‏نمایش پست‌ها با برچسب خصوصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خصوصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

The Crushed Crush!!! :))))))



     Is it so true about all ppl? (or at least the gay community) Or is it just me!?
     If so, I've turned into a ruthless SLUT! :)))))


     قضیه اینه که یه پسره بود که من تو دانشگا دیده بودمش و فک کرده بودم شاید یه درصدی گی باشه و تو فیس بوک خیلی بهم توجه نشون داده بود کلی حرفیده بودیم و بعد اون پسر میاد ایران و می فهمی که ستریته! یا دست کم  همه ش از دخترا حرف میزنه (حتی اگه یه درصد هم بای باشه) و بعد تو که یه مقداری بهش به عنوان یه گزینه so so فک کرده بودی یهو همه چی رو سرت خراب میشه (خب احمق معلومه که خیلی بیشتر از این حرفا روش حساب کرده بودی!!!) و پس از یه ریکاوری خیلی سریع، شروع می کنی به متنفر شدن ازش (یا دست کم ممولی شدنش واسه ت و تبدیل شدنش به یه پسر ستریت مثه بقیه پسرای ستریت). بعد ببینی که با یکی از بهترینای دوستای دخترت لاسای حال بهم زن میزنه و تو و دوستت پشت سرش مثه ۲ تا حیوون مسخره بهش میخندین و کلی حال میده این مساله! بعد اون پسر که یه گروه بچه باحال پیدا کرده (ماها یعنی :)))) ) هی میخواد باهاتون برنامه کنه... سعی می کنین به وقیحانه ترین روش ممکن بپیچونینش ولی اون پرروتر از این حرفاس! و فردا هم قراره برین فلورانس گیشا و اون حتی حاضره جا رو هم بره و رزرو کنه و تو با خودت فک می کنی که اگه این پسر گی بود، و فقط گی بود نه این که حالا با من دوس میشد، تو کلی قربون صدقه ش هم میرفتی ولی الان می بینی که واقعاً نمی تونی تحملش کنی و اگه واقعاً فک می کنی من الان یک ذرررررره خیلی کوچولووووو هم از این پسره خوشم میاد، بهتره صفحه رو ببندی و دیگه هیچوخت به وبلاگم سر نزنی چون دوس دارم خفه ت کنم که درکم نمی کنی که من واقعاً الان دیگه از این پسر متنفففففرم و این حرفا رو واسه این نمیزنم که هنوز هم بهش حسی دارم!

  

  

    پ.ن: یه پسره هست تو اینستاگرام که با این که ظاهر خیلی خاصی نداره و فک کنم قد و قواره ش هم ازم کوچیکتر باشه، خیلی کراشمه! عکاسه و follower داره هزار هزار! تو اولین عکسای پروفایلش یه عکس چند تا جلد رنگیه کتابه که زیرش خودش اومده کامنت داده: rainbow با کلی قلب رنگی! از همونجا رفتم تو کفش. البته این رو هم بگم که من رو انش هم حساب نکرده و من رو follow نکرده با این که کرده م! تو فیس بوک هم پیداش کردم ولی ادش نکرده م هنوز! البته با این که follower ام نیست گاهی عکسام رو لایک می کنه و آخریش هم که دقیقاً مخاطبش خودش بود، یه عکس از ۶ تا تندیس ۶ رنگ دم پارک ملت بود که دیروز گرفتم و بعد که آپش کردم، دیدم اومده لایکش کرده! (کلاً از ۲۴۰ تا عکس پروفایلم ۳، ۴ تا رو لایک کرده، نکته ش اینه) زیر عکسم هم نوشتم rainbow dudes :)) الان میذارمش اینجا هم!

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

علف و بزی و این حرفا!

     پیش نوشت بسیار حیاااااتی: این متن هیچ ربطی به کراشم نداره و هیچکدوم از مشخصه ها مال اون آقا پسر نیست!


