترک کنم! این رژیم خیلی مِلو شروع شد و این دفعه خیلی جدیتر از همیشه به مسئله سالم خوری به منظور سلامتی (نه لاغری) توجه می کردم! اما از قضا، هی می رفتم اینترنت و دونه دونه مضرات همون چیزای محدودی رو که میخوردم هم پیدا می کردم. این شد که الان در شرف گرفتن این بیماری خیلی شیک و عالیم! :))
    البته این هم هست که آخرای تابستون یه جورایی واسم جالب شده بود که چحوری میشه آدم دلش بخواد بخوره، ولی نخوره! یعنی میل داشته باشه ولی از نظر روانی پس بزنه غذا رو. هی واسم جالبتر و جالبتر شد تا این که از ۱ آذر ۵ کیلو نیست شد! :دی

این هم یه نتیجه تست دیگه:

    البته هنوز بولیمیا ندارم (ینی نمی خورم، بعد بدو بدو برم پای توالت فرنگی برگردونم! مثه این فیلما) :)) ولی فک کنم اگه واقعاً بخوام بعداً داستان مدلینگ رو دمبال کنم، به اونجاها هم کشیده شه کارم...

پ.ن: ناراحت نیستم از شرایط الانم.  این هم یه مدلشه دیگه :دی

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

فااااااااااک :(

    گفته م صد دفعه، اخبار اینا نمی بینم! چی بشه آنتن رو نگا کنم، اونم واسه خنده! همین! ولی لعنت به این بابا که همه ش از عصر میشینه پای بی بی سی و صدام که دیگه خودتون می دونین! پیرمرد که باشی نمی شنوی به آسونی و کلی باید بلن کنی تا این مزخرفات رو متوجه شی!
     پریروز عصر بود، داشتم رو پروژه ترجمه متون ادبیم کار می کردم که خیر سرم پس از ساعت ها گشنگی از اتاقم زدم بیرون. از قضا صدای تلویزیون کم بود و من اصن حواسم پرتش نشد. یه زهرماری کوفت کردم و اومدم برم اتاقم که یهو دیدم یه چیزایی راجع به نخست وزیر هند و یه زنه و تجاوز گروهی ۲۰ نفر بهش و اینا میگه و این که حالش وخیمه و فرستادنش سنگاپور واسه مراقبتای ویژه! نشونش نداد خوشبختانه ولی رفت رو مخم.
     دیشب، یعنی بهتره بگم امروز صبح حدودای ۲ اینا بود که دیدم گوشیم روشن شد ال سی دیش و یکی از این اپلیکیشنای لعنتی خبر (فک کنم ABC News) واسم نوتیفیکیشن داده یه چیزی تو این مایه ها: The Indian gang-rape victim dies at...
     ریییییییده شد تو اعصابم و همون یه ذره درسی هم که با زورخونده بودم پرید! :( بعد فک کردم اگه میشد اون ۲۰ تا حیوون رو مجازات کرد، چیکا باهاشون می کردم. شاید می نداختمشون جلوی یه مُش ببر و شیر و اینا که جرشون بدن زنده زنده، شاید هم میدادم یه تجاوز سیستماتیک بهشون بشه که درد اون زن رو بچشن. بعد دیدم این فکرا زاده ذهن مریض آخر شبامه و روزا همچین مزخرفاتی نمیاد تو ذهنم! آخه تازگیا دارم قانع میشم که مجازات اعدام هم نادرسته، چه برسه به همچین شکنجه هایی!



    خوشبختانه نخستین آزمونم رو که آزمون سازی بود و به طرز وحشتناکی نخونده بودمش، متوسط رو به بد دادم (خوشبختانه واسه این که اصن امید نداشتم به همینم) و البته استادمون خیلی کمکم کرد و کلی بهم رسوند. حالا که فک می کنم شرمنده میشم دیشب تو خواب و بیداری اون همه به خویشاوندای مونث و مذکرش بدوبیرا گفتم! :))))
    آزمون دومم هم که ساعت ۱ بود رو خوب دادم. ترجمه متون ادبی ۲! :) فردا مکاتب ادبی دارم، پس فردا اندیشه امام! :( ولی خب بدترینش همین آزمون سازی امروز ساعت ۱۰ بود که ذکرش رفت. آخه آمار و اینا داره و من هم که از این چیزا متنففففر...

پ.ن: از وارتان عزیزم تشکر می کنم که واسه پروژه ترجمه م کلی کمک ویراستاری کرد! *:

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

Confessions On A Dancefloor

     از شایان ممنونم که دعوتم کرد به این بازی باحال! نمی دونم پارسال هم کردم این کارو یا نه! به هر حال! من خوشم میاد از اعتراف! اون هم اگه از نوع سنت اُگوستینیش باشه!!! قبح بریزه ینی! :)) اصن اعترافی که مایه جنسی و دینی و اینا نداشته باشه فایده نداره! حالا ما دینیش رو فاکتور میگیریم!
۱- دوس دارم در آینده یکی از اینا شم: مدل، خواننده، بازیگر، نویسنده!
۲- تا حالا سکس نداشته م، کسی رو هم نبوسیده م، بی اف هم نداشته م (پس تو این ۲۱ سال چه گهی خوردی؟) :))))
۳- از مو متنفرم و به زودی همه تنم رو لیزر می کنم!
۴- من هموفوب هستم یه کمی! ینی کلاً هنوز واسم کامل جا نیفتاده که این داستان ینی چی! با این که خودم واسه خودم هیچ عیب نمیدونم که با یه پسر دوس شم، ولی واسم ناملموسه اگه ببینم دو تا پسر تو خیابون دست هم رو گرفتن! البته من هتروفوب هم هستماااا! شدیدتر از این! ولی خب ساختارای اجتماعی روم تاثیر بسزایی گذاشته ن! از ترنس ها هم رسمن بدم میاد! ینی چی آخه؟ آدم یا زنه یا مرد دیگه! ( دو جمله آخرو شوخی کردم، پایینی رو بخونی می فهمی). کلاً یه احساس رقت، شرمندگی و مسخره ای در مواجهه با ترنس ها دارم! (ام تو اف البته، یه کم هم اف تو ام، آخه ندیدم از نزدیک مدل دومی رو) =))
۵- هنوز مطمئن نیستم که گی باشم! (با توجه به تعاریف علمی نه عامه). گاهی فک می کنم ترنس هستم و دارم ازش فرار می کنم! ادا اطوار ندارم ولی همیشه بخش زنونه وجود فعالتره و هیچوخت بدم نمیومده که یه زن به دنیا میومدم! البته الان از مزایای مرد بودنم خیلی راضیم ولی خب... نمی دونم دیگه! چرا منو تو این موقعیت میذارین! آهاااان گاهی هم به بعضی از دخترا حس پیدا می کنم که البته جنسی نیست تقریباً ولی بیشتر حالت یه جور پشتیبانی و اینا رو داره که دوس داری مردشون بشی! (من و این حرفا!؟) البته باز هم مسخره س چون من خودم دوس دارم یکی من رو پشتیبانی کنه! نمی دونم، خیلی کم پیش میاد! اون هم با این دخترای خیلی ضعیف و ظریف که دس بهشون بزنی میشکنن! کلاً آدم عجیبی شده م!
     خب اگه بخوام سفره دلم رو باز کنم باید از اعتقادات بامزه مذهبی و فتیشای جنسی و تجربه های ترای کردنام و بلاگرایی که تو کفشون بودم و اینا هم بگم که خیلی طولانی میشه! ایشالا سال دیگه که بالغ تر شدم میگم!
کسی رو هم دعوت نمی کنم! همه شده ن قبلاً!
پ.ن: عنوان پست آلبومی از بانو مدونا هست!
۶- هر چی کلنجار رفتم نشد اینو نگم! :))))) البته یه بار گفته م حدوداً! ولی این جوری نه! از این عشقای پاک و افلاطونی و اسگل بازیام بدم میاد! عشق مدل عشق ریانا-کریس براونی باید باشه! خیانت! دعوا! فحش و کتک کاری :)))) ولی بعدش برگردین به هم! :))))) این اعتراف آخر رو خیلی جدی نگیرین! هورمونام بهم ریخته!
بوووس



به اشکان و ژوبی هم سومین سالگردشون رو تبریک می گم و این که خیلی باحاله آدم تو سردترین روزای سال عشق زندگیش رو پیدا کنه! :)

یلداتون هم مبارک بچه هااااا!

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

نه... روم زیاد شده!!!