     این موضوع رو چن وخته تو ذهنم دارم می پرورونم (ینی خودم رو تو موقعیتای خیالی مربوط بهش میذارم) که آدم وقتی از یکی خوشش میاد، ویژگی ها و صفتایی رو که تو اون طرف هست و کلاً هم چیزای ضایعی محسوب میشن، به نظرت فوق العاده جذاب میان! خب می دونم کشف بزرگی نکرده م ولی شاید کمکتون کنه که بفهمین تو همین چیزای ضایع هم آیا چیزی پیدا میشه که تایپ مورد نظرتون اون رو داشته باشه و خودتون خبر نداشته باشین؟ :))

    بذارین یه مثال بزنم! تایپ پرفکت من دندون خرگوشیه! این یه چیزیه که آدما اکثراً بخاطرش مسخره میشن ولی به نظر من هیچی بهتر از دندونای خرگوشی و سپپپپید یه پسر سکسی نیست! :)) یا مثلاً کسی رو میشناسم که از فاصله میون دندونای نیش عشقش خوشش میاد و به نظرش اصن ضایع نیست! همینطور یکی که توک زبونی بودن دوس دخدرش رو جذاب می دونه...

     اینجوری کلاً! :)) اون داستان ناتمومه بود، اون رو این هفته که میرم شمال تموم میکنم! سر کلاس اندیشه اسلامی طرح کلی سه فصل آخرش رو نوشتم و به زودی می نویسمش! قوووووول!

بوووس

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

Thank You!

     AND, there are also times when all you wanna say is a big Thank You! Thank you for being such a grown up who has basked in the glory of manners and common sense. Thank you for being there for me. Today I felt backed up for the very first time in my life when I heard your voice on the phone.
THANK YOU for freeing me from all those heart-breaking thoughts and illusions!

P.S:
هر وقت صحبت از خودکشی میشه، معنیش این نیست که نویسنده مطلب میخواد خودش رو بکشه یا این که در ژرفنای اندوه گرفتاره دوستای گلم، خودکشی همیشه واسه هرکسی میتونه یه آپشن باشه، میتونه اصن یه مفهوم خیلی تلخ یا خیلی زیبا باشه. میتونه یه هدیه باشه، شماها که خدا پرستین! یه هدیه از طرف خدا واسه راحتی آدم! میتونه فقط یه واژه باشه و میتونه یه نوع زندگی باشه. من از ایده خودکشی خیلی خوشم میاد ولی این اطمینان رو کاملاً به خودم دارم که جز یه باری که خیلی بچگانه تلاش کردم خودم رو بکشم و جز این که فقط مثه خیلیای دیگه، تو دلم خواستم خودکشی کنم، هیچ گرایش دیگه ای به این کار ندارم و کلاً شخصیتم از اون تیپ آدمای ضعیفی نیست که ببازن به این زندگی لعنتی شیرین! دست کم با اطمینان میتونم بگم که الان ۳، ۴ ساله که حتی یه بار هم به مرگ فکر نکردم، چه برسه به خودکشی. پس لطفاً خیال بدی به سرتون نزنه! اما با این وجود مرسی از توجهی که کردین و اهمیتی که دادین! 
بوووس

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

Septimus

     There are times when you start writing and absent-mindedly erase your first 4 tries on describing your feelings because you don't want them to be foolish or cliched. You want them to be original, deep from the very bottom of your heart. But then you take a look at your heart and you find it to be of metal, no matter what: Gold, Silver, Platinum! It's hard and tough and you wonder whether you have one at all or not. You feel broken inside but still try to survive. You feel ashamed but then just realize there's nothing to be ashamed of, and yet you know there is! You feel hopeless while you are dead set against this stupid mood and always punch yourself to get back to your routines but you just can't forgive yourself. Oh Septimus! Now I know exactly why you committed suicide: In search of freedom. But, oh poor Septimus! Did you finally get it on your short journey from the window down to the razor-edged rails? I couldn't see the scene with my own two eyes but I've heard of it in Mrs. Dalloway's party. Poor young man, I sympathize with you. You were in a state of agony and trauma and nothing could ever consolidate your scattered spirit, just like nothing can do me such a great favor. This heavy burden upon my shoulders is never gonna leave me in peace. I know it, I owe karma one for that!

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

Nescio quid faciam...

     Sentar uim purgatoriè eissi es le pasdom chez que pȏm esperar paray uim person mâm mi dusman, harguez ne vêm a enamorar me a antr'uin quas comn eis, vasca io avem certȇn'man problems con me, mon-suis. O eis saze todas chezes sacter o mas durer... An filis 'pec qui me sento enamorade est mas bon o chait mas behter que me, bet io hanuz ne pȏm decidar quaya ou est lo que io swam de bondum de mon caurd ya ná... A gasses pendem que pȏm dêr tod'la veridad ad el o lo querem comprendar que nus dos nezim a mas tempou para decidar sol debim manar 'pec hem o no! Mes quey lo sȏxem, quey me dȇ que me amme nadirect'man ba sus messages por de sensation, me condemnem o me dȇm que eis est lo que mon-suis é queredé o la sol person responsavle por eis est me! Tek'man me o mon conscience que me adhre doup endroun... Chait a no ras nemidebedem cammar idi o nemidebedem explicar eissis ad os! Bet  minezedem ad uim gueous que me scernat, o idi est la sol gas paray estar nioussede! Chait boim sȏxar lo zoud, chait boim lachar roccar lo que boie... Ne vȏm huyar 'pec oun! Ne vȏm scassar su caurd, est bon miran o n'est duschithra mes n'est lo que io avedem en mi ment, no ras n'est lo que mivoledem, ou n'est comn mi murat, comn lo filis campl de mis râves... Grace a deus que niquas joz me ne pȏe comprendar mis nipissedés. Bon qu'ou ne comprende o mâm si me puerse, pȏm dȇr lo que eis fuè sol'man uin text axemounal!Vêm a vêr lo eis ca'har chabat o vim a passar mas de 6hrs pec hem! Esperem que herchez passat bon paray nus dos, especial'man par el que ne vȏm que lo dem mas hiva o pues lo lessam en tarky, comn lo que queredem pec an fillis disgustan :(

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

یک بار عجیب و غریب

    این جمله ها رو دیروز در حالی نوشتم که توی حالت عجیبی سرگردون میون دلهره و ترس و از سویی هم هیجان و شوق غوطه ور بودم و تو زمهریری نه زیاد سرد و تو برزخی نه اونقدرها هم  گنگ و مبهم سر می خوردم و در انتظار بودم و انتظار رو با یه دید خیلی کلی که انگار سالهاست منتظرشی، چشیدم:

    داره زمستون میشه
واسه من سال دو تا فصل بیشتر نداره، مثه واسه ایرانیای باستان: تابستون و زمستون! گاهشمار میگه داره زمستون میاد و من مدتیه که مغزم هنگ کرده. تو حموم زیر دوش آب از خودم میپرسم: زمستون دوش آب سرد میگیرن یا گرم؟ پای کمد لباسام که میرم یادم میره زمستون لباس آستین کوتاه نمیشه پوشید. یک مهر که ساعتا رو یه ساعت میکشن عقب، نمیفهمم زمستونا روزا بلندتره یا کوتاهتر؟! دیگه نمی دونم صبحها زودتر باید پا شد یا دیرتر...
زمستون داره میاد و من احساس می کنم دارم به مرز جنون پا میذارم

    پس از نوشتن این متن تو دفترم، فازم تغییر کرد. فهمیدم چطور آدم میتونه تلخ  بوده باشه، چطور یه جا، یه مکان، یه جسم، یه میز میتونه مهربون باشه! چطور یه سری واژه خیلی عادی رو بشنوی و به دلت بشینه و بشه تکیه کلامت و از بیشتر شنیدنشون لذت ببری! چطور ممکنه از کسی هدیه ای بگیری که تا ۲ روز پس از اون نتونی وازش کنی.

   تا حالا اینجوری عجیب و غریب شدین؟ مثه شخصیتای رمانای رئالیسم جادویی! :))

بوووس

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

این چه حس و حالیه؟ :)) ای واااای من!!!

   پنجشنبه عصری از کلاس اسپانیاییم بر می گشتم! رسیدم صنعت نشستم تو اتوبوس! خب دوباره یه مسیر ۲۰ دقیقه ای مثه همه روزای دیگه! صندلی های دم در پر بود! تقریباً وسط نشستم! یه ۵ دقیقه گذشت دیدم دو تا پسر اومدن ردیف جلوی من نشستن! هر دو خوب به چشم دوست پسری :)))) ولی یه جای کار می لنگید! از لحظه اول که نشستن سمت راستیه چسبید به چپی! دسش رو انداخت گردنش و هی می خندید و فاصله اش هم با گونه دوستش ۲ میلی متر بود! دوستش یه کم معذب بود، معلوم بود! من تا اومدم به این چیزا فک کنم دیدم که همون راستیه بد جوری داری عقبش رو می پاد! صورتش رو کامل می دیدم اونقد تابلو برگشته بود! از چهره اش خوشم اومد! دقیقاً فانتزی پسر مورد علاقه من بود! موی خرمایی نرم بلند! پوست روشن، چشای درشت! ته ریش بلند! یه برونِت عاااالی یعنی!  فقط هیکلش ۲۰ نبود! :))))
   خلاصه  این آقای خوووووب که هی چسبیده بود به بی افش، بر میگشت ۵ ثانیه یه بار و زل می زد به من! دوس پسرش مشغول تلفن و اینا بود نمی فهمید! اینم اونقد بهش چسبیده بود که اون بدبخت اصن فک نمی کرد که مشغول دید زدن یه جای دیگه باشه! خلاصه یواش یواش داشتم معذب می شدم! ولی از یه طرف هم تنم می خارید! عینک آفتابیم رو برداشتم بهتر بتونه ببینه من رو :))  ولی الان که فک می کنم چشاش خیلی هییییز بود! یه جورایی ازش می ترسیدم! بعد جالبیش این بود که زل که می زد، نگاش می کردی، نگاش رو نمی دزدید! آهان این رو هم بگم که من هم از همون اول دسبند رنگین کمونم رو یه جوری نشونش دادم که حساب کار دسش بیاد! ولی مثینکه ایشون قبل از دیدن دسبند طعمه اش رو انتخاب کرده بود! به ایستگاهی که باید پیاده میشدم داشتم می رسیدم! اون روز بر خلاف همیشه که یه ایستگاه زودتر پیاده میشم تا پیاده روی کنم، نمی خواستم این کار رو بکنم چون باید می رفتم شهرکتاب و می ترسیدم ببنده اگه دیر برم! خلاصه اونقد هول شده بودم که طبق عادت یه ایسگاه زود پیاده شدم! وقتی که داشتم پیاده میشدم زل زدم بهش! ولی اون که مثینکه از سربزیری و شرم و حیای من!!!! ناامید شده بود، دیگه نگاه نکرد! بعد که پیاده شدم دیدم اصن حالم خرابه! تا حالا همچسن تجربه ای نداشته بودم! :))))
   فردا واپسین امتحان رو می دم و خلاااااص! البته هنوز هیچی نخوندم و کمتر از ۱۲ ساعت مونده به آزمون! :)))) خیلی امشب انرژی دارم نمی دونم چرا! تازه می خوام ورزش کنم الان بعدش هم درس =))

پ.ن: اون روز فهمیدم اصن استعداد جندگی ندارم :))))) خاک تو سرم با شرم و حیام!!! =)))

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

I may be dumb but I am not STUPID

 فردا دو تا امتحان دارم! ۸ صب و ۱ بعد از ظهر! ولی اومدم اینجا یه چی بگم و برم سراغ درسم!

   دوس ندارم هیچ وقت از حماقتام بگم! از سادگیام! از بی فکریام! خیلی عذابم میده که بپذیرم من هم می تونم اشتبا کنم! اما این یه چیز رو می خوام دست کم به خودم بگم که فعلا به این نتیجه رسیدم که کارای مهمتری از عشق و عاشقی و اینا دارم! اقتضای سنه یا هر چی که هست! فعلاً می خوام یه سری چیزا رو به خودم ثابت کنم! خیلیاتون می گین عشق وجود نداره و بهش نمی رسی و اینا! قبلاًها من مخالف بودم شدیییید! اما الان می خوام روش فک کنم!
   هر تلاشی که کردم نافرجام بوده! الان نمی خوام مثلاً بگم وای وای چقد من بدبختم ها! چون دیگه نمی خوام بختم در گرو یکی باشه که نیست، یا اگه باشه هم معلوم نیست بمونه! خیلی دخترونه است که فک کنی Prince Charming زندگیت یه روز میاد! خیلی تین اِیجری اِ! من هم یه ساله دیکه تین ایجر نیستم!
  دوس دارم یه کم بزرگ تر فک کنم! یادمه یه موقع واسه خاطر قبولی تو کنکور کاری کردم که بهش باوری نداشتم! التماس به خدا! واسه قبولی تو امتحان رانندگی هم همینطور! بعد یادم میوفته که اصن رو قولام وانمی‌ایستم! بعد عذاب وُژدان(همینه تلفظش حرف نباشه) هم نمی گیرم! بعد می بینم شخصیتم شده همین! بعد فک می کنم Homo homini lupus est و همین یه کم راحتم می کنه! آره انسان گرگ انسان دیگر است! پس چرا عذاب وژدان بگیرم؟
   یه فکرایی دارم تو سرم! آرزوهای بزرگ! خواسته های نفسانی و کاملاً هم نفسانی! آره فقط واسه خودم! بدون شِر کردنشون با یه عشق یا یه همچین چیزی! خودخواهیه؟؟؟ شاید! ولی می دونی از این خودخواهانه تر چیه؟ اون طبیعت و فلک و هرچی می خوای اسمش رو بذاریِ حرومزاده ای که با من این کار رو کرد! پس چطوره من از این به بعد یه کم دهن طبیعت رو صاف کنم؟ :)) 

    خل نشدم! اندیشه های اومانیستیم گل کرده! شاید تو من روح بوکاچیو یا پترآرک دمیده شده! هر چی هست بهتر از حماقت های عشقای نافرجامه! عشقای یه طرفه! صرفاً جنسی! ندیده! نشنیده! از رو نوشته و عکس و حسای کوفتی که چیزی نیستن جز یه مشت هورمون اضافی تو بدن که فقط از سر راهت منحرفت می کنن!  آهای جفتای عاشق بهتون بر نخوره! شما تو مسیرتونین! ولی من فک کنم واسه عشق ساخته نشدم! دست کم الان که خیلی مغرورم! :)
    بعد می دونی چی واسم جالبه؟ این هم حسایی که از اول راهمایی تا الانشون کلی داستان سکسی-عشقیِ راست و دروغ دارن تو زندگیشون و کوله بار از تجربه و شکست و لحظات خوب و بدن! من نمی فهمم من شاخ دارم یا اینا خیلی تارتَن که این جور واسشون غلمان ریخته بوده! نمی خوام توهین بشه(گرچه میشه) ولی آخه مگه بعضی شهرا و بعضی محله ها و بعضی دبیرستانا مریخین که اینجوری توشون داستان هست؟ :)))) و بعد باز به خودم فک می کنم که هر چی فک می کنم بیشتر به این فک می کنم که چقد من بی فکرم! یا اعتماد به نفس ندارم! یا اونقد دارم که همه حالشون ازم بهم می خوره! یا نمی خوره!(این واقع بینانه تره) یا شانس نمیارم!(نباید این کلمه رو گفت چون من به قانون جاذبه اعتقاد دارم) :))) نمی دونم! ولی یکی از اون فکرایی که تو سرمه، همینه! می خوام هر کی رو که می خوام، به هر طریقی مال خودم کنم! دختر، پسر، مرد، زن! فرقی نداره! این واسه تقویت نفس خوبه!
   نمی دونم چرا دارم شخصی ترین نقشه هام رو اینجا جار می زنم! شاید، شاید که نه! حتماً یه سری عقده شخصیتی دارم! اما آ دُن گیو اِ فاک!  این هم از همون برنامه های دهن صاف کنی طبیعته!

پ.ن: کامنتا رو خوندم و کلی خندیدم :)) همه رو جواب میدم عزیزانم! x:

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

من چِمه؟؟؟


از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این لحظه های کشنده
از این ضجه های زننده
نجاتم بده نجاتم بده
نجاتم بده نجاتم بده
نباید بذاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نم نم غم ، کنار تو خوبه
چه خالی ، چه پر ، مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه

پ.ن:
عاشق گوگوشم
همین