     موضوع پروژه پایان ترم درس متون برگزیده نثر ادبی رو یه چیزی انتخاب کردم که الان که بهش فک می کنم، با خودم میگم مگه مرض داشتی اینو ورداشتی میون این همه سوژه! تا روز آخری که باید موضوع رو به استادمون می گفتیم چیزی به ذهنم نرسیده بود و بعد یهو سر کلاس اپیفِنی شد و زد به کله م که یه چیز جنجالی انتخاب کنم! بعد یاد بقیه افتادم که موقع اعلام موضوعم چه شکلی میشن :))
کلاس که تموم شده، نخاله های کلاس مثه همیشه سریع رفتن پیش استاد که سریع موضوعشون رو بگن و سریع برن. من هم وایسادم. بعد رفتم قاطی بقیه بچه ها. نوبتم که شد، یه کم دلم تند میزد. ولی خودمو جمع و جور کردم و صدامو صاف و وقتی استاد گفت: رضا موضوعت چیه؟، با کمترین خجالت گفتم: همجنسخواهی در اسطوره شناسی یونان باستان!
بچه ها واکنش عجیبی نداشتن. استاد هم یه لبخند ملیحی زد و گفت: خیلی گسترده اس. ‌narrow downش کن! :)) گفتم چششششم! رو ۲ تا معروفش کار می کنم.
فعلاً نارسیس رو دارم روش کار می کنم. نمی دونم اون یکی رو چی وردارم! ولی خب بالاخره یه اسطوره ای نظرم رو جلب میکنه! میدوووونم! :)

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

ببخشید آقا!

     یارو چن دقیقه پیش زنگیده به گوشی مامانم. بعد ۲ ثانیه هم قطع کرده. بعد اس زده میگه: ببخشید آقا! نامبرتون رو اشتبا گرفتم، واسه همین میس انداختم.
۲ تا حالت داره. یا دنبال دوس پسر بوده طرف که گفت آقا، (خیلی باید یکی بیکار باشه که این جوری رندوم دوس پیدا کنه ولی دیدم به چشم خودم که این مدلیشم هست) که بعیده. یا این که بر می گردیم به فمینیست بودن من و این که چقد تا مغز و گوشت و پوست و مو و استخون مردم مردسالاری حاکمه که یارو بصورت پریسِت، دیفالت مغزیش اینه که طرفش مرده. یا نه، در بهترین حالت این رو می تونیم استنباط کنیم که طرف از واژه آقا به عنوان یک اصطلاح استفاده کرده و هیچ منظور جنسیتی ای هم نداشته! ولی کور خونده، داشته و خودش خبر نداشته :))))
    به هر حال، من ر*دم تو این ذهن مرد سالار جوامع بشریمون که تو کله زن و مردش، به جای مغز و عصب و این چیزا، یه آلت جنسی مردانه خیلی گنده و راست کرده است! (همون چیزی که ادب نمیذاره بگم بخونین کل اون عبارت توصیفی رو)
این باور، باوریه که از ته ته ته ته قلبم بهش رسیدم و اگه یه ذره ریز شین تو چیزای روزمره، شما هم درکش می کنین.

پ.ن: تو جواب بهش کوتاه و مختصر گفتم: خواهش می کنم خانوم!

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

چه فرقی می کنه؟

    داشتیم با مامانم فیلم Far From Heaven رو می دیدیم چن شب پیشا! خب اگه پلاتش رو بخونین متوجه میشین که یکی از تمهای اصلیش (جز نژادپرستی) همجنسگرایی تو آمریکای دهه ۴۰، ۵۰ ئه اگه اشتبا نکنم! من طبق معمول هی سعی می کردم از درون به خودم فشار بیارم که چجوری این مساله رو توضیح بدم اگه یهو تیکه انداخت مامانم به مرده که گی بود! واسش گفتم که اون موقع هنوز همجنسگرایی رو بیماری می دونستن تو آمریکا، واسه همینه که خانومه شوهرش رو برد دکتر تا مثلاً درمان کن همجنسگرایی (یا احتمال قوی دوجنسگراییش) رو! چیز خاصی نگفت مامانم. بعد هی خودخوری می کردم، هی به خودم سیخونک روحی میزدم تا یهو تیکه افتاد! :))
     مامانم برگشت خیلی بی مقدمه گفت: «خوبه حالا تو و داداشت گی نشدین» خیلی حال کردم که اون سیخونکا جواب داد و خیلی کول برگشتم و گفتم: «حالا چه فرقی می کرد؟» با لحن کنایی ای که کمتر سابقه داره ازش بشنوی گفت: «چه فرقی میکرد؟ آره چه فرقی می کرد!» گفتم: «نه واقعاً؟ اینام آدمن» گفت: «تو این جامعه خیلی اذیت می شدین»
     یادم نیست بحث چجوری عوض شد، ولی شد! و خوب شد که شد.
 فیلم قشنگی بود ولی! عاشق آمریکای اون زمانم!

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

Semi-Coming-Out+دوستای خراااااااب :))

     دیروز میون کلاسامون واسه ناهار رفتیم دو تایی سمت ماشین!
نزدیکترین دوستمه فک کنم!
«س» شما در نظر بگیرین نامش رو...
نشستیم و کلی خندیدیم و دوست پسرش رو مسخره کردیم و یه عالمه هم آدما و رهگذرا رو سوژه کردیم.
یهو حرف از این افتاد که بدش نمیاد یه بار لِز کنه با یه دختری!
خب کلاً همیشه به باسن و سینه و همه چی دخترایی که خیلی دافن گیر میده و میگه: جوووووون! :)))))
ولی دیگه فک نمی کردم در این حد
بعد یکی از دوستاش رو گفتم، گفتم با اون لِز کنین! حتماً پایه است!
گفت دوس داره با یه خارجی این کار رو بکنه!
همه اش میون حرفامون مسخره بازی در میاوردیم و اون هم غش غش می خندیدااااا، ولی یه لحظه یه کم جدی شد گفت: به نظرت عیبی داره؟
گفتم: نه! شاید باسکشوال باشی!
یه ذره فک کرد. بعد سوال پیچش کردم، دیدم میگه از حد طبیعی و شوخی و اینا بیشتره  و از دخترا خوشش میاد. البته در حد فُرپلِی و این حرفا. بعد یهو پرسید: تو چی؟ دوس نداری با یه پسر سکس کنی؟
من هم میتونستم با شوخی بگم: چرا با کله می کنم!، ولی خب چون جدی بود موندم چی بگم! گفتم: منم بدم نمیاد یه بار لب بگیرم از یه پسر ببینم چه مزه ایه!
تو نگاهش تعجب ندیدم! اوکی بود براش انگار!فقط یه کم اه و اوه کرد که پسرا کر و کثیفن و لطیف نیستن و این حرفا!
متاسفانه همون جا بود که دو تا از دوستامون اومدن تو ماشین! که اتفاقاً «س» بحثو ادامه داد!
«س» قبل از این که این دختره و بی افش بیان تو، داشت می گفت چقدر باسن این دوستمون خوبه! من هم گفتم: خفه شو الان می شنوه!
بعد که اونا نشستن تو، «س» گفت: داشتم به رضا می گفتم چقدر کونت خوبه!
دختره هم خندید!
بعد «س» از دختری که اومده بود پرسید: نظر تو چیه راجع به لِز کردن؟ اون دختره هم در برابر چشمای حیرت زده بی افش گفت: من عاشق این دخترای کلمبیاییم! :))))))

این جور دوستایی دارم من!!! =)))))

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

سه لته درد


نفس عمییییق
نفس تو
نفس بیرون
دستم رو میگیرم تو سرم
سرم رو تو دستم
«آآآآآيييي»
خون
خون خودم رو دوست دارم
خون بقیه هم حالم رو بد نمی کنه
انقباض
انبساط
درد
دردی که با هیچ کاری خوب نمیشه
و باید چند دقیقه کوتاه تحملش کنی
تا بعدش بشینی منتظرش و
ببینی چن ساعت بعد باز میاد سراغت

سرد میشه همه تنم
موهام سیخ میشه رو دستم و بازوم
می لرزم
درد می کشم
و با خودم فک می کنم چه ایده احمقانه-جالبیه که فک کنی
همه کسایی که تو زندگیشون یه گهی خوردن و یه کسی شدن،
یه بیماری نسبتاً بدجوری داشتن
بیماری ای که شاید به عمل و سرطان و اینا ختم شه
بیماری ای که بی درمونه
و همیشه باید واسش قرص بخوری



شاید انگیزه ای شه واسه آفرینش
ذهن و تن سالم ازش هیچی در نمیاد


 

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

خرچنگ


چهارشمبه
۹۱-۷-۱۹
۸:۳۰ صبح

تو راهِ رفتنی به شمالم
یه نیم ساعت پیش بود که هدفونم رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به گوش دادن به آخرین آهنگای لیست آهنگای تابستون
رسید به
Ronan
خب این آهنگ رو تِیلر واسه کودکای سرطانی خونده و نزدیک یه ماه پیش هم مثینکه تو یه خیریه اجراش کرده واسه نخستین بار و بعد هم گذاشتتش تو آیتونز تا واسه بچه های سرطانی پول جمع شه فک کنم از فروشش
اولاش دوسش نداشتم، یعنی راستش یه بار هم کامل گوشش نکرده بودم
الان تو جاده منو گرفت طلسمش
یه بار گوش کردمش
گذاشتمش رو ریپیت
دو بار گوش کردمش
بار سوم دیدم حالم داره بد میشه
هر کلمه ای که میگفت مثه خنجر روحم رو زخم می کرد
نمیدونم شاید بهونه بود ولی یه بیس دقیقه ای پس از ماهها بی صدا اشک ریختم و همینجور مات و مبهوت به کوهها نگا میکردم
 من از بچه ها خوشم نمیاد کلاً
بیماری ها رو هم حق بشر می دونم و بنظرم میشه باهاشون مبارزه کرد و شکستشون داد اگه واقعاً ایمان داشته باشی به درمان
ولی بعضی چیزا نه
سرطان و ام اس
و کلی بیماری غیر قابل درمان دیگه
و وقتی به این فک می کنی که یه بچه ۸ ساله یا ۱۰ ساله میتونه یه همچین بیماری ای بگیره
درحالی که هیچ ایده ای از این بیماری نداره
هنوز شاید ندونه مردن ینی چی
هنوز فک میکنه آدمایی که میمیرن میرن بهشت
و هنوز اونقدر معصومن که اصن نمی تونن حتی باور کنن که یه بچه ممکنه بر اثر سرطان بمیره
شاید اگه یه بچه تو یه حادثه مثه تصادف بمیره اونقدر دل آدم نسوزه که رو تخت بیمارستان و پس از دوره های سخت و دراز شیمی درمانی
شاید واسه اولین بار بود که حس می کردم پدر یه بچه ام، یه پدر مجرد که یه بچه سرطانی داره
یه پسر بچه کوچولوی بلُند که میشه بغلش کرد و ساعتها تو آغوشش زار زد

چند ساعت بعد باز هم مثه همه بی عدالتی هایی که واسشون پاسخی نمی یابم، این رو هم با زدن ماسک هپی فِیس احمقانه و گوشیدن آهنگهای شاد مسکوت میذارم. طبیعتمه دیگه، ای کاش انقد کِرفری نبودم

سکوووت



پنجشمبه
۹۱-۷-۲۰

امروز واسه اولین بار اردک خوردم.
تو فسنجون البته
بقیه اکثراً می نالیدن که بوی ضحم(زخم؟) میده ولی من تازگیا به این نتیجه رسیدم که گوشت باید بوی حیوون و خون بده… وحشی شدم کلی :))))
البته بعدش راستش رو بخواین پشیمون شدم که چرا غذای محبوبم اکبر جوجه نخوردم ولی باید این تجربه رو می کردم



جمعه
۹۱-۷-۲۱
۴:۵۲ بعد از ظهر

خب روز اول سفر ابری بود هوا، دیروز عصر هم ابر شد ولی صبحش که رفتیم نور همه اش آفتاب بود لعنتی
امروز هم که ۱۰ پا شدم دیدم طرف جنگل که ویوی اتاق من بهش بود ابره، خوشحال و خندان اومدم تو آشپزخونه که دیدم دریا همه اش آفتابه… یه فاااک بلند گفتم و بعد یاد حرفم تو راهِ اومدن و قولم افتادم! بقیه رفته بودن بیرون، واسه همین بدون مزاحم دوش گرفتم بعد از ۲ روز و رفتم کولر رو تا جایی که میشد درجه اش رو سرد کردم وپرده ها رو هم کشیدم و نشستم شروع کردم به نوشتن دمباله نوولام که از ۵ شمبه شروع کرده بودم به نوشتنش.  خیلی حس خوبی میده نوشتن
خیلی
اگه مثه من تو فکرش بودین ولی هرگز نکردین این کارو، فقط شروع کنین، از نتیجه اش نترسین. فوقش افتضاح میشه میریزینش دور دیگه بابا جان من
البته مال من خوب شد فک کنم
نمی خواستم اولین نوولام رو رمانتیک بنویسم، خیلی کلیشه است
ولی بعد به خودم گفتم

‌Fuck the rest, Do what U wanna Do
DDD: